حضرت موسى (ع) / داستان موسى و خضر (ع)
از داستانهاى جالب زندگى موسى - عليه السلام - ماجراى شيرين او با حضرت خضر - عليه السلام - است كه در قرآن سوره كهف آمده و داراى نكات و درسهاى آموزنده گوناگونى است، در اين راستا نظر شما به فرازهايى زير از آن داستان جلب مىكنيم.
سخنرانى موسى - عليه السلام - و ترك اولى او
هنگامى كه فرعون و فرعونيان در درياى نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند، بنىاسرائيل به رهبرى حضرت موسى - عليه السلام - پس از سالها مبارزه، پيروز شدند و زمام امور رهبرى به دست موسى - عليه السلام - افتاد.
او در يك اجتماع بسيار بزرگ (كه مىتوان آن را به عنوان جشن پيروزى ناميد) در حضور بنىاسرائيل سخنرانى كرد، مجلس بسيار باشكوه بود، ناگاه يك نفر از موسى - عليه السلام - پرسيد: «آيا كسى را مىشناسى كه نسبت به تو اعلم (عالمتر) باشد؟»
موسى - عليه السلام - در پاسخ گفت: نه.
و مطابق بعضى از روايات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقيم خدا با موسى - عليه السلام -، موسى در ذهن خود به خودش گفت: «خداوند هيچكس را عالمتر از من نيافريده است.» در اين هنگام خداوند به جبرئيل وحى كرد موسى را درياب كه در وادى هلاكت افتاده. (يعنى براثر حالتى شبيه خودخواهى، در سراشيبى نزول از مقامات عاليه معنوى قرار گرفته، به ياريش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئيل به سراغ موسى آمد...)
خداوند همان دم به موسى - عليه السلام - وحى كرد: آرى داناتر از تو عبد و بنده ما خضر - عليه السلام - است، او اكنون در تنگه دو دريا،(1) در كنار سنگى عظيم است.
موسى - عليه السلام - عرض كرد: «چگونه به حضور او نايل شوم؟»
خداوند فرمود: «يك عدد ماهى بگير و در ميان زنبيل خود بگذار، و به سوى آن تنگه دو دريا برو، در هر جا كه آن ماهى را گم كردى، آن عالم در همانجا است.»(2)
موسى - عليه السلام - در جستجوى استاد
موسى - عليه السلام - كه دانشدوست بود، گفت: من دست از جستجو برنمىدارم تا به محل آن تنگه دو دريا برسم، هرچند مدّت طولانى به راه خود ادامه دهم.
موسى دوست و همسفرى براى خود انتخاب كرد كه همان مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنىاسرائيل به نام يوشع بن نون بود، موسى يك عدد ماهى در ميان زنبيل نهاد و اندكى زاد و توشه راه برداشت و همراه يوشع به سوى تنگه دو دريا حركت كردند. هنگامى كه به آنجا رسيدند در كنار صخرهاى اندكى استراحت كردند، در همان جا موسى و يوشع، ماهىاى را به همراه داشتند، فراموش كردند. بعد معلوم شد كه ماهى براثر رسيدن قطرات آب به طور معجزهآسايى خود را در همان تنگه به دريا افكنده و ناپديد شده است.
موسى و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانى بودن راه و سفر موجب خستگى و گرسنگى آنها گرديد، در اين هنگام موسى - عليه السلام - به خاطرش آمد كه غذايى به همراه خود آوردهاند، به يوشع گفت: «غذاى ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شدهايم.»
يوشع گفت: آيا به خاطر دارى هنگامى كه ما به كنار آن صخره پناه برديم، من در آنجا فراموش كردم كه ماجراى ماهى را بازگو كنم، و اين شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من ربود، و ماهى راهش را به طرز شگفتانگيز در دريا پيش گرفت و ناپديد شد.
و از آنجا كه اين موضوع به صورت نشانهاى براى موسى - عليه السلام - در رابطه با پيدا كردن عالِم، بيان شده بود موسى - عليه السلام - مطلب را دريافت و گفت: اين همان چيزى است كه ما مىخواستيم و به دنبال آن مىگشتيم. در اين هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوى آن عالِم پرداختند، وقتى كه به تنگه رسيدند حضرت خضر - عليه السلام - را در آنجا ديدند.(3) پس از احوالپرسى، موسى - عليه السلام - به او گفت:
«آيا من از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى؟»
خضر: تو هرگز نميغتوانى همراه من صبر و تحمّل كنى، و چگونه مىتوانى در مورد رموز و اسرارى كه به آن آگاهى ندارى شكيبا باشى؟
موسى: به خواست خدا مرا شكيبا خواهى يافت، و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد.
خضر: پس اگر مىخواهى به دنبال من بيايى از هيچ چيز سؤال نكن، تا خودم به موقع، آن را براى تو بازگو كنم.
موسى - عليه السلام - مجدّداً اين تعهّد را داد كه با صبر و تحمّل همراه استاد حركت كند و به اين ترتيب همراه خضر - عليه السلام - به راه افتاد.(4)
ديدار موسى از سه حادثه عجيب
موسى و يوشع و خضر - عليه السلام - با هم به كنار دريا آمدند و در آنجا سوار كشتى شدند آن كشتى پر از مسافر بود، در عين حال صاحبان كشتى آنها را سوار كردند. پس از آنكه كشتى مقدارى حركت كرد، خضر - عليه السلام - برخاست و گوشهاى از كشتى را سوراخ كرد و آن قسمت را شكست و سپس آن قسمت ويران شده را با پارچه و گل محكم نمود كه آب وارد كشتى نشود.
موسى - عليه السلام - وقتى اين منظره نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران مىشد ديد، بسيار خشمگين شد و به خضر گفت: «آيا كشتى را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى، راستى چه كار بدى انجام دادى؟»
حضرت خضر - عليه السلام - گفت: «آيا نگفتم كه تو نمىتوانى همراه من صبر و تحمّل كنى؟!»
موسى گفت: مرا به خاطر اين فراموشكارى، بازخواست نكن و بر من به خاطر اين اعتراض سخت نگير.
از آنجا گذشتند و از كشتى پياده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسير راه خضر - عليه السلام - كودكى را ديد كه همراه خردسالان بازى مىكرد، خضر به سوى او حمله كرد و او را گرفت و كشت.
موسى - عليه السلام - با ديدن اين منظره وحشتناك تاب نياورد و با خشم به خضر - عليه السلام - گفت: «آيا انسان پاك را بىآنكه قتلى كرده باشد كشتى؟ به راستى كار زشتى انجام دادى.» حتّى موسى - عليه السلام - بر اثر شدّت ناراحتى به خضر - عليه السلام - حمله كرد و او را گرفت و به زمين كوبيد كه چرا اين كار را كردى؟
خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى؟
موسى - عليه السلام - گفت: اگر بعد از اين از تو درباره چيزى سؤال كنم، ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحيه من معذور خواهى بود.
از آنجا حركت كردند تا اينكه شب به قريهاى به نام ناصره رسيدند، آنها از مردم آنجا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذايى به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در اين هنگام خضر - عليه السلام - به ديوارى كه در حال ويران شدن بود نگاه كرد و به موسى - عليه السلام - گفت: به اذن خدا برخيز تا اين ديوار را تعمير و استوار كنيم تا خراب نشود. خضر - عليه السلام - مشغول تعمير شد.
موسى - عليه السلام - كه خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مىكرد شخصيت والاى او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادى سخت جريحهدار شده و در عين حال خضر - عليه السلام - به تعمير ديوار آن آبادى مىپردازد، بار ديگر تعهّد خود را به كلّى فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضى سبكتر و ملايمتر از گذشته، گفت: «مىخواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى؟» اينجا بود كه خضر - عليه السلام - به موسى - عليه السلام - گفت:
«هذا فِراقُ بَينِى وَ بَينِكَ...؛ اينك وقت جدايى من و تو است، اما به زودى راز آنچه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى، براى تو بازگو مىكنم.»(5)
موسى - عليه السلام - سخنى نگفت، و دريافت كه نمىتواند همراه خضر - عليه السلام - باشد و دربرابر كارهاى عجيب او صبر و تحمّل داشته باشد.
توضيحات خضر - عليه السلام - در مورد سه حادثه عجيب
حضرت خضر - عليه السلام - راز سه حادثه شگفتانگيز فوق را براى موسى - عليه السلام - چنين توضيح داد:
اما آن كشتى مال گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مىكردند، و من خواستم آن را معيوب كنم و به اين وسيله آن كشتى را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا كه پشت سرشان پادشاه ستمگرى بود كه هر كشتى سالمى را به زور مىگرفت. معيوب كردن من، براى نگهدارى كشتى براى صاحبانش بود.
و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد، از اين رو خواستيم كه پروردگارشان به جاى او فرزندى پاكسرشت و با محبّت به آن دو بدهد.(6)
و امّا آن ديوار از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، گنجى متعلّق به آن يتيمان در زير ديوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحى بود، و پروردگار تو مىخواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتى از پروردگار تو بود، من آن كارها را انجام دادم تا زير ديوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بيگانه نيفتد، من اين كارها را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايى كه نتوانستى در برابر آنها تحمّل كنى.(7)
موسى - عليه السلام - از توضيحات حضرت خضر - عليه السلام - قانع شد.
توصيه خضر - عليه السلام - و نوشته لوح گنج
هنگام جدايى خضر - عليه السلام - از موسى - عليه السلام -، موسى به او گفت: مرا سفارش و موعظه كن، خضر مطالبى فرمود از جمله گفت: «از سه چيز بپرهيز و دورى كن: 1. لجاجت 2. و از راه رفتن بىهدف و بدون نياز 3. و از خنده بدون تعجّب، خطاهايت را بياد بياور و از تجسّس در خطاهاى مردم پرهيز كن.»
از حضرت رضا - عليه السلام - نقل شده آن گنجى كه زير ديوار مخفى بود، لوح طلايى بود كه در آن چنين نوشته شده بود:
«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالمَوْتِ كَيفَ يفْرَحُ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالْقَدَرِ كَيفَ يحْزَنُ؟ و عَجِبْتُ لِمَنْ رأى الدُّنيا و تَقَلُّبَها بِاَهْلِها كيفَ يرْكَنُ اِلَيها، و ينْبَغِى لِمَنْ غَفَلَ عَنِ اللهِ اَلّا يتَّهَمَ اللهُ تَبارَكَ و تَعالى فى قَضائِهِ و لا يسْتَبْطِئَهُ فِى رِزْقِهِ؛ به نام خداوند بخشنده مهربان - تعجّب مىكنم براى كسى كه يقين به مرگ دارد چگونه شادى مستانه مىكند؟ تعجّب مىكنم براى كسى كه يقين به قضا و قدر الهى دارد، چگونه اندوهگين مىشود، تعجّب مىكنم براى كسى كه دنيا و دگرگونيهاى آن را با اهلش مىنگرد، چگونه بر آن اعتماد مىكند؟ و سزاوار است آن كسى كه از خداوند غافل مىگردد، خداوند متعال را در قضاوتش متّهم نكند، و در رزق و روزى رساندن او را به كندى و تأخير ياد ننمايد.»(8)
نيز روايت شده: بين آن پدر صالح و يتيمان كه آن گنج را براى فرزندانش ذخيره كرده بود، هفتاد پدر واسطه بود، خداوند به خاطر نيكوكارى آن پدر (جدّ هفتادم) گنج او را به دو يتيم از نوههايش رسانيد، و پاداش نيكوكارى او را اين گونه ادا كرد.(9)
ملاقات ابليس با موسى - عليه السلام -
رسول خدا - صلى الله عليه و آله - فرمود: موسى - عليه السلام - در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت، نزد موسى - عليه السلام - آمد و (به عنوان احترام موسى) كلاهش را از سرش برداشت و دربرابر موسى - عليه السلام - ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:
موسى: تو كيستى؟
ابليس: من شيطان هستم.
موسى: ابليس تو هستى، خدا تو را دربدر و آواره كند.
ابليس: من نزد تو آمدهام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى، به تو سلام كنم.
موسى: اين كلاه چيست كه بر سر دارى؟
ابليس: با (رنگها و زرق و برق) اين كلاه دل مردم را مىربايم.
موسى: به من از گناهى خبر بده كه هرگاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.
ابليس گفت: «اِذا اَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ، وَ اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَفِى عَينيهِ ذَنْبُهُ؛
در سه مورد بر انسان مسلّط مىشوم: 1. هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد) 2. هنگامى كه او عملش را زياد تصوّر كند 3. هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.»(10)
ديدار موسى - عليه السلام - از غذاى كرم در دل سنگ
هنگامى كه حضرت موسى - عليه السلام - از طرف خداوند، براى رفتن به سوى فرعون و دعوت او به خداپرستى، مأمور گرديد، موسى - عليه السلام - (كه احساس خطر مىكرد) به فكر خانواده و بچّههاى خود افتاد، و به خدا عرض كرد: «پروردگارا چه كسى از خانواده بچّههاى من، سرپرستى مىكند؟!»
خداوند به موسى - عليه السلام - فرمان داد: «عصاى خود را بر سنگ بزن.»
موسى - عليه السلام - عصايش را بر سنگ زد، آن سنگ شكست، در درون آن، سنگ ديگرى نمايان شد، با عصاى خود يك ضربه ديگر بر سر آن سنگ زد، آن نيز شكسته شد و در درونش سنگ ديگرى پيدا گرديد، موسى - عليه السلام - ضربه ديگرى با عصاى خود بر سنگ سوم زد، و آن سنگ نيز شكسته شد، او در درون آن سنگ، كرمى را ديد كه چيزى به دهان گرفته و آن را مىخورد.
پردههاى حجاب از گوش موسى - عليه السلام - به كنار رفت و شنيد آن كرم مىگويد:
«سُبْحانَ مَنْ يرانِى و يسْمَعُ كَلامِى و يعْرِفُ مَكانِى و يذْكُرُنِى و لا ينْسانِى؛ پاك و منزه است آن خداوندى كه مرا مىبيند، و سخن مرا مىشنود، و به جايگاه من آگاه است، و به ياد من هست، و مرا فراموش نمىكند.»(11)
به اين ترتيب، موسى - عليه السلام - دريافت كه خداوند عهدهدار رزق و روزى بندگان است، و با توكّل بر او، كارها سامان مىيابد.
توبهاى كه موجب بارندگى پربركت شد
عصر حضرت موسى - عليه السلام - بود، مدّتى باران نيامد و زراعتها خشك شدند و بلاى قحطى همه جا را فراگرفته بود، مردم به محضر موسى - عليه السلام - آمدند و با التماس از او خواستند، نماز استسقاء بخواند تا باران بيايد. موسى - عليه السلام - با جمعيتى بالغ بر هفتادهزار نفر به صحرا رفتند و نماز باران خواندند و هرچه دعا كردند، باران نيامد. موسى - عليه السلام - عرض كرد: «خدايا! با هفتادهزار نفر، هرچه دعا مىكنيم باران نمىآيد، علّتش چيست؟ مگر مقام و منزلت من در پيشگاهت كهنه شده است.»
خداوند به موسى - عليه السلام - خطاب كرد: «در ميان شما يك نفر است كه چهل سال است معصيت مرا مىكند، به او بگو از ميان جمعيت خارج شود، تا دعايت مستجاب گردد.»
موسى - عليه السلام - عرض كرد: صداى من ضعيف است و به هفتادهزار نفر جمعيت نمىرسد. خداوند فرمود: «تو اعلام كن من صدايت را به همه مىرسانم.» موسى - عليه السلام - اعلام كرد، همه شنيدند. آن مرد گنهكار ديد هيچكس خارج نشد، دريافت كه آن شخص خودش است، با خود گفت: اگر برخيزم و بيرون روم، رسوا مىشوم، و اگر بيرون نروم، باران نمىآيد.» همانجا نشست و توبه حقيقى كرد، پس از آن بيدرنگ باران پربركت آمد. موسى - عليه السلام - عرض كرد: خدايا! كسى از ميان جمعيت خارج نشد، پس چطور شد باران آمد؟
خداوند فرمود: «سَقَيتُكُمْ بِالَّذِى مَنَعْتُكُمْ بِهِ؛ شما را به خاطر همان شخصى كه به سبب او باران را قطع كرده بودم، سيراب كردم.» (يعنى توبه او باعث باريدن باران گرديد)
موسى - عليه السلام - عرض كرد: «خدايا! او را نشان بده تا زيارتش كنم» خداوند فرمود: «آنگاه كه او گناه مىكرد رسوايش نكردم، حالا كه توبه كرده رسوايش كنم، من كه نمّامى را دشمن دارم هرگز نمّامى نمىكنم، من كه عيبپوش هستم هرگز عيب كسى را فاش نمىسازم و آبروى كسى را نمىريزم.»(12)
عذرخواهى موسى - عليه السلام - از خداوند
روزى حضرت موسى - عليه السلام - هنگام عبور فقير برهنه و تهيدستى را ديد كه بر روى ريگ بيابان خوابيده بود، او وقتى كه موسى - عليه السلام - را ديد، نزدش آمد و گفت: «اى موسى! دعا كن تا خداوند هزينه اندكى به من بدهد كه از ندارى و فقر جانم به لب رسيده است.»
موسى - عليه السلام - براى او دعا كرد، و از آنجا گذشت و به سوى كوه طور براى مناجات رفت. پس از مدّتى از همان مسير بازمىگشت ديد مردم همان فقير را دستگير كرده و جمعيتى بسيار در گِردش اجتماع نمودهاند، پرسيد: «چه حادثهاى رخ داده است؟»
حاضران گفتند: اين مرد شراب خورده و با عربده و جنگطلبى، به يك نفر حمله كرده و او را كشته است، اكنون او را دستگير كردهاند، تا به عنوان قصاص اعدام كنند. به گفته لطيفهگوها:
گربه مسكين اگر پر داشتى *** تخم گنجشك در زمين نگذاشتى
موسى به حكم الهى اقرار كرد و از جسارت خود در مورد آن فقير بد سيرت استغفار نمود.
بنده چو جاه آمد و سيم و زرش *** سيلى خواهد به ضرورت سرش
آن نشنيدى كه فِلاطون چه گفت؟ *** مور همان به كه نباشد پَرَش(13)
------------------------------
1- به گفته اكثر مفسّران، منظور از اين تنگه دو دريا، محل اتّصال خليج عقبه با خليج سوئز است.
2- بحارالانوار، ج 13، ص 278.
3- در حديثى از پيامبر - صلى الله عليه و آله - نقل شده فرمود: هنگامى كه موسى - عليه السلام - با خضر - عليه السلام - در كنار دريا ملاقات كرد، پرندهاى در برابر آن دو ظاهر شد، قطرهاى آب دريا با منقارش برداشت، خضر به موسى - عليه السلام - گفت: «آيا مىدانى اين پرنده چه مىگويد؟ موسى گفت: چه مىگويد؟
خضر گفت: مىگويد «وَ رَبِّ السَّماواتِ و الاَرضِ وَ رَبِّ الْبَحْرِ ما عِلْمُكُما مِنْ عِلْمِ اللهِ اِلّا قَدْرَ ما اَخَذْتُ بِمِنْقارِى مِنْ هذَا الْبَحْرِ؛ و سوگند به پروردگار آسمانها و زمين و پروردگار دريا، دانش شما دو نفر (موسى و خضر) در مقايسه با علم خدا نيست مگر به اندازه آنچه از آب در منقارم گرفتهام نسبت به اين دريا» (بحارالانوار، ج 13، ص 302).
و در روايت ديگر آمده: «اين پرنده كوچكتر از گنجشك بود و از نوع پرستو بود و گفت: «علم شما در مقابل علم محمّد و آل محمّد - صلى الله عليه و آله - به اندازه مقدار آبى است كه به منقار گرفتهام نسبت به دريا.» (همان مدرك؛ پاورقى).
4- مضمون آيات 60 تا 70 سوره كهف.
5- كهف، 71 تا 78؛ بحارالانوار، ج 13، ص 280. روايت شده: پيامبر - صلى الله عليه و آله - فرمود: «خدا برادرم موسى - عليه السلام - را رحمت كند، اگر تحمّل مىكرد، عجيبترين شگفتىها را (از دست خضر) مىديد و نيز فرمود: اگر صبر مىكرد، هزار شگفتى مىديد. (نورالثقلين، ج 3، ص 282) و از امام باقر - عليه السلام - يا امام صادق - عليه السلام - نقل شده فرمود: «لَوْ صَبَرَ مُوسى لَاَراهُ الْعالِمُ سَبْعِينَ اُعْجُوبَة؛ اگر موسى - عليه السلام - صبر و تحمّل مىكرد، آن عالِم (خضر) هفتاد حادثه عجيب به موسى - عليه السلام - نشان مىداد.» (بحارالانوار، ج 13، ص 284 و 301).
نيز روايت شده: از موسى - عليه السلام - پرسيدند: سختترين حادثه زندگى تو چه بود؟ موسى - عليه السلام - در پاسخ گفت: «هيچيك از آن همه مشكلات (عصر فرعون و عصر حكومت بنىاسرائيل با آن همه رنجها) همانند گفتار خضر - عليه السلام - برايم رنجآور نبود كه خبر از فراق و جدايى خود از من داد و مرا از علوم خود محروم ساخت.» (تفسير ابوالفتوح رازى، ذيل آيه 78 كهف).
6- كارهاى خضر - عليه السلام - به خصوص كشتن نوجوان گر چه ظاهرى بسيار زننده داشت، ولى بايد توجّه داشت كه فرق است بين نظام تشريع و تكوين، خداوند حاكم بر هر دو نظام است، در اين صورت هيچ مانعى ندارد كه خداوند گروهى مانند موسى - عليه السلام - را مأمور اجراى نظام تشريع كند، و گروهى يا شخصى (مانند خضر) را مأمور اجراى نظام تكوين، از نظر نظام تكوين، هيچ مانعى ندارد كه خداوند حتّى كودك نابالغى را دچار حادثهاى كند كه جان بسپارد، چرا كه وجودش ممكن است در آينده موجب خطرهاى عظيم گردد، مانند اينكه پزشك دست يا پاى كسى را قطع مىكند تا ميكرب سرطان از آن به ساير اعضاء سرايت ننمايد.
كارهاى حضرت خضر - عليه السلام - در ماجراى فوق در محدوده نظام تكوين بوده، ولى حضرت موسى - عليه السلام - مأمور كارها در محدوده تشريع بود، از اين رو مقام موسى - عليه السلام - در اين راستا از حضرت خضر - عليه السلام - بالاتر بود، اگر چه در محدوده نظام تكوين، مقام خضر - عليه السلام - بالاتر بود.
از سوى ديگر اين كار خضر - عليه السلام - از نشانههاى رحمت الهى و پاداش او به پدر و مادر با ايمان بود، خضر به دستور خدا آن كودك كافر را - كه اگر مىماند موجب كفر و انحراف پدر و مادر مىشد، كشت، ولى به جاى آن كودك، خداوند دخترى به آن پدر و مادر مرحمت فرمود، كه كانون ايمان و تقوا بود و به فرموده امام صادق - عليه السلام - از نسل او هفتاد پيامبر، به وجود آمد. (تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 286).
7- كهف، 79 تا 83.
8- بحارالانوار، ج 13، ص 294.
9- همان، ص 289.
10- اصول كافى، ج 2، ص 624.
11- تفسير روح البيان، ج 4، ص 96 و 97.
12- ثمرات الحياة، ج 3.
13- گلستان سعدى، باب سوم.