هاروت و ماروت در قرآن

خداوند درآيه 102 سوره بقره با اشارتى اجمالى، داستان هاروت وماروت را اين گونه بيان فرموده است:

(واتّبعوا ما تتلوا الشّياطين على ملك سليمان و ماكفر سليمان ولكنّ الشّياطين كفروا يعلّمون النّاس السّحر وما أنزل على الملكين ببابل هاروت و ماروت وما يعلّمان من احد حتّى يقولا انّما نحن فتنة فلاتكفر فيتعلمون منهما مايفرّقون به بين المرء و زوجه وماهم بضارّي ن به من أحد الاّ باذن اللّه و يتعلّمون مايضرّهم ولاينفعهم و لقد علموا لمن اشتريه ماله فى الآخرة من خلاق ولبئس ماشروا به انفسهم لوكانوا يعلمون)

مردمان از افسونهايى كه شياطين در روزگار حاكميت سليمان مى خواندند، پيروى كردند والبته سليمان كفر نورزيد، بلكه اين شياطين بودند كه راه كفر مى پيمودند وبه مردم سحر مى آموختند، ونيز آن افسون كه در دو فرشته ـ هاروت وماروت ـ دربابل نازل شد، درحالى كه آن دو به هيچ كس سحر نمى آموختند، مگر اين كه به وى يادآور مى شدند كه براى او آزمايش ومايه آزمونند ونبايد او راه كفر را بپيمايد (نبايد از سحرآموزى سوء استفاده كند) امّا مردمان ازآن دو افسونهايى مى آموختند كه با آن مرد را از همسرش جدا مى ساختند والبته نمى توانستند ب ه كسى آسيب رسانند مگر به اذن الهى، مردمان چيزهايى فرا مى گرفتند كه برايشان زيان آور بود و منفعتى درپى نداشت و خود مى دانستند كه خريداران آن جادو را درآخرت بهره اى نيست. خود را به بد چيزى فروختند، اگر اهل فهم ودانش بودند!

بسيارى از مستشرقان براين باورند كه لغت هاروت وماروت4، همان واژه (هرودات) و (امردات) است كه در اوستا موجود مى باشد وهمين دو واژه، بعدها در زبان پارسى به صورت (خرداد) و (مرداد) درآمده است
ادامه نوشته

ماجراي بَلْعم باعورا

بلعم باعورا از علماي بني‎اسرائيل بود، و كارش به قدري بالا گرفت كه اسم اعظم مي‎دانست و دعايش به استجابت مي‎رسيد.
روايت شده: موسي ـ عليه السلام ـ با جمعيتي از بني‎اسرائيل به فرماندهي يوشع بن نون و كالب بن يوفنا از بيابان تيه بيرون آمده و به سوي شهر (بيت‎المقدس و شام) حركت كردند، تا آن را فتح كنند و از زير يوغ حاكمان ستمگر عمالقه خارج سازند.
وقتي كه به نزديك شهر رسيدند، حاكمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بني‎اسرائيل) رفته و گفتند از موقعيت خود استفاده كن و چون اسم اعظم الهي را مي‎داني، در مورد موسي و بني‎اسرائيل نفرين كن. بَلْعَم باعورا گفت: «من چگونه در مورد مؤمناني كه پيامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرين كنم؟ چنين كاري نخواهم كرد.»
آنها بار ديگر نزد بَلْعم باعورا آمدند و تقاضا كردند نفرين كند، او نپذيرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نيرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه كرد، كه سرانجام بَلْعم حاضر شد بالاي كوهي كه مشرف بر بني‎اسرائيل است برود و آنها را نفرين كند.
بَلْعم سوار بر الاغ خود شد تا بالاي كوه رود، الاغ پس از اندكي حركت سينه‎اش را بر زمين مي‎نهاد و برنمي‎خاست و حركت نمي‎كرد، بَلْعم پياده مي‎شد و آنقدر به الاغ مي‎زد تا اندكي حركت مي‎نمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهي به سخن آمد و به بَلْعم گفت: «واي بر تو اي بَلْعم كجا مي‎روي؟ آيا نمي‎داني فرشتگان از حركت من جلوگيري مي‎كنند.» بَلْعم در عين حال از تصميم خود منصرف نشد، الاغ را رها كرد و پياده به بالاي كوه رفت، و در آنجا همين كه خواست اسم اعظم را به زبان بياورد و بني‎اسرائيل را نفرين كند اسم اعظم را فراموش كرد و زبانش وارونه مي‎شد به طوري كه قوم خود را نفرين مي‎كرد و براي بني‎اسرائيل دعا مي‎نمود.
به او گفتند: چرا چنين مي‎كني؟ گفت: «خداوند بر ارادة من غالب شده است و زبانم را زير و رو مي‎كند.»
در اين هنگام بَلْعم باعورا به حاكمان ظالم گفت: اكنون دنيا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حيله و نيرنگ باقي نمانده است. آنگاه چنين دستور داد: «زنان را آراسته و آرايش كنيد و كالاهاي مختلف به دست آنها بدهيد تا به ميان بني‎اسرائيل براي خريد و فروش ببرند، و به زنان سفارش كنيد كه اگر افراد لشكر موسي ـ عليه السلام ـ خواستند از آنها كامجويي كنند و عمل منافي عفّت انجام دهند، خود را در اختيار آنها بگذارند، اگر يك نفر از لشكر موسي ـ عليه السلام ـ زنا كند، ما بر آنها پيروز خواهيم شد.»
آنها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرايش كرده به عنوان خريد و فروش وارد لشكر بني‎اسرائيل شدند، كار به جايي رسيد كه «زمري بن شلوم» رئيس قبيلة شمعون دست يكي از آن زنان را گرفت و نزد موسي ـ عليه السلام ـ آورد و گفت: «گمان مي‎كنم كه مي‎گويي اين زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستو تو اطاعت نمي‎كنم.»
آنگاه آن زن را به خيمة خود برد و با او زنا كرد، و اين چنين بود كه بيماري واگير طاعون به سراغ بني‎اسرائيل آمد و همة آنها در خطر مرگ قرار گرفتند.
در اين هنگام «فنحاص بن عيزار» نوة برادر موسي ـ عليه السلام ـ كه رادمردي قوي پنجه از امراي لشكر موسي ـ عليه السلام ـ بود از سفر سررسيد، به ميان قوم آمد و از ماجراي طاعون و علّت آن باخبر شد، به سراغ زمري بن شلوم رفت. هنگامي كه او را با زن ناپاك ديد، به آنها حمله نموده هر دو را كشت، در اين هنگام بيماري طاعون برطرف گرديد.
در عين حال همين بيماري طاعون بيست هزار نفر از لشكر موسي ـ عليه السلام ـ را كشت. موسي ـ عليه السلام ـ بقية لشكر را به فرماندهي يوشع بازسازي كرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را يكي‎پس از ديگري فتح كردند.[1]
خداوند ماجراي انحراف بلعم باعورا را به طور اشاره و سربسته در آية 175 و 176 سورة اعراف ذكر كرده، در آية 176 مي‎فرمايد:
«وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيهِ يلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِ‏آياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يتَفَكَّرُونَ؛ و اگر مي‎خواستيم مقام او (بلعم باعورا) را با اين آيات و علوم و دانشها بالا مي‎برديم، امّا اجبار برخلاف سنّت ما است، او را به حال خود رها كرديم، و او به پستي گراييد و از هواي نفس پيروي كرد، مثل او همچون سگ (هار) است، اگر به او حمله كني دهانش را باز و زبانش را بيرون مي‎آورد، و اگر او را به حال خود واگذاري باز همين كار را مي‎كند (گويي چنان تشنه دنياپرستي است كه هرگز سيراب نمي‎شود) اين مَثَل گروهي است كه آيات ما را تكذيب كردند، اين داستان‎ها را (براي آنها) بازگو كن شايد بينديشند و بيدار شوند.»[2]
آري اين است نتيجة فرهنگ بي‎عفّتي و انحراف جنسي، كه وقتي نيرنگبازان از راههاي ديگر شكست خوردن با رواج دادن فرهنگ غلط، دين و دنياي مردم را تباه مي‎سازند، كه به گفتة بعضي طاعون موجب هلاكت 90 هزار نفر از لشكر موسي ـ عليه السلام ـ گرديد.[3]
سه دعاي ناكام
در مورد شأن نزول آية 175 سوره اعراف (كه در داستان قبل ذكر شد) روايت ديگر شده كه نظر شما را به آن جلب مي‎كنيم:
در بني‎اسرائيل زاهدي زندگي مي‎كرد، خداوند (توسط پيامبر آن عصر) به او ابلاغ كرد كه سه دعاي تو به استجابت خواهد رسيد، آن زاهد بي‎همّت و نادان در اين فكر فرورفت كه اين دعاها را در كجا به كار برد، با همسرش مشورت كرد، همسرش گفت: «سالها است كه در خدمت تو هستم و در سختي و آسايش با تو همراهي كرده‎ام، يكي از آن دعاها را در مورد من مصرف كن و از خدا بخواه مرا از زيباترين زنان بني‎اسرائيل گرداند، تا تو از زيبايي من بهره‎مند گردي.»
زاهد پيشنهاد او را پذيرفت و دعا كرد، او از زيباترين زنان شد، آوازة زيبايي او به همه جا رسيد، مردم از هرسو براي او نامه‎هاي عاشقانه نوشتند، و آرزوي ازدواج با او نمودند، او مغرور شد و بناي ناسازگاري با شوهرش نهاد، سرانجام شوهرش خشمگين شد و از دعاي دوّم استفاده نموده و گفت: «خدايا از دست اين زن جانم به لبم رسيده، او را مسخ گردان.» دعايش مستجاب شد و زن به صورت خرس درآمد، وقتي كه چنين شد، فرزندان او به زاهد اعتراض كردند، اعتراض آنها شديد شد و زاهد ناگزير از دعاي سوم خود استفاده كرد و گفت: «خدايا همسرم را به صورت نخستين خود بازگردان.» زن به صورت اوّل بازگشت. به اين ترتيب سه دعاي مورد اجابت زاهد به هدر رفت. و آن زاهد نادان بر اثر مشورت با زن نادانتر از خود، سه گنجينه را كه مي‎توانست به وسيلة آن، سعادت دنيا و آخرتش را تحصيل كند، باطل و نابود نمود.[4]

پی نوشت:

[1] . بحارالانوار، ج 13، ص 373 و 374.
[2] . اعراف، 175.
[3] . بحارالانوار، ج 13، ص 375.
[4] . جوامع الحكايات محمد عوفي به قلم روان از نگارنده)، ص 322. در كتاب سياستنامه، ص 222، از اين شوهر و زن به نامهاي يوسف و كُرْسُف ياد شده است. ناگفته نماند كه در روايات ما، آية مذكور (175 اعراف) دربارة «بلعم باعورا» دانشمند معروف بني‎اسرائيل نازل شده كه به خاطر داشتن مقام اسم اعظم، دعايش مستجاب مي‎شد و بر اثر سازش با مخالفان موسي ـ عليه السلام ـ اين مقام از او سلب گرديد و ديگر دعايش به استجابت نمي‎رسيد. (چنانكه خاطرنشان شد).

سرگذشت قوم "تُبّع"

پادشاه قوم تبع

" تُبّع " از ریشه " تَبِعَ " و در لغت به معنی پیروی کردن است؛ خواه به طور دنبال کردن و تعقیب باشد، خواه از نظر پذیرفتن دستور و اطاعت کردن.1 و در اصطلاح به رؤسایی گفته می شود که به خاطر پیروی بعضی از آنها از بعضی دیگر در ریاست و سیاست این چنین نامیده شده اند و نیز گفته شده " تُبّع " فرمانروایی است که قومش از وی پیروی می کنند و جمعش "تبابعه" است.2

   از امام رضا (علیه السلام) پرسیدند: چرا تبّعِ پادشاه، تبّع نامیده شده است؟ حضرت فرمود:

«زیرا او جوانى بود نویسنده و براى پادشاه قبل از خود نویسندگى مى‏کرد و نوشتن را با جمله‏ "باسم اللَّه الّذی خلق صیحا و ریحا" (به نام خداوندى که باد و فریاد را آفرید) آغاز مى‏کرد. پادشاه به او گفت: بنویس "به نام پادشاه رعد" (یعنی نام خودش) او گفت: خیر، نوشتن را فقط با نام معبود خودم آغاز مى‏کنم، سپس خواسته تو را در نظر مى‏گیرم، لذا خداوند این ویژگى او را شکر نمود و پادشاهى آن پادشاه را به او اعطاء کرد و مردم در این مورد تابع او شدند و لذا تبّع  نامیده شد.»3

‏  منظور از قوم تُبّع، گروهی از مردم یمن است؛ زیرا تبع و تبابعه لقبی برای پادشاهان [حمیر] یمن است، مانند«کسرى» براى سلاطین ایران و  «خاقان» براى شاهان ترک و «فرعون» براى سلاطین مصر و «قیصر» براى سلاطین روم.4

  سرزمین یمن از سرزمین های آباد و پر برکت است که در گذشته مهد تمدن درخشانی بود که پادشاهان یکی پس از دیگری بر آنجا حکومت می کردند. قوم تُبّع نیز جمعیتی بودند با قدرت و نیروی فراوان و حکومت پهناور.5

   در تواریخ آمده: "تبّع" در قرن پنجم میلادی به سوی مکه لشکر کشی می کند تا خان? خدا را خراب کند ولی به بیماری سختی مبتلا می شود، پزشکان چاره و درمان او را، انصراف از سوء قصدش به کعبه می بینند، چون منصرف می شود، بهبودی می یابد و کعبه را محترم می دارد و برای نخستین بار بر آن پرده یا پیراهن می پوشاند.6

   او مدت یکماه هر روز صد شتر را نحر مى‏کرد و با گوشت آن مردم را اطعام مى‏نمود. بعد از مدتى، رو به جانب مدینه نهاد و اقوامى از مردم یمن بنام «غسان» را در آنجا اسکان داد، آنها کسانى بودند که بعدها در زمان پیامبر اکرم (ص) هسته‏هاى اولیه انصار را تشکیل دادند.7 اکنون در مکه نیز محلی است که آن را «دارالتّبابعه» می گویند.8

  «تبّع» مردى صالح بوده است که خداوند او را مذمت نکرده است، بلکه تنها قومش مذمّت شده اند.

یاد کرد قرآن از قوم تُبّع:

سرگذشت قوم تبع

 در قرآن دو بار به این قوم اشاره شده است:

«أَ هُمْ خَیرٌْ أَمْ قَوْمُ تُبَّعٍ وَ الَّذِینَ مِن قَبْلِهِمْ  أَهْلَکنَاهُمْ  إِنهَُّمْ کاَنُواْ مجُْرِمِین ‏»9  ؛ «آیا آنان بهترند یا قوم «تبّع» و کسانى که پیش از آنها بودند؟! ما آنان را هلاک کردیم، چرا که مجرم بودند»

   در این آیه «تُبّع» یکی از پادشاهان یمن است که در بعضی روایات نام او «اسعد ابو کرب» نقل شده است .از پیامبر اکرم (ص) روایت شده که فرمود:«تبّع را نفرین نکنید، زیرا تبّع اسلام آورده است.»

  و همچنین گویند: «تبّع» مردى صالح بوده است که خداوند او را مذمت نکرده است، بلکه تنها قومش مذمّت شده اند.10

  جمعی معتقدند او مردم را به پیروی از دعوت انبیاء فرا می خواند، هر چند با او مخالفت می کردند.11

 در آیات فوق به دنبال بحثى که پیرامون مشرکان مکه و لجاجت و انکار آنها نسبت به معاد آمده با اشاره به سرگذشت قوم تبّع آنها را تهدید مى‏کند که نه تنها عذاب الهى در قیامت در انتظارشان است که در این دنیا نیز سرنوشتى همچون قوم گنه کار و کافر تبّع پیدا خواهند کرد.12

 

آئین قوم تبّع:

«وَ أَصحَْابُ الْأَیْکةِ وَ قَوْمُ تُبَّعٍ  کلُ‏ٌّ کذَّبَ الرُّسُلَ فحََقَّ وَعِید» 13

 ؛ «و «اصحاب الایکه» [قوم شعیب‏] و قوم تبّع (که در سرزمین یمن زندگى مى‏کردند)، هر یک از آنها فرستادگان الهى را تکذیب کردند و وعده عذاب درباره آنان تحقّق یافت.»

اینکه مى‏گوید: آنها «رسولان الهى» را تکذیب کردند، در حالى که هر یک از آنها فقط پیامبر خود را تکذیب نمودند، به خاطر آن است که فعلى که از مجموع آنها سر زد در حقیقت تکذیب همه انبیاء بود، هر چند هر کدام یک پیامبر را تکذیب کردند، یعنی اینکه که تکذیب یکى از پیامبران تکذیب بقیه نیز محسوب مى‏شود چرا که محتواى دعوت همه یکى است.

به هر حال این اقوام هم پیامبرانشان را تکذیب کردند، و هم مسأله توحید و معاد را، و سرانجام به سرنوشت دردناکى گرفتار شدند؛ بعضى گرفتار طوفان شدند، بعضى سیلاب، و بعضى دیگر صاعقه، و بعضى زلزله، و یا غیر آن و سرانجام میوه تلخ تکذیب را چشیدند.14

با این همه بخش عمده سرگذشت شاهان تبابعه یمن،(و پیروان آنها) از نظر تاریخى خالى از ابهام نیست و گاه به روایات ضد و نقیض در این زمینه برخورد مى‏کنیم، آنچه بیشتر در کتب اسلامى اعم از تفسیر و تاریخ و حدیث مطرح شده، پیرامون همان سلطانى است که قرآن در دو مورد به او اشاره کرده است. در حالیکه دربار? تعداد آنها و مدت حکومتشان، اطلاعات زیادی در دست نداریم.15

علاوه بر اینکه قرآن نیز تنها در این دو آیه اشاره ای کوتاه به این قوم و هلاک کردن آنها دارد و از بیان جزئیات، معیشت، خصوصیات و نوع عذاب آنها سخنی به میان نیاورده است.

 

نویسنده:  علی محمودی

محمدی گروه دین و اندیشه تبیان


[1]-  راغب اصفهانی، المفردات فی غریب القرآن، تحقیق صفوان عدنان داودى، بیروت، دارالعلم، 1412 ق‏ ،اول‏،ص162

[2]- همان، ص163

[3]- شیخ صدوق، محمد بن على‏؛ عیون اخبارالرضا علیه السلام، ترجمه حمید رضا مستفید وعلى اکبرغفارى،‏ تهران،‏ صدوق،1372 ش‏، اول،ج1، ص509

[4]- مکارم شیرازی، ناصر و دیگران؛ تفسیر نمونه، تهران، دارالکتب الاسلامیه، 1374ش، اول، ج 21، ص 194

[5]-  تفسیر نمونه، پیشین، ص 191

 - [6] خرمشاهی، بهاءالدین؛ دانش نامه قرآن و قرآن پژوهی، تهران، دوستان و ناهید، 1377ش، اول، ج 1، ص 472

[7] - عزیزى، یوسف؛ ‏داستان پیامبران یا قصه‏هاى قرآن از آدم تا خاتم‏، تهران،‏ هاد ،1380 ش،‏ اول،‏ ص669

[8] -  تفسیر نمونه، پیشین، ج 21، ص 196

[9] -  دخان37 «ترجمه آیات ازآیت الله مکارم شیرازی می باشد»

[10] - طبرسی ،فضل بن حسن؛ تفسیر مجمع البیان ، ترجمه گروهی از مترجمان ،تهران ،فراهانی ،1360ش ،اول ،ج22 ،ص312

[11] -  تفسیر نمونه، پیشین، جلد 22، ص 240.

[12] - همان ، ص 192

[13]- ق / 14

[14] - تفسیر نمونه،پیشین ،ج22 ،ص240

[15]-  تفسیر نمونه،پیشین، ج‏21، ص 197

قصص قرآنی و عهدین

امتیاز و اعتبار داستان هائی که در قرآن آمده نسبت به عهدین و کتب تاریخ

تاریخ در قرآن

اگر می بینیم اغلب داستان های قرآنی (نظیر داستان مورد بحث یعنی قصه طالوت)، مخالف با نقلی است که در کتب عهدین (تورات و انجیل) است، نباید در صحت آنچه که در قرآن آمده شک کنیم، برای این که کتب عهدین، چیزی زائد بر تواریخ معمولی نیست و مانند سایر تواریخ، از دستبرد عوامل بالا، دور نمانده بلکه آن نیز ملعبه آن عوامل قرارگرفته است، علاوه بر این که سراینده داستان صموئیل و شارل به نقل کتب عهدین، معلوم نیست که کیست و به هر حال ما اعتنائی به مخالفت تاریخ و مخصوصا عهدین، با آنچه که در قرآن آمده نداریم، پس تنها قرآن کریم کلام حق و از ناحیه خداوند تبارک و تعالی است.

از این نیز که بگذریم، قرآن اصلا کتاب تاریخ نیست و منظورش از نقل داستان های خود قصه سرائی مانند کتب تاریخ و بیان تاریخ و سرگذشت نیست، بلکه کلامی است الهی که در قالب وحی ریخته شده، و منظور آن هدایت خلق به سوی رضوان خدا و راههای سلامت است، و به همین جهت است که می بینیم هیچ قصه ای را با تمام جزئیات آن نقل نکرده، و از هر داستان، آن نکات متفرقه که مایه عبرت و تامل و دقت است و یا آموزنده حکمت و موعظه ای است و یا سودی دیگر از این قبیل دارد، نقل می کند همچنانکه در داستان مورد بحث، یعنی قصه طالوت و جالوت، این معنا کاملا به چشم می خورد، در آغاز می فرماید: "الم تر الی الملا من بنی اسرائیل"آنگاه بقیه جزئیات را رها کرده و می فرماید: "و قال لهم نبیهم ان الله قد بعث لکم طالوت ملکا..."باز بقیه مطالب را مسکوت گذاشته می فرماید: "و قال لهم نبیهم ان آیه ملکه..."، آنگاه می فرماید: "فلما فصل طالوت..."، بعدا جزئیات مربوط به داوود را رهانموده و می فرماید: "و لما برزوا لجالوت...".

و کاملا پیدا است که اگر می خواست این جمله ها را به یکدیگر متصل کند، داستانی طولانی می شد، و ما در گذشته هم آنجا که داستان گاو بنی اسرائیل را در سوره بقره تفسیرکردیم، خواننده را به این نکته توجه دادیم و این نکته در تمامی داستان هائی که در قرآن آمده، مشهود است و اختصاصی به یک داستان و دو داستان ندارد، بلکه بطور کلی از هر داستان آن قسمت های برجسته اش را که آموزنده حکمتی یا موعظه ای و یا سنتی از سنت های الهیه است که در امت های گذشته جاری شده نقل می کند، همچنانکه این معنا را در داستان حضرت یوسف(ع) تذکر داده و می فرماید: «لَقَدْ كَانَ فِی قَصَصِهِمْ عِبْرَةٌ لِّأُوْلِی الأَلْبَابِ »1 و نیز می فرماید: «یُرِیدُ اللّهُ لِیُبَیِّنَ لَكُمْ وَیَهْدِیَكُمْ سُنَنَ الَّذِینَ مِن قَبْلِكُمْ»2 و نیز فرموده: «قَدْ خَلَتْ مِن قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِیرُواْ فِی الأَرْضِ فَانْظُرُواْ كَیْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذَّبِینَ ».3  و آیاتی دیگر از این قبیل.

 


(۱)به راستی در داستان ایشان عبرتی است برای خردمندان."سوره یوسف، آیه ۱۱۱"

(۲)خدا می خواهد شما را به سنت هائی که در امت های قبل از شما جریان داشته، هدایت کند."سوره نساء، آیه ۲۶"

(۳)قبل از شما سنت هائی جریان یافته، پس در زمین بگردید و ببینید عاقبت تکذیب کنندگان چگونه بوده، این قرآن بیانی است برای مردم و هدایت و موعظه ای برای مردم با تقوا."سوره آل عمران، آیه ۱۳۸"

منبع :ترجمه تفسیر المیزان جلد ۲، طباطبایی، محمد حسین؛

داستان ذو القرنين و سد و ياجوج و ماجوج از نظر تاريخ

قدماى از مورخين هيچ يك در اخبار خود پادشاهى را كه نامش ذو القرنين و يا شبيه به

آن باشد اسم نبرده‏اند.و نيز اقوامى به نام ياجوج و ماجوج و سدى كه منسوب به ذو القرنين‏باشد نام نبرده‏اند.بله به بعضى از پادشاهان حمير از اهل يمن اشعارى نسبت داده‏اند كه به‏عنوان مباهات نسبت‏خود را ذكر كرده و يكى از پدران خود را كه سمت پادشاهى"تبع"داشته را به نام ذو القرنين اسم برده و در سروده‏هايش اين را نيز سروده كه او به مغرب و مشرق‏عالم سفر كرد و سد ياجوج و ماجوج را بنا نمود، كه به زودى در فصول آينده مقدارى از آن‏اشعار به نظر خواننده خواهد رسيد - ان شاء الله.

و نيز ذكر ياجوج و ماجوج در مواضعى از كتب عهد عتيق آمده.از آن جمله در اصحاح‏دهم از سفر تكوين تورات: "اينان فرزندان دودمان نوح‏اند: سام و حام و يافث كه بعد از طوفان‏براى هر يك فرزندانى شد، فرزندان يافث عبارت بودند از جومر و ماجوج و ماداى و باوان ونوبال و ماشك و نبراس".

ادامه نوشته

حضرت موسى (ع) / ماجراى تولد موسى (ع) و نگهدارى او

حضرت موسى (ع) / ماجراى تولد موسى (ع) و نگهدارى او

هنگام ولادت موسى - عليه السلام - هرچه نزديكتر مى‌شد، مادر موسى - عليه السلام - نگرانتر مى‌گرديد، و همواره در اين فكر بود كه چگونه پسرش را از دست جلّادان فرعون حفظ كند.

امداد و لطف الهى موجب شد كه آثار حمل در يوكابد مادر موسى - عليه السلام - چندان آشكار نباشد، از سوى ديگر يوكابد با قابله‌اى دوست بود، و آن قابله به خاطر دوستى، حمل مادر موسى - عليه السلام - را گزارش نمى‌داد.

لحظات تولّد موسى - عليه السلام - فرا رسيد، مادر موسى - عليه السلام - به دنبال دوستِ قابله‌اش فرستاد و از او استمداد نمود، قابله آمد و مادر موسى - عليه السلام - را يارى نمود، موسى - عليه السلام - در مخفيگاه دور از ديد مردم متولد شد، در اين هنگام نور مخصوصى از چهره موسى درخشيد كه بدن قابله به لرزه افتاد، همان دم محبّت موسى در قلب قابله جاى گرفت، قابله به مادر موسى گفت:

«من تصميم گرفته بودم تولّد موسى - عليه السلام - را به مأموران خبر دهم (و جايزه‌ام را بگيرم) ولى محبّت اين نوزاد به قدرى بر قلبم چيره شد كه حتى حاضر نيستم مويى از او كم شود.»

قابله از خانه مادر موسى - عليه السلام - بيرون آمد، بعضى از جاسوسان حكومت، او را ديدند، تصميم گرفتند به خانه مادر موسى وارد گردند، خواهر موسي(1) ماجرا را به يوكابد گفت؛ يوكابد دستپاچه شد كه چه كند، در اين ميان از شدّت وحشت، هوش از سرش رفته بود، نوزاد را به پارچه‌اى پيچيد و به تنور انداخت.

مأمورين وارد خانه شدند و در آنجا جز تنور آتش نديدند، تحقيقات از مادر موسى - عليه السلام - شروع شد، به او گفتند: «قابله در اينجا چه مى‌كرد؟»

يوكابد گفت: «او دوست من است و به عنوان ديدار به اينجا آمده بود.» مأمورين مأيوس شده و از خانه خارج شدند.

مادر هنگامى كه حال عادى خود را بازيافت به دخترش گفت: «نوزاد كجاست؟» دختر گفت: اطلاع ندارم. در اين لحظه صداى گريه نوزاد از درون تنور بلند شد، مادر به سوى تنور رفت و ديد خداوند آتش را براى موسى خنك و گوارا كرده است، نوزادش را با كمال سلامتى از درون تنور بيرون آورد.

ولى باز مادر نگران بود، چرا كه يك بار صداى گريه نوزاد كافى بود كه جاسوسان را متوجّه سازد، متوجّه خدا شد و از خدا خواست راه چاره‌اى پيش روى او بگشايد، خداوند با الهام خود به مادر موسى، او را از نگرانى حفظ كرد(2) در اين مورد از زبان قرآن چنين مى‌خوانيم:

«وَ أَوْحَينا إِلى أُمِّ مُوسى أَنْ أَرْضِعِيهِ فَإِذا خِفْتِ عَلَيهِ فَأَلْقِيهِ فِى الْيمِّ وَ لا تَخافِى وَ لا تَحْزَنِى إِنَّا رَادُّوهُ إِلَيكِ وَ جاعِلُوهُ مِنَ الْمُرْسَلِينَ؛ ما به مادر موسى، الهام كرديم او را شير بده و هنگامى كه بر او ترسيدى، وى را در دريا(ى) نيل بيفكن و نترس و غمگين مباش كه ما او را به تو بازمى‌گردانيم و او را از رسولان قرار مى‌دهيم.»(3)

و از امدادهاى غيبى ديگر اينكه يوكابد سه ماه مخفيانه به موسى - عليه السلام - شير داد، در اين مدت هيچگاه موسى گريه نكرد و حركتى كه موجب باخبر شدن جاسوسان شود از خود نشان نداد.(4)

نهادن موسى - عليه السلام - در ميان صندوق و افكندن آب به دريا

مادر موسى - عليه السلام - طبق الهام الهى تصميم گرفت، كودكش را به دريا بيفكند، به طور محرمانه به سراغ يك نفر نجّار مصرى كه از فرعونيان بود آمد و از او درخواست يك صندوقچه كرد.

نجّار گرفت: صندوقچه را براى چه مى‌خواهى؟

يوكابد كه زبانش به دروغ عادت نكرده بود گفت: من از بنى‌اسرائيلم، نوزاد پسرى دارم، مى‌خواهم نوزادم را در آن مخفى نمايم.

نجّار مصرى تا اين سخن را شنيد، تصميم گرفت اين خبر را به جلّادان برساند، به سراغ آنها رفت، ولى آنچنان وحشتى عظيم بر قلبش مسلّط شد كه زبانش از سخن گفتن باز ايستاد، مى‌خواست با اشاره دست، مطلب را بازگو كند، مأمورين از حركات او چنين برداشت كردند كه يك آدم مسخره كننده است، او را زدند و از آنجا بيرون نمودند.

او وقتى كه حالت عادى خود را بازيافت، بار ديگر براى گزارش نزد جلّادان رفت، باز مانند اول زبانش گرفت، و اين موضوع سه بار تكرار شد، او وقتى كه به حال عادى بازگشت، فهميد كه در اين موضوع، يك راز الهى نهفته است، صندوق را ساخت و به مادر موسى - عليه السلام - تحويل داد.(5)

مادر موسى - عليه السلام - نوزاد خود را در ميان آن صندوق نهاد، صبحگاهان هنگامى كه خلوت بود، كنار رود نيل آمد و آن صندوق را به رود نيل انداخت، امواج نيل آن صندوق را با خود برد، اين لحظه براى مادر موسى، لحظه بسيار حسّاس و پرهيجانى بود، اگر لطف الهى نبود، مادر فرياد مى‌كشيد و از فراق نورديده‌اش، جيغ مى‌زد و در نتيجه جاسوسان متوجّه مى‌شدند، ولى خطاب «وَ لا تَخافِى وَ لا تَحْزَنِى» (نترس و محزون نباش، ما موسى را به تو برمى‌گردانيم)(6) قلب مادر را آرام كرد، چه بهتر كه در اينجا رشته سخن را به پروين اعتصامى بدهيم كه مى‌گويد:

مادر موسى چو موسى را به نيل *** درفكند از گفته ربّ جليل

خود ز ساحل كرد با حسرت نگاه *** گفت كاى فرزند خرد بى‌گناه

گر فراموشت كند لطف خداى *** چون رهى زين كشتى بى‌ناخداى؟

وحى آمد كاين چه فكر باطل است *** رهرو ما اينك اندر منزل است

ما گرفتيم آنچه را انداختى *** دست حق را ديدى و نشناختى

سطح آب از گاهوارش خوشتر است *** دايه‌اش سيلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغيان مى‌كنند *** آنچه مى‌گوييم ما آن مى‌كنند

بِه كه برگردى به ما بسپاريش *** كى تو از ما دوستر مى‌داريش

موسى - عليه السلام - در خانه فرعون

فرعون در كاخ خود بود، و همسرى به نام «آسيه» داشت(7) آنها فرزندى جز يك دختر (به نام اَنيسا) نداشتند، و او نيز به يك بيمارى شديد و بى‌درمان «بَرَص» مبتلا بود، و همه طبيب‌هاى آن عصر از درمان آن درمانده شده بودند، فرعون در مورد شفاى او به كاهنان متوسّل شده بود، كاهنان گفته بودند: «اى فرعون! ما پيش‌بينى مى‌كنيم كه از درون اين دريا انسانى به اين كاخ گام مى‌نهد كه اگر از آب دهانش را به بدن اين دختر بيمار بمالند، شفا مى‌يابد.»

فرعون و همسرش آسيه در انتظار چنين ماجرايى بودند كه ناگهان روزى در كنار رود نيل صندوقچه‌اى را ديدند كه امواج دريا آن را حركت مى‌داد، به دستور فرعون بى‌درنگ آن صندوقچه را گرفتند و نزد فرعون آوردند، آسيه درِ صندوق را گشود، ناگاه چشمش به نوزادى نورانى افتاد، همان لحظه محبّت موسى - عليه السلام - در قلب آسيه جاى گرفت.

وقتى كه فرعون نوزاد را ديد، خشمگين شد و گفت: «چرا اين پسر كشته نشده است؟!»

آسيه گفت: «اين پسر از بچّه‌هاى اين سال نيست، و تو فرمان داده‌اى كه پسرهاى نوزاد اين سال را بكشند، بگذار اين كودك بماند.» در آيه 9 سوره قصص، اين مطلب چنين آمده:

«همسر فرعون (آسيه) گفت او را نكشيد شايد نور چشم من و شما شود، و براى ما مفيد باشد و بتوانيم او را به عنوان پسر خود برگزينيم.»

انيسا دختر فرعون از آب دهان آن كودك به بدنش ماليد و شفا يافت، آن كودك را به بغل گرفت و بوسيد، اطرافيان فرعون به فرعون گفتند: «به گمان ما اين كودك، همان است كه موجب واژگونى تخت و تاج تو خواهد شد، فرمان بده او را به دريا بيفكنند، فرعون چنين تصميم گرفت، ولى آسيه نگذاشت و با به كار بردن انواع شيوه‌ها، كه شايد يكى از آنها شفاى دخترش بود، از كشتن موسى جلوگيرى نمود.

به هرحال مشيت نافذ پروردگار موجب شد كه اين نوزاد در درون كاخ فرعون، مهمترين كانون خطر، پرورش يافت.(8)

مادر موسى به خواهر موسى گفت: «به دنبال صندوقچه برو و ماجرا را پى‌گيرى كن.»

خواهر موسى - عليه السلام - دستور مادر را انجام داد و از فاصله دور به جستجو پرداخت، و از دور ديد كه فرعونيان آن صندوقچه را از آب گرفتند، بسيار شاد شد كه برادر كوچكش از خطر آب نجات يافت.

طولى نكشيد كه احساس كردند نوزاد گرسنه است و نياز به شير دارد، به دستور آسيه و فرعون، مأمورين به دنبال يافتن دايه حركت كردند، امّا عجيب اينكه چندين دايه آوردند، ولى نوزاد پستان هيچيك از آنها را نگرفت، مأمورين همچنان در جستجوى دايه بودند كه ناگهان در فاصله نه چندان دور به دخترى برخورد كردند كه گفت: «من خانواده‌اى را مى‌شناسم كه مى‌توانند اين كودك را شير دهند و سرپرستى كنند.»

آن دختر، خواهر موسى بود، مأمورين كه او را نمى‌شناختند با راهنمايى او نزد مادر موسى - عليه السلام - رفتند و او را به كاخ فرعون آوردند تا به نوزاد شير دهد، نوزاد را به او دادند، نوزاد با اشتياق تمام، پستان او را گرفت و شير خورد، همه حاضران خوشحال شدند، و به مادر موسى - عليه السلام - آفرين گفتند. از آن پس مادر موسى، موسى - عليه السلام - را به خانه‌اش برد و به او شير داد. (يا به كاخ فرعون رفت و آمد مى‌كرد و به موسى شير مى‌داد.)

به اين ترتيب خداوند به وعده‌اش وفا كرد كه به مادر موسى - عليه السلام - فرموده بود: «او را به دريا بيفكن، ما او را به تو برمى‌گردانيم.»(9)

به گفته بعضى غيبت موسى از مادرش بيش از سه روز طول نكشيد.

جالب اينكه روزى موسى در دوران شيرخوارگى در آغوش فرعون بود، با دست خويش ريش فرعون را گرفت و كشيد و مقدارى از موى ريش او كنده شد، و سيلى محكمى به صورت فرعون زد، و به گفته بعضى با چوب كوچكى بازى مى‌كرد با همان چوب بر سر فرعون كوبيد.

فرعون خشمگين شد و گفت: «اين كودك، دشمن من است»، همان دم به دنبال جلّادان فرستاد تا بيايند و او را بكشند.

آسيه به فرعون گفت: «دست بردار، اين نوزاد است و خوب و بد را نمى‌فهمد، براى اينكه حرف مرا تصديق كنى، يك قطعه ياقوت و يك قطعه ذغال آتشين نزدش مى‌گذارى، اگر ياقوت را برداشت، معلوم مى‌شود كه مى‌فهمد و اگر آتش را برداشت، معلوم مى‌شود نمى‌فهمد، آنگاه آسيه همين كار را كرد، موسى دست به طرف ياقوت دراز كرد ولى جبرئيل دست او را به طرف آتش برد، موسى ذغال آتشين را برداشت و به دهان گذاشت، زبانش سوخت، آنگاه خشم فرعون فرو نشست و از كشتن او منصرف شد.(10)

مطابق بعضى از روايات ديگر روزى موسى - عليه السلام - عطسه كرد. سپس بى‌درنگ گفت: «الْحَمْدُ لِلَّهِ»، فرعون از شنيدن اين سخن عصبانى شد و به موسى سيلى زد، موسى ريش بلند فرعون را گرفت و كشيد، فرعون سخت عصبانى شد و تصميم گرفت او را به دست جلّادان بسپرد تا او را بكشند، آسيه همسر فرعون، پادرميانى كرد و به عنوان اينكه موسى كودك است و به كارهاى خود متوجّه نيست، او را از چنگال فرعون نجات داد.(11)

------------------------------

1- در مورد نام خواهر موسى - عليه السلام -، دو قول است، بعضى گفته‌اند نام او مريم بود، و به گفته بعضى نام او كلثمه بود (مجمع البيان، ج 7، ص 242؛ بحارالانوار، ج 13، ص 55).

2- مجمع البيان، ج 7، ص 241؛ بحارالانوار، ج 13، ص 54.

3- قصص، 7.

4- همان مدرك.

5- بحارالانوار، ج 13، ص 54؛ مطابق بعضى از روايات، اين نجّار همان «حزقيل» (يا حزبيل) بود كه همين حادثه موجب شد به موسى - عليه السلام - ايمان آورد، و بعدها به عنوان «مؤمن آل‌فرعون» شناخته گرديد كه ايمان خود را پنهان مى‌كرد. (بحارالانوار، ج 13، ص 163).

6- قصص، 7.

7- آسيه اصلاً از نژاد بنى‌اسرائيل، و از نوه‌هاى پيامبران بود، كه فرعون با او ازدواج كرد.

8- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 54 و 55؛ مجمع البيان، ج 7، ص 241.

9- چنانكه اين مطلب، در آيه 13 قصص آمده است.

10- بحارالانوار، ج 13، ص 56.

11- تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 117.

حضرت موسى (ع) / صندوق عهد و رحلت موسى (ع)

حضرت موسى (ع) / صندوق عهد و رحلت موسى (ع)

سپردن موسى - عليه السلام - صندوق عهد را به يوشع

در آيه 248 سوره بقره سخن از تابوت (صندوق عهد موسى) به ميان آمده و در آن آيه چنين مى‌خوانيم:

«و پيامبرشان (اشموئيل) به بنى‌اسرائيل گفت: نشانه صحّت حكومت و فرماندهى طالوت آن است كه تابوت (صندوق عهد) به سوى شما خواهد آمد، كه در آن، آرامشى از پروردگار شما، و يادگارهاى خاندان موسى - عليه السلام - قرار دارد، در حالى كه فرشتگان آن را حمل مى‌كنند. در اين موضوع نشانه روشن براى شما است، اگر ايمان داشته باشيد.»

توضيح اينكه موسى - عليه السلام - در روزهاى آخر عمر خود، الواح مقدّس تورات، كتاب آسمانى را به ضميمه زره خود و يادگارهاى ديگر در ميان صندوقى نهاد و آن را به وصى خود يوشع بن نون سپرد، اين صندوق چنانكه از آيه فوق استفاده مى‌شود، داراى اعتبار و عظمت خاصّى براى بنى‌اسرائيل، و مايه اطمينان و آرامش خاطر براى آنها بود.

از گفتار اهلبيت - عليهم السلام - و مفسّران برمى‌آيد كه اين صندوق همان صندوقى بود كه مادر موسى، موسى را هنگام خردسالى در ميان آن نهاده و به رود نيل انداخت، آب آن را تا كنار كاخ فرعون آورد، و به وسيله كارگران فرعون از آب گرفته شد، و نزد فرعون فرستاده شد، موسى - عليه السلام - را از ميان آن بيرون آوردند و اين صندوق در دستگاه فرعون نگهدارى مى‌شد. سپس به دست بنى‌اسرائيل افتاد و چون داراى خاطره شيرين نجات موسى - عليه السلام - بود، در نزد بنى‌اسرائيل، بسيار احترام داشت. آنها از آن صندوق استمداد مى‌جستند، و در جنگهايى كه با عمالقه و دشمنان داشتند، آن را همراه خود مى‌بردند، و آن صندوق اثر معنوى و روانى خاصّى در بالا رفتن روحيه آنها داشت، سرانجام در يكى از جنگها، دشمنان آن صندوق را از بنى‌اسرائيل گرفتند و اين حادثه براى بنى‌اسرائيل بسيار تلخ بود و موجب ضعف آنها شد، چرا كه آنها آن صندوق را شعار و پرچم بلند خود مى‌دانستند، و اكنون آن را از دست داده بودند.(1)

به اين ترتيب موسى - عليه السلام - در واپسين روزهاى عمرش، چنين صندوقى را به وصى خود يوشع سپرد، و در داستان اشموئيل ماجراى بازگشت اين صندوق به دست بنى‌اسرائيل، خاطرنشان مى‌شود.

رحلت آرام و آسوده موسى - عليه السلام -

240 سال از عمر موسى - عليه السلام - گذشت، روزى عزرائيل نزد او آمد و گفت: «سلام بر تو اى همسخن خدا.»

موسى - عليه السلام - جواب سلام او را داد و پرسيد: تو كيستى؟

او گفت: من فرشته مرگ هستم.

موسى: براى چه به اينجا آمده‌اى؟

عزرائيل: آمده‌ام تا روحت را قبض كنم.

موسى: روحم را از كجاى بدنم خارج مى‌سازى؟

عزرائيل: از دهانت.

موسى: چرا از دهانم، با اينكه من با همين دهانم با خدا گفتگو كرده‌ام؟

عزرائيل: از دستهايت.

موسى: چرا از دستهايم، با اينكه تورات را با اين دستهايم گرفته‌ام؟

عزرائيل: از پاهايت.

موسى: چرا از پاهايم، با اينكه با همين پاهايم به كوه طور (براى مناجات) رفته‌ام؟

عزرائيل: از چشمهايت.

موسى: چرا از چشمهايم، با اينكه همواره چشمهايم را به سوى اميد پروردگار كشيده‌ام؟

عزرائيل: از گوشهايت.

موسى: چرا از گوشهايم، با اينكه سخن خداوند متعال را با گوشهايم شنيده‌ام.

خداوند به عزرائيل وحى كرد: «روح موسى - عليه السلام - را قبض نكن تا هروقت كه خودش بخواهد.»

عزرائيل از آنجا رفت، و موسى - عليه السلام - سالها زندگى كرد تا اينكه: روزى «يوشع بن نون» را طلبيد و وصيتهاى خود را به او نمود، سپس به تنهايى به سوى كوه طور رفت، مردى را ديد مشغول كندن قبر است، نزد او رفت و گفت: «آيا مى‌خواهى تو را كمك كنم؟» او گفت: آرى، موسى او را كمك كرد. وقتى كه كار كندن قبر تمام شد، موسى - عليه السلام - وارد قبر گرديد و در ميان آن خوابيد تا ببيند اندازه لَحَد قبر، درست است يا نه، در همان لحظه خداوند پرده را از جلو چشم او برداشت، موسى - عليه السلام - مقام خود در بهشت را ديد، عرض كرد: «خدايا روحم را به سويت ببر.» همان دم عزرائيل روح او را قبض كرد، و همان قبر را مرقد موسى - عليه السلام - قرار داد، و آن قبر را پوشانيد، و آن مرد قبر كن، عزرائيل بود كه به آن صورت درآمده بود.

در اين وقت منادى حق در آسمان، با صداى بلند گفت:

«مات موسى كَلِيمُ اللهِ، فَاَى نَفْسٍ لا تَمُوتُ؛ موسى كليم خدا مرد، چه كسى است كه نمى‌ميرد؟»(2)

مطابق بعضى از روايات، قبر حضرت موسى - عليه السلام - در كوه طور (واقع در نجف اشرف، يا سرزمين سينا) مى‌باشد.(3)

------------------------------

1- اقتباس مجمع البيان، ج 2، ص 353.

2- بحارالانوار، ج 13، ص 365 و 366.

3- همان، ص 253.

حضرت موسى (ع) / داستان موسى و خضر (ع)

حضرت موسى (ع) / داستان موسى و خضر (ع)

از داستان‌هاى جالب زندگى موسى - عليه السلام - ماجراى شيرين او با حضرت خضر - عليه السلام - است كه در قرآن سوره كهف آمده و داراى نكات و درسهاى آموزنده گوناگونى است، در اين راستا نظر شما به فرازهايى زير از آن داستان جلب مى‌كنيم.

سخنرانى موسى - عليه السلام - و ترك اولى او

هنگامى كه فرعون و فرعونيان در درياى نيل غرق شده و به هلاكت رسيدند، بنى‌اسرائيل به رهبرى حضرت موسى - عليه السلام - پس از سالها مبارزه، پيروز شدند و زمام امور رهبرى به دست موسى - عليه السلام - افتاد.

او در يك اجتماع بسيار بزرگ (كه مى‌توان آن را به عنوان جشن پيروزى ناميد) در حضور بنى‌اسرائيل سخنرانى كرد، مجلس بسيار باشكوه بود، ناگاه يك نفر از موسى - عليه السلام - پرسيد: «آيا كسى را مى‌شناسى كه نسبت به تو اعلم (عالم‌تر) باشد؟»

موسى - عليه السلام - در پاسخ گفت: نه.

و مطابق بعضى از روايات، پس از نزول تورات و سخن گفتن مستقيم خدا با موسى - عليه السلام -، موسى در ذهن خود به خودش گفت: «خداوند هيچكس را عالم‌تر از من نيافريده است.» در اين هنگام خداوند به جبرئيل وحى كرد موسى را درياب كه در وادى هلاكت افتاده. (يعنى براثر حالتى شبيه خودخواهى، در سراشيبى نزول از مقامات عاليه معنوى قرار گرفته، به ياريش بشتاب تا اصلاح شود. جبرئيل به سراغ موسى آمد...)

خداوند همان دم به موسى - عليه السلام - وحى كرد: آرى داناتر از تو عبد و بنده ما خضر - عليه السلام - است، او اكنون در تنگه دو دريا،(1) در كنار سنگى عظيم است.

موسى - عليه السلام - عرض كرد: «چگونه به حضور او نايل شوم؟»

خداوند فرمود: «يك عدد ماهى بگير و در ميان زنبيل خود بگذار، و به سوى آن تنگه دو دريا برو، در هر جا كه آن ماهى را گم كردى، آن عالم در همانجا است.»(2)

موسى - عليه السلام - در جستجوى استاد

موسى - عليه السلام - كه دانش‌دوست بود، گفت: من دست از جستجو برنمى‌دارم تا به محل آن تنگه دو دريا برسم، هرچند مدّت طولانى به راه خود ادامه دهم.

موسى دوست و همسفرى براى خود انتخاب كرد كه همان مرد رشيد و شجاع و با ايمان بنى‌اسرائيل به نام يوشع بن نون بود، موسى يك عدد ماهى در ميان زنبيل نهاد و اندكى زاد و توشه راه برداشت و همراه يوشع به سوى تنگه دو دريا حركت كردند. هنگامى كه به آنجا رسيدند در كنار صخره‌اى اندكى استراحت كردند، در همان جا موسى و يوشع، ماهى‌اى را به همراه داشتند، فراموش كردند. بعد معلوم شد كه ماهى براثر رسيدن قطرات آب به طور معجزه‌آسايى خود را در همان تنگه به دريا افكنده و ناپديد شده است.

موسى و همسفرش از آن محل گذشتند، طولانى بودن راه و سفر موجب خستگى و گرسنگى آنها گرديد، در اين هنگام موسى - عليه السلام - به خاطرش آمد كه غذايى به همراه خود آورده‌اند، به يوشع گفت: «غذاى ما را بياور كه از اين سفر سخت خسته شده‌ايم.»

يوشع گفت: آيا به خاطر دارى هنگامى كه ما به كنار آن صخره پناه برديم، من در آنجا فراموش كردم كه ماجراى ماهى را بازگو كنم، و اين شيطان بود كه ياد آن را از خاطر من ربود، و ماهى راهش را به طرز شگفت‌انگيز در دريا پيش گرفت و ناپديد شد.

و از آنجا كه اين موضوع به صورت نشانه‌اى براى موسى - عليه السلام - در رابطه با پيدا كردن عالِم، بيان شده بود موسى - عليه السلام - مطلب را دريافت و گفت: اين همان چيزى است كه ما مى‌خواستيم و به دنبال آن مى‌گشتيم. در اين هنگام از همانجا بازگشتند و به جستجوى آن عالِم پرداختند، وقتى كه به تنگه رسيدند حضرت خضر - عليه السلام - را در آنجا ديدند.(3) پس از احوالپرسى، موسى - عليه السلام - به او گفت:

«آيا من از تو پيروى كنم تا از آنچه به تو تعليم داده شده است و مايه رشد و صلاح است به من بياموزى؟»

خضر: تو هرگز نميغتوانى همراه من صبر و تحمّل كنى، و چگونه مى‌توانى در مورد رموز و اسرارى كه به آن آگاهى ندارى شكيبا باشى؟

موسى: به خواست خدا مرا شكيبا خواهى يافت، و در هيچ كارى مخالفت فرمان تو را نخواهم كرد.

خضر: پس اگر مى‌خواهى به دنبال من بيايى از هيچ چيز سؤال نكن، تا خودم به موقع، آن را براى تو بازگو كنم.

موسى - عليه السلام - مجدّداً اين تعهّد را داد كه با صبر و تحمّل همراه استاد حركت كند و به اين ترتيب همراه خضر - عليه السلام - به راه افتاد.(4)

ديدار موسى از سه حادثه عجيب

موسى و يوشع و خضر - عليه السلام - با هم به كنار دريا آمدند و در آنجا سوار كشتى شدند آن كشتى پر از مسافر بود، در عين حال صاحبان كشتى آنها را سوار كردند. پس از آنكه كشتى مقدارى حركت كرد، خضر - عليه السلام - برخاست و گوشه‌اى از كشتى را سوراخ كرد و آن قسمت را شكست و سپس آن قسمت ويران شده را با پارچه و گل محكم نمود كه آب وارد كشتى نشود.

موسى - عليه السلام - وقتى اين منظره نامناسب را كه موجب خطر جان مسافران مى‌شد ديد، بسيار خشمگين شد و به خضر گفت: «آيا كشتى را سوراخ كردى كه اهلش را غرق كنى، راستى چه كار بدى انجام دادى؟»

حضرت خضر - عليه السلام - گفت: «آيا نگفتم كه تو نمى‌توانى همراه من صبر و تحمّل كنى؟!»

موسى گفت: مرا به خاطر اين فراموشكارى، بازخواست نكن و بر من به خاطر اين اعتراض سخت نگير.

از آنجا گذشتند و از كشتى پياده شدند به راه خود ادامه دادند، در مسير راه خضر - عليه السلام - كودكى را ديد كه همراه خردسالان بازى مى‌كرد، خضر به سوى او حمله كرد و او را گرفت و كشت.

موسى - عليه السلام - با ديدن اين منظره وحشتناك تاب نياورد و با خشم به خضر - عليه السلام - گفت: «آيا انسان پاك را بى‌آنكه قتلى كرده باشد كشتى؟ به راستى كار زشتى انجام دادى.» حتّى موسى - عليه السلام - بر اثر شدّت ناراحتى به خضر - عليه السلام - حمله كرد و او را گرفت و به زمين كوبيد كه چرا اين كار را كردى؟

خضر گفت: به تو نگفتم تو هرگز توانايى ندارى با من صبر كنى؟

موسى - عليه السلام - گفت: اگر بعد از اين از تو درباره چيزى سؤال كنم، ديگر با من مصاحبت نكن، چرا كه از ناحيه من معذور خواهى بود.

از آنجا حركت كردند تا اينكه شب به قريه‌اى به نام ناصره رسيدند، آنها از مردم آنجا غذا و آب خواستند، مردم ناصره، غذايى به آنها ندادند و آنها را مهمان خود ننمودند، در اين هنگام خضر - عليه السلام - به ديوارى كه در حال ويران شدن بود نگاه كرد و به موسى - عليه السلام - گفت: به اذن خدا برخيز تا اين ديوار را تعمير و استوار كنيم تا خراب نشود. خضر - عليه السلام - مشغول تعمير شد.

موسى - عليه السلام - كه خسته و كوفته و گرسنه بود، و از همه مهمتر احساس مى‌كرد شخصيت والاى او و استادش به خاطر عمل نامناسب اهل آن آبادى سخت جريحه‌دار شده و در عين حال خضر - عليه السلام - به تعمير ديوار آن آبادى مى‌پردازد، بار ديگر تعهّد خود را به كلّى فراموش كرد و زبان به اعتراض گشود، اما اعتراضى سبكتر و ملايمتر از گذشته، گفت: «مى‌خواستى در مقابل اين كار اجرتى بگيرى؟» اينجا بود كه خضر - عليه السلام - به موسى - عليه السلام - گفت:

«هذا فِراقُ بَينِى وَ بَينِكَ...؛ اينك وقت جدايى من و تو است، اما به زودى راز آنچه را كه نتوانستى بر آن صبر كنى، براى تو بازگو مى‌كنم.»(5)

موسى - عليه السلام - سخنى نگفت، و دريافت كه نمى‌تواند همراه خضر - عليه السلام - باشد و دربرابر كارهاى عجيب او صبر و تحمّل داشته باشد.

توضيحات خضر - عليه السلام - در مورد سه حادثه عجيب

حضرت خضر - عليه السلام - راز سه حادثه شگفت‌انگيز فوق را براى موسى - عليه السلام - چنين توضيح داد:

اما آن كشتى مال گروهى از مستمندان بود كه با آن در دريا كار مى‌كردند، و من خواستم آن را معيوب كنم و به اين وسيله آن كشتى را از غصب ستمگر زمان برهانم. چرا كه پشت سرشان پادشاه ستمگرى بود كه هر كشتى سالمى را به زور مى‌گرفت. معيوب كردن من، براى نگهدارى كشتى براى صاحبانش بود.

و امّا آن نوجوان، پدر و مادرش با ايمان بودند و بيم داشتيم كه آنان را به طغيان و كفر وادارد، از اين رو خواستيم كه پروردگارشان به جاى او فرزندى پاك‌سرشت و با محبّت به آن دو بدهد.(6)

و امّا آن ديوار از آنِ دو نوجوان يتيم در آن شهر بود، گنجى متعلّق به آن يتيمان در زير ديوار وجد داشت، و پدرشان مرد صالحى بود، و پروردگار تو مى‌خواست آنها به حدّ بلوغ برسند و گنجشان را استخراج كنند. اين رحمتى از پروردگار تو بود، من آن كارها را انجام دادم تا زير ديوار محفوظ بماند و آن گنج خارج نشود و به دست بيگانه نيفتد، من اين كارها را خودسرانه انجام ندادم. اين بود راز كارهايى كه نتوانستى در برابر آنها تحمّل كنى.(7)

موسى - عليه السلام - از توضيحات حضرت خضر - عليه السلام - قانع شد.

توصيه خضر - عليه السلام - و نوشته لوح گنج

هنگام جدايى خضر - عليه السلام - از موسى - عليه السلام -، موسى به او گفت: مرا سفارش و موعظه كن، خضر مطالبى فرمود از جمله گفت: «از سه چيز بپرهيز و دورى كن: 1. لجاجت 2. و از راه رفتن بى‌هدف و بدون نياز 3. و از خنده بدون تعجّب، خطاهايت را بياد بياور و از تجسّس در خطاهاى مردم پرهيز كن.»

از حضرت رضا - عليه السلام - نقل شده آن گنجى كه زير ديوار مخفى بود، لوح طلايى بود كه در آن چنين نوشته شده بود:

«بِسْمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِيم، مُحَمَّدٌ رَسولُ اللهِ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالمَوْتِ كَيفَ يفْرَحُ، عَجِبْتُ لِمَنْ اَيقَنَ بِالْقَدَرِ كَيفَ يحْزَنُ؟ و عَجِبْتُ لِمَنْ رأى الدُّنيا و تَقَلُّبَها بِاَهْلِها كيفَ يرْكَنُ اِلَيها، و ينْبَغِى لِمَنْ غَفَلَ عَنِ اللهِ اَلّا يتَّهَمَ اللهُ تَبارَكَ و تَعالى فى قَضائِهِ و لا يسْتَبْطِئَهُ فِى رِزْقِهِ؛ به نام خداوند بخشنده مهربان - تعجّب مى‌كنم براى كسى كه يقين به مرگ دارد چگونه شادى مستانه مى‌كند؟ تعجّب مى‌كنم براى كسى كه يقين به قضا و قدر الهى دارد، چگونه اندوهگين مى‌شود، تعجّب مى‌كنم براى كسى كه دنيا و دگرگونيهاى آن را با اهلش مى‌نگرد، چگونه بر آن اعتماد مى‌كند؟ و سزاوار است آن كسى كه از خداوند غافل مى‌گردد، خداوند متعال را در قضاوتش متّهم نكند، و در رزق و روزى رساندن او را به كندى و تأخير ياد ننمايد.»(8)

نيز روايت شده: بين آن پدر صالح و يتيمان كه آن گنج را براى فرزندانش ذخيره كرده بود، هفتاد پدر واسطه بود، خداوند به خاطر نيكوكارى آن پدر (جدّ هفتادم) گنج او را به دو يتيم از نوه‌هايش رسانيد، و پاداش نيكوكارى او را اين گونه ادا كرد.(9)

ملاقات ابليس با موسى - عليه السلام -

رسول خدا - صلى الله عليه و آله - فرمود: موسى - عليه السلام - در مكانى نشسته بود، ناگاه شيطان كه كلاه دراز و رنگارنگى بر سر داشت، نزد موسى - عليه السلام - آمد و (به عنوان احترام موسى) كلاهش را از سرش برداشت و دربرابر موسى - عليه السلام - ايستاد و سلام كرد، و بين آن دو چنين گفتگو شد:

موسى: تو كيستى؟

ابليس: من شيطان هستم.

موسى: ابليس تو هستى، خدا تو را دربدر و آواره كند.

ابليس: من نزد تو آمده‌ام تا به خاطر مقامى كه در پيشگاه خدا دارى، به تو سلام كنم.

موسى: اين كلاه چيست كه بر سر دارى؟

ابليس: با (رنگها و زرق و برق) اين كلاه دل مردم را مى‌ربايم.

موسى: به من از گناهى خبر بده كه هرگاه انسان مرتكب آن گردد، تو بر او مسلط گردى.

ابليس گفت: «اِذا اَعْجَبَتْهُ نَفْسُهُ، وَ اسْتَكْثَرَ عَمَلَهُ وَ صَغُرَفِى عَينيهِ ذَنْبُهُ؛

در سه مورد بر انسان مسلّط مى‌شوم: 1. هنگامى كه او از خود راضى شود (و اعمال خود را بپسندد و خودبين باشد) 2. هنگامى كه او عملش را زياد تصوّر كند 3. هنگامى كه او گناهش را كوچك بشمرد.»(10)

ديدار موسى - عليه السلام - از غذاى كرم در دل سنگ

هنگامى كه حضرت موسى - عليه السلام - از طرف خداوند، براى رفتن به سوى فرعون و دعوت او به خداپرستى، مأمور گرديد، موسى - عليه السلام - (كه احساس خطر مى‌كرد) به فكر خانواده و بچّه‌هاى خود افتاد، و به خدا عرض كرد: «پروردگارا چه كسى از خانواده بچّه‌هاى من، سرپرستى مى‌كند؟!»

خداوند به موسى - عليه السلام - فرمان داد: «عصاى خود را بر سنگ بزن.»

موسى - عليه السلام - عصايش را بر سنگ زد، آن سنگ شكست، در درون آن، سنگ ديگرى نمايان شد، با عصاى خود يك ضربه ديگر بر سر آن سنگ زد، آن نيز شكسته شد و در درونش سنگ ديگرى پيدا گرديد، موسى - عليه السلام - ضربه ديگرى با عصاى خود بر سنگ سوم زد، و آن سنگ نيز شكسته شد، او در درون آن سنگ، كرمى را ديد كه چيزى به دهان گرفته و آن را مى‌خورد.

پرده‌هاى حجاب از گوش موسى - عليه السلام - به كنار رفت و شنيد آن كرم مى‌گويد:

«سُبْحانَ مَنْ يرانِى و يسْمَعُ كَلامِى و يعْرِفُ مَكانِى و يذْكُرُنِى و لا ينْسانِى؛ پاك و منزه است آن خداوندى كه مرا مى‌بيند، و سخن مرا مى‌شنود، و به جايگاه من آگاه است، و به ياد من هست، و مرا فراموش نمى‌كند.»(11)

به اين ترتيب، موسى - عليه السلام - دريافت كه خداوند عهده‌دار رزق و روزى بندگان است، و با توكّل بر او، كارها سامان مى‌يابد.

توبه‌اى كه موجب بارندگى پربركت شد

عصر حضرت موسى - عليه السلام - بود، مدّتى باران نيامد و زراعتها خشك شدند و بلاى قحطى همه جا را فراگرفته بود، مردم به محضر موسى - عليه السلام - آمدند و با التماس از او خواستند، نماز استسقاء بخواند تا باران بيايد. موسى - عليه السلام - با جمعيتى بالغ بر هفتادهزار نفر به صحرا رفتند و نماز باران خواندند و هرچه دعا كردند، باران نيامد. موسى - عليه السلام - عرض كرد: «خدايا! با هفتادهزار نفر، هرچه دعا مى‌كنيم باران نمى‌آيد، علّتش چيست؟ مگر مقام و منزلت من در پيشگاهت كهنه شده است.»

خداوند به موسى - عليه السلام - خطاب كرد: «در ميان شما يك نفر است كه چهل سال است معصيت مرا مى‌كند، به او بگو از ميان جمعيت خارج شود، تا دعايت مستجاب گردد.»

موسى - عليه السلام - عرض كرد: صداى من ضعيف است و به هفتادهزار نفر جمعيت نمى‌رسد. خداوند فرمود: «تو اعلام كن من صدايت را به همه مى‌رسانم.» موسى - عليه السلام - اعلام كرد، همه شنيدند. آن مرد گنهكار ديد هيچكس خارج نشد، دريافت كه آن شخص خودش است، با خود گفت: اگر برخيزم و بيرون روم، رسوا مى‌شوم، و اگر بيرون نروم، باران نمى‌آيد.» همانجا نشست و توبه حقيقى كرد، پس از آن بيدرنگ باران پربركت آمد. موسى - عليه السلام - عرض كرد: خدايا! كسى از ميان جمعيت خارج نشد، پس چطور شد باران آمد؟

خداوند فرمود: «سَقَيتُكُمْ بِالَّذِى مَنَعْتُكُمْ بِهِ؛ شما را به خاطر همان شخصى كه به سبب او باران را قطع كرده بودم، سيراب كردم.» (يعنى توبه او باعث باريدن باران گرديد)

موسى - عليه السلام - عرض كرد: «خدايا! او را نشان بده تا زيارتش كنم» خداوند فرمود: «آنگاه كه او گناه مى‌كرد رسوايش نكردم، حالا كه توبه كرده رسوايش كنم، من كه نمّامى را دشمن دارم هرگز نمّامى نمى‌كنم، من كه عيب‌پوش هستم هرگز عيب كسى را فاش نمى‌سازم و آبروى كسى را نمى‌ريزم.»(12)

عذرخواهى موسى - عليه السلام - از خداوند

روزى حضرت موسى - عليه السلام - هنگام عبور فقير برهنه و تهيدستى را ديد كه بر روى ريگ بيابان خوابيده بود، او وقتى كه موسى - عليه السلام - را ديد، نزدش آمد و گفت: «اى موسى! دعا كن تا خداوند هزينه اندكى به من بدهد كه از ندارى و فقر جانم به لب رسيده است.»

موسى - عليه السلام - براى او دعا كرد، و از آنجا گذشت و به سوى كوه طور براى مناجات رفت. پس از مدّتى از همان مسير بازمى‌گشت ديد مردم همان فقير را دستگير كرده و جمعيتى بسيار در گِردش اجتماع نموده‌اند، پرسيد: «چه حادثه‌اى رخ داده است؟»

حاضران گفتند: اين مرد شراب خورده و با عربده و جنگ‌طلبى، به يك نفر حمله كرده و او را كشته است، اكنون او را دستگير كرده‌اند، تا به عنوان قصاص اعدام كنند. به گفته لطيفه‌گوها:

گربه مسكين اگر پر داشتى *** تخم گنجشك در زمين نگذاشتى

موسى به حكم الهى اقرار كرد و از جسارت خود در مورد آن فقير بد سيرت استغفار نمود.

بنده چو جاه آمد و سيم و زرش *** سيلى خواهد به ضرورت سرش

آن نشنيدى كه فِلاطون چه گفت؟ *** مور همان به كه نباشد پَرَش(13)

------------------------------

1- به گفته اكثر مفسّران، منظور از اين تنگه دو دريا، محل اتّصال خليج عقبه با خليج سوئز است.

2- بحارالانوار، ج 13، ص 278.

3- در حديثى از پيامبر - صلى الله عليه و آله - نقل شده فرمود: هنگامى كه موسى - عليه السلام - با خضر - عليه السلام - در كنار دريا ملاقات كرد، پرنده‌اى در برابر آن دو ظاهر شد، قطره‌اى آب دريا با منقارش برداشت، خضر به موسى - عليه السلام - گفت: «آيا مى‌دانى اين پرنده چه مى‌گويد؟ موسى گفت: چه مى‌گويد؟

خضر گفت: مى‌گويد «وَ رَبِّ السَّماواتِ و الاَرضِ وَ رَبِّ الْبَحْرِ ما عِلْمُكُما مِنْ عِلْمِ اللهِ اِلّا قَدْرَ ما اَخَذْتُ بِمِنْقارِى مِنْ هذَا الْبَحْرِ؛ و سوگند به پروردگار آسمانها و زمين و پروردگار دريا، دانش شما دو نفر (موسى و خضر) در مقايسه با علم خدا نيست مگر به اندازه آنچه از آب در منقارم گرفته‌ام نسبت به اين دريا» (بحارالانوار، ج 13، ص 302).

و در روايت ديگر آمده: «اين پرنده كوچكتر از گنجشك بود و از نوع پرستو بود و گفت: «علم شما در مقابل علم محمّد و آل محمّد - صلى الله عليه و آله - به اندازه مقدار آبى است كه به منقار گرفته‌ام نسبت به دريا.» (همان مدرك؛ پاورقى).

4- مضمون آيات 60 تا 70 سوره كهف.

5- كهف، 71 تا 78؛ بحارالانوار، ج 13، ص 280. روايت شده: پيامبر - صلى الله عليه و آله - فرمود: «خدا برادرم موسى - عليه السلام - را رحمت كند، اگر تحمّل مى‌كرد، عجيبترين شگفتى‌ها را (از دست خضر) مى‌ديد و نيز فرمود: اگر صبر مى‌كرد، هزار شگفتى مى‌ديد. (نورالثقلين، ج 3، ص 282) و از امام باقر - عليه السلام - يا امام صادق - عليه السلام - نقل شده فرمود: «لَوْ صَبَرَ مُوسى لَاَراهُ الْعالِمُ سَبْعِينَ اُعْجُوبَة؛ اگر موسى - عليه السلام - صبر و تحمّل مى‌كرد، آن عالِم (خضر) هفتاد حادثه عجيب به موسى - عليه السلام - نشان مى‌داد.» (بحارالانوار، ج 13، ص 284 و 301).

نيز روايت شده: از موسى - عليه السلام - پرسيدند: سخت‌ترين حادثه زندگى تو چه بود؟ موسى - عليه السلام - در پاسخ گفت: «هيچيك از آن همه مشكلات (عصر فرعون و عصر حكومت بنى‌اسرائيل با آن همه رنجها) همانند گفتار خضر - عليه السلام - برايم رنج‌آور نبود كه خبر از فراق و جدايى خود از من داد و مرا از علوم خود محروم ساخت.» (تفسير ابوالفتوح رازى، ذيل آيه 78 كهف).

6- كارهاى خضر - عليه السلام - به خصوص كشتن نوجوان گر چه ظاهرى بسيار زننده داشت، ولى بايد توجّه داشت كه فرق است بين نظام تشريع و تكوين، خداوند حاكم بر هر دو نظام است، در اين صورت هيچ مانعى ندارد كه خداوند گروهى مانند موسى - عليه السلام - را مأمور اجراى نظام تشريع كند، و گروهى يا شخصى (مانند خضر) را مأمور اجراى نظام تكوين، از نظر نظام تكوين، هيچ مانعى ندارد كه خداوند حتّى كودك نابالغى را دچار حادثه‌اى كند كه جان بسپارد، چرا كه وجودش ممكن است در آينده موجب خطرهاى عظيم گردد، مانند اينكه پزشك دست يا پاى كسى را قطع مى‌كند تا ميكرب سرطان از آن به ساير اعضاء سرايت ننمايد.

كارهاى حضرت خضر - عليه السلام - در ماجراى فوق در محدوده نظام تكوين بوده، ولى حضرت موسى - عليه السلام - مأمور كارها در محدوده تشريع بود، از اين رو مقام موسى - عليه السلام - در اين راستا از حضرت خضر - عليه السلام - بالاتر بود، اگر چه در محدوده نظام تكوين، مقام خضر - عليه السلام - بالاتر بود.

از سوى ديگر اين كار خضر - عليه السلام - از نشانه‌هاى رحمت الهى و پاداش او به پدر و مادر با ايمان بود، خضر به دستور خدا آن كودك كافر را - كه اگر مى‌ماند موجب كفر و انحراف پدر و مادر مى‌شد، كشت، ولى به جاى آن كودك، خداوند دخترى به آن پدر و مادر مرحمت فرمود، كه كانون ايمان و تقوا بود و به فرموده امام صادق - عليه السلام - از نسل او هفتاد پيامبر، به وجود آمد. (تفسير نورالثقلين، ج 3، ص 286).

7- كهف، 79 تا 83.

8- بحارالانوار، ج 13، ص 294.

9- همان، ص 289.

10- اصول كافى، ج 2، ص 624.

11- تفسير روح البيان، ج 4، ص 96 و 97.

12- ثمرات الحياة، ج 3.

13- گلستان سعدى، باب سوم.

حضرت موسى (ع) / ارتباط موسى (ع) با خداوند

حضرت موسى (ع) / ارتباط موسى (ع) با خداوند

راز لقب «كليمُ الله» براى موسى - عليه السلام -

امام صادق - عليه السلام - فرمود: خداوند به حضرت موسى بن عمران - عليه السلام - وحى كرد: «اى موسى! آيا مى‌دانى كه چرا تو را براى هم كلامى خودم برگزيدم، نه ديگران را؟!» (با تو هم‌سخن شدم و تو به مقام كليم الله» نائل شدى)

موسى - عليه السلام - عرض كرد: «نه، راز اين مطلب را نمى‌دانم!»

خداوند، به او وحى كرد: «اى موسى! من بندگانم را زير و رو (و بررسى كامل) نمودم در ميان آنها هيچكس را در برابر خودم، متواضعتر و فروتن‌تر از تو نديدم.

«يا موسى اِنَّكَ اِذا صَلَّيتَ، وَضَعْتَ خَدَّكَ عَلَى التُّرابِ؛ اى موسى! تو هرگاه، نماز مى‌گزارى، گونه خود را روى خاك مى‌نهى و چهره‌ات را روى زمين مى‌گذارى.»(1)

به اين ترتيب، در مى‌يابيم كه عاليترين مرحله عبادت، كوچكى نمودن بيشتر در برابر خدا است.

عدالت دقيق خداوند

روزى حضرت موسى - عليه السلام - از كنار كوهى عبور مى‌كرد، چشمه‌اى در آنجا ديد، از آب آن وضو گرفت، به بالاى كوه رفت، و مشغول نماز شد.

در اين هنگام ديد اسب‌سوارى كنار چشمه آمد و از آب آن نوشيد، و كيسه‌اش را كه پر از درهم بود از روى فراموشى در آنجا گذاشت و رفت.

پس از رفتن او، چوپانى كنار چشمه آمد (تا از آب چشمه بنوشد) چشمش به كيسه پول افتاد، آن را برداشت و رفت.

سپس پيرمردى خسته، كه بار هيزمى برسر نهاده بود كنار چشمه آمد، بار هيزمش را بر زمين گذاشت و به استراحت پرداخت.

در اين هنگام، اسب‌سوار در جستجوى كيسه پول خود به كنار چشمه بازگشت و چون كيسه‌اش را نيافت به سراغ پيرمرد كه خوابيده بود رفته و گفت: كيسه مرا تو برداشته‌اى، چون غير از تو كسى اينجا نيست. پيرمرد گفت: من از كيسه تو خبر ندارم. گفتگو بين اسب‌سوار و پيرمرد شديد شد و منجر به درگيرى گرديد. اسب‌سوار، پيرمرد را كشت و از آنجا دور شد.

موسى - عليه السلام - (كه ظاهر حادثه را عجيب و برخلاف عدالت مى‌ديد) عرض كرد:

«يا رَبِّ كَيفَ الْعَدْلُ فِى هذِهِ الْاُمُورِ؛ پروردگارا! عدالت در اين امور چگونه است.»

خداوند به موسى - عليه السلام - وحى كرد: آن پيرمرد هيزم‌شكن، پدر اسب‌سوار را كشته بود. (امروز توسط پسر مقتول قصاص شد) و پدر اسب‌سوار به همان اندازه پولى كه در كيسه بود به پدرچوپان بدهكار بود، امروز چوپان به حقّ خود رسيد. به اين ترتيب قصاص و اداى دَين انجام شد، و انا حكمٌ عدلٌ؛ و من داور عادل هستم.(2)

نگاه به آن سوى پرده‌ها

امام باقر - عليه السلام - فرمود: روزى موسى - عليه السلام - در كنار دريا عبور مى‌كرد، ناگاه ديد صيادى كنار دريا آمد و دربرابر خورشيد سجده كرد و سخنان شرك‌آلود گفت، سپس تور خود را به دريا انداخت و بيرون كشيد، آن تور پر از ماهى بود، و اين كار سه بار تكرار شد، در هر سه بار، تور او پر از ماهى بود.

او ماهى‌ها را برداشت و از آنجا رفت. سپس صياد ديگرى به آنجا آمد و وضو گرفت و نماز خواند و حمد و شكر الهى را بجا آورد، آنگاه تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد توخالى است. بار دوّم تور خود را به دريا افكند و بيرون كشيد، ديد تنها يك ماهى كوچك در ميان تور است. حمد و سپاس الهى گفت و از آنجا رفت.

موسى - عليه السلام - عرض كرد: «خدايا! چرا بنده كافر تو با اينكه با حالت كفر آمد آن همه ماهى نصيب او شد، ولى نصيب بنده با ايمان تو، تنها يك ماهى كوچك بود؟»

خداوند به موسى - عليه السلام - چنين وحى كرد: «به جانب راست خود نگاه كن.» موسى نگاه كرد، نعمت‌هاى فراوانى را كه خداوند براى بنده مؤمن فراهم كرده مشاهده نمود. سپس خداوند به موسى وحى كرد: «به جانب چپ خود نگاه كن.» موسى - عليه السلام - نگاه كرد، آنچه از عذاب‌هاى سخت را كه خداوند براى بنده كافرش مهيا نموده ديد.

سپس خداوند فرمود: «اى موسى! با آن همه عذاب كه در كمين كافر است آنچه را كه به او (از ماهى‌هاى فراوان) دادم، چه سودى به حال او دارد؟ و با آن همه از نعمت‌هاى فراوان كه براى بنده مؤمن ذخيره كرده‌ام، آنچه را كه امروز از او بازداشته‌ام، چه ضررى به حال او خواهد داشت؟»

موسى - عليه السلام - عرض كرد:

«يا رَبِّ يحِقُّ لِمَنْ عَرَفَكَ اَنْ يرْضى بِما صَنَعْتَ؛ پروردگارا! براى كسى كه تو را شناخته سزاوار است كه به آنچه انجام دهى راضى و خشنود باشد.»(3)

راضى شدن به مقدّرات الهى بهتر است

امام صادق - عليه السلام - فرمود: گروهى از بنى‌اسرائيل نزد موسى - عليه السلام - آمدند و گفتند: «از خدا بخواه هر وقت ما خواستيم براى ما باران بفرستد.» موسى - عليه السلام - از درگاه خدا چنين خواست، خدا جواب مثبت داد.

آنها هروقت باران مى‌خواستند، باران مى‌باريد، زراعت آنها بسيار رونق گرفت و رشد فوق‌العاده نمود، ولى هنگام درو و چيدن محصول، ديدند محصول همه پوچ و فاسد شده است، آنها ماجرا را به موسى - عليه السلام - گفتند، موسى - عليه السلام - شكايت آنها را به خدا عرض كرد، خداوند فرمود:

«يا مُوسى! اَنَا كُنْتُ الْمُقَدِّرُ لِبَنِى اِسْرائِيلَ فَلَمْ يرْضَوْا بَتَقْدِيرِى فَاَجَبْتُهُم اِلى اِرادَتِهِم؛ اى موسى! من تقدير كننده مدبّر براى بنى‌اسرائيل هستم، آنها به تقديرات من راضى نشدند، از اين رو طبق خواست آنها به آنها پاسخ دادم.»(4)

ارزش نهى از منكر و هدايت كردن

امام صادق - عليه السلام - فرمود: در ميان بنى‌اسرائيل عابدى بود، هرگز گناه نمى‌كرد و همواره به عبادت خدا مشغول بود، ابليس بسيار ناراحت شد، با دميدن به دماغش اعلام كرد تا فرزندانش به حضور بيايند، به دنبال اين اعلام همه شيطانها در نزد ابليس (پدرشان) اجتماع كردند، ابليس گفت: «چه كسى از ميان شما مى‌توان فلان عابد را گمراه كند كه بى‌گناهى او سخت مرا ناراحت كرده است؟!»

هريك از آنها سخنى گفتند، يكى گفت: من از ناحيه زنان او را گمراه مى‌كنم، ابليس گفت: اين پيشنهاد تو بى‌فايده است، او فريب زنان را نمى‌خورد.

ديگرى گفت: من به وسيله شراب و ساير نوشيدنى‌هاى لذيذ او را فريب مى‌دهم. ابليس گفت: «فايده ندارد، او گول لذّتهاى دنيا را نمى‌خورد.» ديگرى گفت: من او را مى‌توانم فريب دهم، ابليس گفت: چگونه؟ او گفت: از راه عبادت، ابليس گفت: «پيشنهاد خوبى كردى، همين كار را دنبال كن.»

آن شيطان به صورت انسان وارد عبادتگاه عابد شد، و در پيش روى او مشغول به نماز و عبادت شد و شب و روز بدون استراحت به عبادت خود ادامه داد.

عابد تعجّب كرد و با خود مى‌گفت: اين عابد تازه وارد، چقدر توفيق سرشار براى عبادت دارد، از او سؤال مى‌كرد، ولى شيطان اعتنا نكرده و به عبادتش ادامه مى‌داد. تا اينكه به طور مكرّر گفت: «اى بنده خدا بگو بدانم به خاطر چه عاملى اين گونه براى انجام عبادت آمادگى يافته‌اى؟!»

سرانجام شيطان به عابد گفت: «من يك گناهى را انجام داده‌ام، هروقت به ياد آن مى‌افتم، از ترس آن، بيشتر مشتاق عبادت مى‌شوم» (تا باعبادت خود جبران كنم و آن گناه را به طور كلى از زندگى خود دور سازم).

عابد: آن گناه چه گناهى بوده، به من خبر بده تا من نيز آن را انجام دهم و سپس توبه كنم و به توفيق سرشار براى عبادت دست يابم.

شيطان: اين دو درهم را از من بگير و وارد شهر شو، و در فلان جا به در خانه‌اى برو، در آنجا زنى هست با او زنا كن، و سپس بازگرد.

عابد جاهل وارد شهر شد و آدرس آن زن را از مردم پرسيد، مردم خانه او را به عابد نشان دادند و پيش خود مى‌گفتند: لابد عابد مى‌خواهد آن زن بدكار را موعظه و هدايت كند.

عابد به سوى خانه آن زن رفت، و پس از اجازه وارد خانه او شد، زن وقتى كه شكل و لباس عابد را ديد، گفت: «آمدن تو با اين قيافه به اينجا تناسب ندارد، براى چه به اينجا آمده‌اى؟» عابد قصّه خود را نقل كرد.

آن زن گفت: اى بنده خدا! اوّلاً: ترك گناه براى كسب توبه، راهوارتر است، ثانياً: از كجا هركسى توبه كرد، توبه‌اش پذيرفته مى‌شود؟ بدان كه آن راهنماى تو شيطان بوده است كه خواسته به اين طريق تو را گول بزند، اينك به معبد خود برگرد ببين او در آنجا نيست، عابد به معبد خود بازگشت و در آنجا كسى را نديد.

آن زن شب آن روز از دنيا رفت، صبح آن شب ناگاه مردم ديدند بر در خانه او اين جمله نوشته شده:

«اُحْضُرُوا فُلانَة فَاِنَّها مِنْ اَهْلِ الْجَنَّة؛ براى تشييع جنازه اين زن حاضر شويد كه او اهل بهشت است.»

مردم در شك افتادند، كه اين جمله با اعمال آن زن تناسب ندارد، سه روز از اين قضيه گذشت، در اين هنگام خداوند به حضرت موسى - عليه السلام - چنين وحى كرد:

«كنار جنازه آن زن حاضر شو، و بر آن نماز بخوان، و به مردم امر كن كه بر آن جنازه نماز بخوانند، زيرا من او را آمرزيدم و بهشت را بر او واجب كردم، چرا كه او بنده من (فلان عابد) را از گناه كردن باز داشت.»(5)

موسى - عليه السلام - فرمان خدا را اجرا كرد، و به اين ترتيب يك بانوى غريق در آلودگى بر اثر امر به معروف و نهى از منكر، و بازداشتن انسانى از گناه، آن چنان مشمول رحمت الهى شد، كه خداوند او را از اهل بهشت قرار داد و به پيامبر اولوالعزمش موسى - عليه السلام - فرمان داد تا با مردم، حاضر گردند و با تجليل و احترام جنازه او را بردارند و به خاك بسپارند.

راز محبوبيت موسى - عليه السلام - نزد خدا

خداوند به موسى - عليه السلام - وحى كرد: «اى برگزيده‌ام تو را بسيار دوست دارم.»

موسى: كدام خصلت من است كه مرا محبوب پيشگاهت نموده است؟

خداوند: تو نسبت به ما مانند آن كودكى هستى كه حتّى هنگام قهر مادرش، به مادر پناه مى‌برد، و تنها او را حامى خود مى‌داند، تو وقتى در درگاه ما مناجات مى‌كنى و مى‌گويى «اى خدا تنها تو را مى‌پرستم و تنها از تو كمك مى‌جويم»، در حقيقت تنها مرا مى‌پرستى و تنها از من كمك مى‌جويى، اين است راز محبوبيت ويژه تو در پيشگاه من.»

غير من پيشت چون سنگست و كلوخ *** گر صبّى و گر جوان و گر شيوخ

خاطر تو هم ز مادر خير و شر *** التفاتش نيست در جاى دگر(6)

راز مستجاب شدن دعا

موسى - عليه السلام - از محلى عبور مى‌كرد، ديد شخصى با گريه و راز و نياز، مكرّر مى‌گويد: «خدايا خواسته‌ام را برآور.» موسى از آنجا گذشت و پس از يك هفته به آنجا بازگشت، ديد هنوز آن شخص مشغول دعا است و خواسته‌اش را از خدا مى‌طلبد، خداوند به موسى چنين وحى كرد: «اگر اين شخص آنقدر دعا كند كه زبانش بريده گردد و از دهانش بيرون بيفتد، دعايش را مستجاب نمى‌كنم، زيرا او مرا از غير طريقى كه تعيين كرده‌ام (بدون اعتقاد به رهبرى تو) دعا مى‌كند.»(7)

------------------------------

1- اصول كافى، ج 2، ص 123.

2- بحارالانوار، ج 64، ص 117 و 118.

3- اعلام الدين ديلمى، بحارالانوار، ج 13، ص 349 و 350.

4- بحارالانوار، ج 14، ص 489.

5- روضة الكافى، ص 384 و 385.

6- ديوان مثنوى، به خط ميرخانى، ص 397، (دفتر چهارم).

7- بحارالانوار، ج 27، ص 180.

حضرت موسى (ع) / داستان گاو بنى‌اسرائيل

حضرت موسى (ع) / داستان گاو بنى‌اسرائيل

ماجراى گاو بنى‌اسرائيل، مختلف نقل شده، ما در اينجا نظر شما را به ذكر يكى از آن روايات، با توجّه به روايات ديگر و آيات 67 تا 73 سوره بقره، جلب مى‌كنيم.

مرد نيكوكارى به پدر و مادر خود احترام مى‌كرد. در يكى از روزها كه پدرش در خواب بود معامله پر سودى برايش پيش آمد، ولى مغازه‌اش بسته بود و كليد مغازه نزد پدرش بود و پدرش نيز در آن وقت خوابيده بود. فروختن كالا، بستگى به بيدار كردن پدر داشت، تا كليدى را كه در نزد پدر بود بگيرد. مرد نيكوكار آن معامله پرسود را به خاطر بيدار نكردن پدر، انجام نداد (و به خاطر احترام به پدر، از سود كلانى كه معادل 70 هزار درهم بود، گذشت) و مشترى رفت. وقتى پدر بيدار شد و از ماجرا اطّلاع يافت، از پسر مهربانش تشكّر كرد و گاوى را كه داشت به پسرش بخشيد و گفت: «اميدوارم خير و بركت بسيار، از ناحيه اين گاو به تو برسد.»

اين از يك سو، و از سوى ديگر يكى از جوانان نيك بنى‌اسرائيل از دخترى خواستگارى كرد، به او جواب مثبت دادند، پسرعموى او كه جوان آلوده به گناه بود، از همان دختر خواستگارى كرد. خواستگارى او را رد كردند، او كينه پسرعمويش را به دل گرفت تا اينكه شبى او را غافلگير كرده و كشت و جنازه‌اش را در يكى از محلّه‌ها انداخت. فرداى آن روز كنار جنازه آمد و با گريه و داد و فرياد، تقاضاى خونبها كرد و گفت: «هر كس او را كشته، خونبهايش به من مى‌رسد، و اگر قاتل پيدا نشد، اهل آن محل بايد خونبها را بپردازند!»

موضوع پيچيده شد و اختلاف، شديد گرديد، چون تعيين قاتل از طريق عادى ممكن نبود و ادامه اين وضع ممكن بود موجب فتنه و قتل عظيم شود، نزد موسى - عليه السلام - آمدند تا او از خدا بخواهد قاتل را معرّفى كند.

موسى - عليه السلام - حلّ مشكل را از درگاه خدا خواست، خداوند دستورى به او داد، موسى - عليه السلام - آن دستور را به قوم خود چنين بيان كرد:

خداوند به شما دستور مى‌دهد ماده گاوى را ذبح كنيد و قطعه‌اى از بدن آن را به مقتول بزنيد، تا زنده شود و قاتل را معرّفى كند و درگيرى پايان يابد.

بنى‌اسرائيل: آيا ما را مسخره مى‌كنى؟

موسى: به خدا پناه مى‌برم از اينكه از جاهلان باشم.

بنى‌اسرائيل اگر كار را در همين جا ختم مى‌كردند، زود به نتيجه مى‌رسيدند، ولى بر اثر سؤالهاى مكرّر، خودشان كار خود را دشوار نمودند، به موسى گفتند: «از خدا بخواه براى ما روشن كند كه اين ماده گاو، بايد چگونه باشد؟»

موسى: خدا مى‌فرمايد: ماده گاوى كه نه پير و از كار افتاده، و نه جوان باشد، بلكه ميان اين دو باشد، آنچه به شما دستور داده شد زود انجام دهيد.

بنى‌اسرائيل: از خدا بخواهد كه چه رنگى داشته باشد.

موسى: خداوند مى‌فرمايد: گاوى زردرنگ كه رنگ آن بينندگان را شاد سازد.

بنى‌اسرائيل: از خدا بخواه بيشتر توضيح دهد، زيرا چگونگى اين گاو براى ما مبهم است، اگر خدابخواهد ما هدايت خواهيم شد.

موسى: خداوند مى‌فرمايد: گاوى باشد كه براى شخم زدن رام نشده، و براى زراعت آبكشى ننموده است و هيچ عيب و رنگ ديگرى در او نيست.

بنى‌اسرائيل: اكنون مطلب روشن شد. حقّ مطلب را براى ما آوردى.(1)

بنى‌اسرائيل به جستجو پرداختند تا گاوى را با همين اوصفا بيابند، سرانجام چنين گاوى را از خانه همان مرد نيكوكارى كه به پدر و مادر احترام مى‌كرد و پدرش گاوى به او بخشيده بود يافتند، آن گاو را پس از چانه‌زنى‌هاى مكرّر به قيمت بسيار گران يعنى به پُر بودن پوست آن از طلا، خريدند و گاو را آوردند. به دستور موسى - عليه السلام - آن گاو را ذبح كرده، دم او را قطع كردند و به مقتول زدند، او به اذن خدا زنده شد و گفت: «فلان پسرعمويم كه ادّعاى خونبهاى مرا دارد، قاتل من است.»

معمّا حل شد و قاتل به مجازات رسيد و مقتول زنده شده با دختر عموى خود ازدواج كرد و مدّت زمانى با هم زندگى كردند و آن مرد نيكوكار، كه به پدر و مادر نيكى مى‌كرد به سود كلانى رسيد و پاداش نيكوكاريش را گرفت، حضرت موسى - عليه السلام - فرمود:

«اُنْطُرُوا اِلى الْبِرِّ ما بَلَغَ بِاَهْلِهِ؛ به نيكى بنگريد كه چه پاداش سودمندى به صاحبش مى‌بخشد!»(2)

------------------------------

1- مضمون آيات 67 تا 71 سوره بقره.

2- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 259 به بعد؛ عيون اخبار الرّضا، ج 2، ص 13؛ مجمع البيان و تفسير قمى، ذيل آيات مورد بحث.

حضرت موسى (ع) / ماجراى بَلْعم باعورا

حضرت موسى (ع) / ماجراى بَلْعم باعورا

بلعم باعورا از علماى بنى‌اسرائيل بود، و كارش به قدرى بالا گرفت كه اسم اعظم مى‌دانست و دعايش به استجابت مى‌رسيد.

روايت شده: موسى - عليه السلام - با جمعيتى از بنى‌اسرائيل به فرماندهى يوشع بن نون و كالب بن يوفنا از بيابان تيه بيرون آمده و به سوى شهر (بيت‌المقدس و شام) حركت كردند، تا آن را فتح كنند و از زير يوغ حاكمان ستمگر عمالقه خارج سازند.

وقتى كه به نزديك شهر رسيدند، حاكمان ظالم نزد بلعم باعورا (عالم معروف بنى‌اسرائيل) رفته و گفتند از موقعيت خود استفاده كن و چون اسم اعظم الهى را مى‌دانى، در مورد موسى و بنى‌اسرائيل نفرين كن. بَلْعَم باعورا گفت: «من چگونه در مورد مؤمنانى كه پيامبر خدا و فرشتگان، همراهشان هستند، نفرين كنم؟ چنين كارى نخواهم كرد.»

آنها بار ديگر نزد بَلْعم باعورا آمدند و تقاضا كردند نفرين كند، او نپذيرفت، سرانجام همسر بلعم باعورا را واسطه قرار دادند، همسر او با نيرنگ و ترفند آنقدر شوهرش را وسوسه كرد، كه سرانجام بَلْعم حاضر شد بالاى كوهى كه مشرف بر بنى‌اسرائيل است برود و آنها را نفرين كند.

بَلْعم سوار بر الاغ خود شد تا بالاى كوه رود، الاغ پس از اندكى حركت سينه‌اش را بر زمين مى‌نهاد و برنمى‌خاست و حركت نمى‌كرد، بَلْعم پياده مى‌شد و آنقدر به الاغ مى‌زد تا اندكى حركت مى‌نمود. بار سوم همان الاغ به اذن الهى به سخن آمد و به بَلْعم گفت: «واى بر تو اى بَلْعم كجا مى‌روى؟ آيا نمى‌دانى فرشتگان از حركت من جلوگيرى مى‌كنند.» بَلْعم در عين حال از تصميم خود منصرف نشد، الاغ را رها كرد و پياده به بالاى كوه رفت، و در آنجا همين كه خواست اسم اعظم را به زبان بياورد و بنى‌اسرائيل را نفرين كند اسم اعظم را فراموش كرد و زبانش وارونه مى‌شد به طورى كه قوم خود را نفرين مى‌كرد و براى بنى‌اسرائيل دعا مى‌نمود.

به او گفتند: چرا چنين مى‌كنى؟ گفت: «خداوند بر اراده من غالب شده است و زبانم را زير و رو مى‌كند.»

در اين هنگام بَلْعم باعورا به حاكمان ظالم گفت: اكنون دنيا و آخرت من از من گرفته شد، و جز حيله و نيرنگ باقى نمانده است. آنگاه چنين دستور داد: «زنان را آراسته و آرايش كنيد و كالاهاى مختلف به دست آنها بدهيد تا به ميان بنى‌اسرائيل براى خريد و فروش ببرند، و به زنان سفارش كنيد كه اگر افراد لشكر موسى - عليه السلام - خواستند از آنها كامجويى كنند و عمل منافى عفّت انجام دهند، خود را در اختيار آنها بگذارند، اگر يك نفر از لشكر موسى - عليه السلام - زنا كند، ما بر آنها پيروز خواهيم شد.»

آنها دستور بلعم باعورا را اجرا نمودند، زنان آرايش كرده به عنوان خريد و فروش وارد لشكر بنى‌اسرائيل شدند، كار به جايى رسيد كه «زمرى بن شلوم» رئيس قبيله شمعون دست يكى از آن زنان را گرفت و نزد موسى - عليه السلام - آورد و گفت: «گمان مى‌كنم كه مى‌گويى اين زن بر من حرام است، سوگند به خدا از دستو تو اطاعت نمى‌كنم.»

آنگاه آن زن را به خيمه خود برد و با او زنا كرد، و اين چنين بود كه بيمارى واگير طاعون به سراغ بنى‌اسرائيل آمد و همه آنها در خطر مرگ قرار گرفتند.

در اين هنگام «فنحاص بن عيزار» نوه برادر موسى - عليه السلام - كه رادمردى قوى پنجه از امراى لشكر موسى - عليه السلام - بود از سفر سررسيد، به ميان قوم آمد و از ماجراى طاعون و علّت آن باخبر شد، به سراغ زمرى بن شلوم رفت. هنگامى كه او را با زن ناپاك ديد، به آنها حمله نموده هر دو را كشت، در اين هنگام بيمارى طاعون برطرف گرديد.

در عين حال همين بيمارى طاعون بيست هزار نفر از لشكر موسى - عليه السلام - را كشت. موسى - عليه السلام - بقيه لشكر را به فرماندهى يوشع بازسازى كرد و به جبهه فرستاد و سرانجام شهرها را يكى پس از ديگرى فتح كردند.(1)

خداوند ماجراى انحراف بلعم باعورا را به طور اشاره و سربسته در آيه 175 و 176 سوره اعراف ذكر كرده، در آيه 176 مى‌فرمايد:

«وَ لَوْ شِئْنا لَرَفَعْناهُ بِها وَ لكِنَّهُ أَخْلَدَ إِلَى الْأَرْضِ وَ اتَّبَعَ هَواهُ فَمَثَلُهُ كَمَثَلِ الْكَلْبِ إِنْ تَحْمِلْ عَلَيهِ يلْهَثْ أَوْ تَتْرُكْهُ يلْهَثْ ذلِكَ مَثَلُ الْقَوْمِ الَّذِينَ كَذَّبُوا بِ‌آياتِنا فَاقْصُصِ الْقَصَصَ لَعَلَّهُمْ يتَفَكَّرُونَ؛ و اگر مى‌خواستيم مقام او (بلعم باعورا) را با اين آيات و علوم و دانشها بالا مى‌برديم، امّا اجبار برخلاف سنّت ما است، او را به حال خود رها كرديم، و او به پستى گراييد و از هواى نفس پيروى كرد، مثل او همچون سگ (هار) است، اگر به او حمله كنى دهانش را باز و زبانش را بيرون مى‌آورد، و اگر او را به حال خود واگذارى باز همين كار را مى‌كند (گويى چنان تشنه دنياپرستى است كه هرگز سيراب نمى‌شود) اين مَثَل گروهى است كه آيات ما را تكذيب كردند، اين داستان‌ها را (براى آنها) بازگو كن شايد بينديشند و بيدار شوند.»(2)

آرى اين است نتيجه فرهنگ بى‌عفّتى و انحراف جنسى، كه وقتى نيرنگبازان از راه‌هاى ديگر شكست خوردن با رواج دادن فرهنگ غلط، دين و دنياى مردم را تباه مى‌سازند، كه به گفته بعضى طاعون موجب هلاكت 90 هزار نفر از لشكر موسى - عليه السلام - گرديد.(3)

سه دعاى ناكام

در مورد شأن نزول آيه 175 سوره اعراف (كه در داستان قبل ذكر شد) روايت ديگر شده كه نظر شما را به آن جلب مى‌كنيم:

در بنى‌اسرائيل زاهدى زندگى مى‌كرد، خداوند (توسط پيامبر آن عصر) به او ابلاغ كرد كه سه دعاى تو به استجابت خواهد رسيد، آن زاهد بى‌همّت و نادان در اين فكر فرورفت كه اين دعاها را در كجا به كار برد، با همسرش مشورت كرد، همسرش گفت: «سالها است كه در خدمت تو هستم و در سختى و آسايش با تو همراهى كرده‌ام، يكى از آن دعاها را در مورد من مصرف كن و از خدا بخواه مرا از زيباترين زنان بنى‌اسرائيل گرداند، تا تو از زيبايى من بهره‌مند گردى.»

زاهد پيشنهاد او را پذيرفت و دعا كرد، او از زيباترين زنان شد، آوازه زيبايى او به همه جا رسيد، مردم از هرسو براى او نامه‌هاى عاشقانه نوشتند، و آرزوى ازدواج با او نمودند، او مغرور شد و بناى ناسازگارى با شوهرش نهاد، سرانجام شوهرش خشمگين شد و از دعاى دوّم استفاده نموده و گفت: «خدايا از دست اين زن جانم به لبم رسيده، او را مسخ گردان.» دعايش مستجاب شد و زن به صورت خرس درآمد، وقتى كه چنين شد، فرزندان او به زاهد اعتراض كردند، اعتراض آنها شديد شد و زاهد ناگزير از دعاى سوم خود استفاده كرد و گفت: «خدايا همسرم را به صورت نخستين خود بازگردان.» زن به صورت اوّل بازگشت. به اين ترتيب سه دعاى مورد اجابت زاهد به هدر رفت. و آن زاهد نادان بر اثر مشورت با زن نادانتر از خود، سه گنجينه را كه مى‌توانست به وسيله آن، سعادت دنيا و آخرتش را تحصيل كند، باطل و نابود نمود.(4)

------------------------------

1- بحارالانوار، ج 13، ص 373 و 374.

2- اعراف، 175.

3- بحارالانوار، ج 13، ص 375.

4- جوامع الحكايات محمد عوفى به قلم روان از نگارنده)، ص 322. در كتاب سياستنامه، ص 222، از اين شوهر و زن به نامهاى يوسف و كُرْسُف ياد شده است. ناگفته نماند كه در روايات ما، آيه مذكور (175 اعراف) درباره «بلعم باعورا» دانشمند معروف بنى‌اسرائيل نازل شده كه به خاطر داشتن مقام اسم اعظم، دعايش مستجاب مى‌شد و بر اثر سازش با مخالفان موسى - عليه السلام - اين مقام از او سلب گرديد و ديگر دعايش به استجابت نمى‌رسيد. (چنانكه خاطرنشان شد).

حضرت موسى (ع) / سرگردانى بنى‌اسرائيل و ويژگى‌هاى آنها

حضرت موسى (ع) / سرگردانى بنى‌اسرائيل و ويژگى‌هاى آنها

پس از هلاكت فرعون و فرعونيان، بنى‌اسرائيل همراه موسى - عليه السلام - از چنگال آنها نجات يافتند خداوند به بنى‌اسرائيل فرمان داد تا به سرزمين مقدّس فلسطين حركت كنند و آنجا را محل سكونت خود قرار دهند. موسى - عليه السلام - فرمان خداوند را به آنها ابلاغ كرد.

بنى‌اسرائيل گفتند: «تا ستمگران (يعنى قوم عمالقه) از فلسطين بيرون نروند، ما به اين فرمان عمل نمى‌كنيم و وارد سرزمين فلسطين نمى‌شويم.»

موسى - عليه السلام - از اين سخن، سخت ناراحت شد، و به پيشگاه خداوند شكايت كرد، خداوند بر بنى‌اسرائيل غضب كرد و چنين مقرّر داشت كه آنها چهل سال در بيابان (صحراى سينا) سرگردان بمانند.

گروهى از آنان از كار خود، سخت پشيمان شدند، و به درگاه خداوند روى آوردند، خداوند بار ديگر بنى‌اسرائيل را مشمول نعمتهاى خود قرار داد كه قسمتى از آنها در آيه 57 سوره بقره بازگو شده است آنجا كه مى‌خوانيم:

«و ابر را بر شما سايبان ساختيم و با مَنّ (شيره مخصوص و لذيذ درختان) و سَلْوى (پرندگان مخصوص شبيه كبوتر) از شما پذيرايى به عمل آورديم و گفتيم از نعمتهاى پاكيزه‌اى كه به شما روزى داديم بخوريد.»

آرى بنى‌اسرائيل در بيابان خشك و سوزان براى يك مدّت طولانى (چهل سال) نياز به مواد غذايى كافى داشتند، اين مشكل را نيز خداوند براى آنها حل كرد. و يك سايه گوارا همچون سايه ابر، براى آنها تشكيل داد كه از آزار تابش سوزان آفتاب در امان بمانند.

از يك سو پرندگان از فضاهاى دور مى‌آمدند، و بنى‌اسرائيل آنها را صيد كرده و غذاى لذيذ از گوشت آنها تهيه مى‌كردند، و از سوى ديگر براثر بارش بارانها، درختانى در بيابان روييد و سبز شد، و داراى صمغ و شيره مخصوصى شدند، و به اين ترتيب از گرسنگى و تشنگى نجات يافتند.(1)

جوشيدن چشمه آب در بيابان بر اثر ضربه عصاى موسى - عليه السلام -

بنى‌اسرائيل همراه موسى - عليه السلام - در بيابان خشك و سوزان صحراى سينا همچنان ادامه زندگى مى‌دادند، آنها از جهت آب در مضيقه سختى قرار گرفتند، نزد موسى - عليه السلام - آمده و وضع ناهنجار خود را به او گفتند، و از او استمداد نمودند.

موسى - عليه السلام - از درگاه خداوند براى قوم خود تقاضاى آب كرد، خداوند اين تقاضا را قبول نمود و به موسى - عليه السلام - دستور داد كه عصاى خود را بر آن سنگ مخصوص كه در آن بيابان بود بزند.

موسى - عليه السلام - عصاى خود را بر آن سنگ زد، ناگهان آب از آن جوشيد و دوازده چشمه آب (به تعداد قبايل بنى‌اسرائيل كه دوازده قبيله بودند) با شدّت و سرعت جارى شد.

موسى - عليه السلام - طبق فرمان خداوند به بنى‌اسرائيل فرمود: «از روزى‌هاى الهى بخوريد و بياشاميد و در زمين فساد نكنيد و موجب گسترش فساد نشويد.»(2)

توقّع بيجا

بنى‌اسرائيل در عين آنكه همواره توسّط موسى - عليه السلام - مشمول مواهب و نعمتهاى الهى مى‌شدند، ولى از بهانه‌جويى دست نمى‌كشيدند. اين بار به آن غذاهاى «مَنّ و سَلْوى» (شيره درخت و گوشت پرندگان) اكتفا نكرده نزد موسى - عليه السلام - آمده و تقاضاى غذاهاى متنوّع نمودند و چنين گفتند: «اى موسى! از خداى خود بخواه از آنچه از زمين مى‌رويد از سبزيجات، خيار، سير، عدس و پياز براى ما بروياند، ما هرگز حاضر نيستيم به يك نوع غذا اكتفا كنيم.»

موسى - عليه السلام - به آنها گفت: «آيا شما غذاى پست‌تر از آنچه خدا به شما داده انتخاب مى‌كنيد؟ اكنون كه چنين است وارد شهر (سرزمين فلسطين) شويد، زيرا آنچه مى‌خواهيد در آنجا وجود دارد.»(3)

ولى آنها كه حاضر نبودند با حاكمان جبّار فلسطين جهاد كنند و در اين راه سستى مى‌كردند، چگونه مى‌توانستند وارد سرزمين فلسطين و شام شوند، از اين رو گرفتار غضب الهى و ذلّت و پريشانى گشتند(4) و چهل سال در بيابان ماندند، اين است وضع ذلّت‌بار آنان كه در امر جهاد سستى مى‌كردند، چنانكه در داستان بعد خاطرنشان مى‌شود.

سستى بنى‌اسرائيل در جهاد و ذلّت آنها

حضرت موسى - عليه السلام - در بيابان سينا به بنى‌اسرائيل گفت: «به سرزمين مقدّس (بيت‌المقدس و شام) كه خداوند براى شما مقرّر داشته وارد شويد، و به پشت سر خود بازنگرديد و عقب‌نشينى نكنيد كه زيانكار خواهيد شد.»

بنى‌اسرائيل گفتند: «اى موسى در آن سرزمين جمعيتى ستمگر (يعنى عمالقه كه مردمى جبّار و ياغى بودند) هستند، ما هرگز به آن سرزمين وارد نمى‌شويم تا آنها از آن سرزمين خارج شوند.»(5)

اين پاسخ بنى‌اسرائيل بيانگر ضعف و سستى آنها در مسأله جهاد است، استعمار فرعونى آن چنان آنها را ذليل و زبون نموده بود كه آنها هرگز حاضر نبودند براى حفظ عزّت خود، با ياغيان بجنگند، و خود را به رنج و زحمت جهاد بيفكنند، آنها حتّى به موسى گفتند:

«فَاِذْهَبْ اَنْتَ و رَبُّكَ فَقاتِلا اِنّا ههُنا قاعِدُونَ؛ تو و پروردگارت برويد و با آنان بجنگيد، ما همين جا نشسته‌ايم.»

ولى در ميان بنى‌اسرائيل، دو نفر رادمرد كه از خدا مى‌ترسيدند و خداوند به آنها نعمت عقل و ايمان و شهامت داده بود گفتند: «شما وارد دروازه شهر آنان شويد، هنگامى كه وارد شديد پيروز خواهيد شد و بر خدا توكّل كنيد اگر ايمان داريد.»(6)

اين دو نفر يوشع بن نون (وصى موسى) و كالب بن يوفنا بودند، مطابق پاره‌اى از روايات، حضرت موسى - عليه السلام - يوشع را پيشاپيش بنى‌اسرائيل به جنگ عمالقه فرستاد. آنها به فرماندهى يوشع به شهر اَريحا هجوم بردند و با ستمگران آنجا جنگيدند تا بر آنها پيروز شدند. موسى - عليه السلام - وارد شهر اَريحا شد و پس از مدّتى در آنجا از دنيا رفت.

يوشع جانشين موسى - عليه السلام - شد و به عنوان يكى از پيامبران، زمام امور بنى‌اسرائيل را به دست گرفت و راه موسى - عليه السلام - را ادامه داد، و سرانجام بر همه سرزمين شام مسلط شد، و پس از 27 سال زندگى بعد از موسى - عليه السلام - از دنيا رفت.

در اين هنگام كالب بن يوفنا جانشين او شد و زمام رهبرى بنى‌اسرائيل را به دست گرفت.(7)

------------------------------

1- سرگردانى چهل سال آنها در بيابان، براثر كوتاهى و گناه خودشان بود كه ذلّت را بر جهاد ترجيح دادند، اگر آنها وارد شهر فلسطين مى‌شدند و با عمالقه مى‌جنگيدند و آن ستمگران را از آنجا بيرون مى‌كردند، اين گونه گرفتار بيابان نمى‌شدند، گويى لازم بود چهل سال بگذر تا نسل انقلابى جديد روى كار آيند و به جنگ عمالقه بروند، و خود و مردم را از حاكمان زورمند و ياغى نجات دهند.

2- بقره، 60.

3- بقره، 61.

4- اقتباس از آيه 61 بقره.

5- مائده، 22 و 21.

6- مائده، 24 و 23.

7- اقتباس از بحارالانوار، ج 13، ص 374-375.

حضرت موسى (ع) / برخورد موسى و قارون

حضرت موسى (ع) / برخورد موسى و قارون

سرپيچى قارون از دستور موسى - عليه السلام -

موسى - عليه السلام - پس از نجات از شرّ فرعون و فرعونيان و سپس سامرى، به شرّ ديگرى در رابطه با قارون، دچار شد.

«قارون بن يصْهُر بن قاهث» پسرعمو يا پسرخاله حضرت موسى - عليه السلام - بود(1) و از علم و حكمت بهره وافر داشت، به طورى كه جمعيت بنى‌اسرائيل به دو بخش تقسيم مى‌شد، موسى - عليه السلام - عهده‌دار قضاوت در يك بخش بود، و قارون دادستان بخش ديگر.

قارون، داراى ثروت كلانى شد كه تنها كليدهاى خزانه‌هاى ثروت او را شصت قاطر (و به نقلى چهل قاطر) حمل مى‌كردند.

قرآن در اين مورد مى‌گويد:

«وَ آتَيناهُ مِنَ الْكُنُوزِ ما إِنَّ مَفاتِحَهُ لَتَنُوأُ بِالْعُصْبَة أُولِى الْقُوَّة؛ و ما آنقدر گنجها به او داده بوديم كه حمل كليدهاى آن، براى يك گروه زورمند، مشكل و زحمت بود.»(2)

تا اين زمان، بين او و موسى - عليه السلام - دشمنى و جار و جنجال نبود، وقتى كه فرمان گرفتن زكات، از طرف خداوند بر موسى - عليه السلام - صادر شد، موسى - عليه السلام - نزد قارون رفت و از او مطالبه زكات نمود، آن هم زكات اندك يعنى از هر هزار دينار، يك دينار و از هر هزار درهم، يك درهم. و از هر هزار نوع كالا، يك نوع.

قارون در آغاز از اين دستور، سرپيچى نكرد، ولى به خانه‌اش آمد و به حسابرسى پرداخت، متوجه شد زكات مالش بسيار مى‌شود. حرص و دنياپرستى باعث گرديد كه براى حفظ مال خود، به يك آشوب ناجوانمردانه دست بزند.

خنثى شدن تصميم ناجوانمردانه قارون

قارون، بنى‌اسرائيل را جمع كرد و براى آنها سخنرانى نمود. در آن سخنرانى گفت:

«اى بنى‌اسرائيل، موسى - عليه السلام - شما را به هرچيزى دستور داد، از او اطاعت كرديد، ولى اينك مى‌خواهد (به عنوان زكات) اموال و ثروت شما را از دستتان خارج سازد.»

جمعيتى از بنى‌اسرائيل فريب اين سخنرانى را خوردند و گفتند: «اى قارون تو سرور و بزرگ ما هستى، ما مطيع تو هستيم. هرگونه تو دستور دهى، اطاعت مى‌كنيم.»

قارون گفت: به شما دستور مى‌دهم فلان زن بى‌عفّت را به اينجا بياوريد و با او قرار بگذاريد تا او (در مقابل گرفتن فلان مبلغ رشوه) در انظار مردم بگويد: «موسى با من زنا كرد.»

آنها نزد آن زن رفتند و قراردادى در اين مورد با او بستند، و آن زن قبول كرد. تا روزى قارون بنى‌اسرائيل را در يكجا جمع كرد، و سپس نزد موسى - عليه السلام - آمد و گفت: «اى موسى! قوم تو براى استماع سخنرانى و موعظه شما، اجتماع كرده‌اند.»

موسى - عليه السلام - نزد قوم خود آمد، و شروع به سخن كرد، تا به اينجا رسيد، گفت: «اى بنى‌اسرائيل! كسى كه دزدى كند، دستش را جدا مى‌كنيم، كسى كه نسبت زنا (از روى دروغ) به كسى بدهد، هشتاد شلّاق به او مى‌زنيم، و اگر كسى زنا كند ولى همسر نداشته باشد، صد تازيانه به او مى‌زنيم، ولى اگر همسر داشته باشد، او را سنگسار مى‌كنيم تا جان بدهد.»

ناگهان قارون در ميان جمعيت فرياد زد: «وَ اِنْ كُنْتَ اَنْتَ؛ اگر چه زناكار خودت باشى؟!»

موسى گفت: «وَ اِنْ كُنْتُ اَنَا؛ اگر چه خودم باشم.»

قارون گفت: بنى‌اسرائيل مى‌گويند تو با فلان زن روسپى زنا كرده‌اى.»

موسى - عليه السلام - گفت: آن زن را به اينجا بياوريد، اگر گفت با من زنا كرده، سخن او را بگيريد و مرا سنگسار كنيد.

عده‌اى رفتند و آن زن را آوردند، موسى - عليه السلام - به او رو كرد و گفت: «اى زن آيا من با تو زنا كرده‌ام؟! آن گونه كه اين قوم مى‌گويند؟»

زن گفت: «نه، آنها دروغ مى‌گويند، آنها با من قرارداد بستند كه اين نسبت دروغ را به تو بدهم.»

موسى - عليه السلام - به خاك افتاد و سجده شكر بجا آورد كه خداوند آبرويش را حفظ نمود. در اينجا بود كه مجازات قارون زشت سيرت، از طرف خدا صادر شد.

خداوند بر قارون و آن جمعيت، غضب كرد و به موسى - عليه السلام - فرمود: به زمين فرمان بده تا قارون و خانه‌اش را در كام خود فرو برد.

موسى - عليه السلام - به زمين گفت: «آنها را بگير.» زمين آنها را تا ساق پايشان گرفت، بارديگر موسى گفت: «اى زمين آنها را بگير.» زمين آنها را تا زانوانشان گرفت، بارديگر موسى - عليه السلام - گفت: «اى زمين آنها را بگير.» زمين آنها را تا گردنهايشان گرفت، آنها ناله و گريه مى‌كردند و به موسى التماس مى‌نمودند كه به آنها رحم كند، موسى براى آخرين بار گفت: «اى زمين آنها را بگير.» زمين همه آنها را در كام خود فروبرد.

خداوند به موسى - عليه السلام - وحى كرد: «به التماس آنها توجّه و ترحّم نكردى، ولى اگر آنها به من استغاثه مى‌كردند، من جواب مثبت به آنها مى‌دادم.»(3)

توهين قارون به موسى - عليه السلام - و نفرين موسى - عليه السلام -

طبق بعضى از روايات، هنگامى كه بنى‌اسرائيل در مسير خود به بيت‌المقدّس، چهل سال در بيابان تيه، ماندند، براى نجات خود از سرگردانى، همواره به قرائت تورات و دعا و گريه اشتغال داشتند. قارون بسيار خوش صدا بود و تورات و دعاها را با صداى شيواى خود مى‌خواند، و براثر آگاهى به علم كيمياگرى، ثروت كلانى به دست آورد. وقتى كه ماندگار شدن بنى‌اسرائيل به طول انجاميد، قارون از آنها كناره گرفت و در مجالس مناجات و دعاى آنها شركت نمى‌كرد. روزى موسى - عليه السلام - نزد او رفت و به او هشدار داد كه: «اگر از جمعيت ما كناره بگيرى و در مجالس ما شركت نكنى، مشمول عذاب الهى خواهى شد.»

قارون براثر خواخواهى گفتار موسى - عليه السلام - را به باد استهزاء گرفت، موسى - عليه السلام - با غم و اندوه از نزد او خارج شد، و در كنار قصر او نشست، قارون به خدمتكارانش دستور داد كه خاكسترى را با آب تر كنند و به سر و صورت موسى - عليه السلام - بريزند، آنها اين اهانت را به آن حضرت نمودند، موسى - عليه السلام - بسيار ناراحت و دل‌شكسته شد و در مورد قارون نفرين كرد، خداوند آسمانها و زمين را مطيع موسى - عليه السلام - قرار داد، موسى - عليه السلام - به زمين فرمان داد: «قارون و كاخ قارون را در كام خود فرو ببر.»

زمين، قارون و كاخش را در كام خود فرو برد...(4)

حسرتى كه تبديل به تنفّر شد

قارون با ثروتهاى كلان و اسكورتهاى مجلّل و مركبهاى راهوار از خانه بيرون مى‌آمد(5) و براثر جنون نمايش ثروت، ثروت خود را به رخ مردم مى‌كشيد.

حتى بعضى نوشته‌اند: قارون با يك جمعيت چهل هزار نفرى در ميان بنى‌اسرائيل رژه رفت، در حالى كه چهارهزار نفر بر اسبهاى گرانقيمت با پوشش‌هاى سرخ سوار بودند و نيز كنيزان سپيدرو با خود آورد كه بر زين‌هاى طلايى كه بر استرهاى سفيدرنگ قرار داشت سوار بودند، لباسهايشان سرخ بود و همه غرق در زينت آلات طلا جلوه مى‌كردند، و مطابق گفته بعضى، تعداد آنها هفتادهزار نفر بود.

اكثريت دنياپرست كه عقلشان در چشمشان بود، وقتى كه آن صحنه پرزرق و برق را ديدند، با حسرت عميق، آه سوزان از دل برمى‌كشيدند و چنين آرزو مى‌كردند كه اى كاش به جاى قارون بودند، و حتى يك روز و يك ساعت و يك لحظه مانند قارون بودند. و مى‌گفتند: «به راستى كه قارون داراى بهره عظيمى از نعمتها است. آفرين بر قارون و ثروت سرشارش، چه جاه و جلالى و چه حشمتى كه تاريخ نظير آن را سراغ ندارد؟!»

در حقيقت هم قارون و هم آن آرزو كنندگان در كوره عظيم امتحان الهى قرار گرفته بودند.

ولى در مقابل اين اكثريت دنياپرست، گروه اندكى از آگاهان و پرهيزكاران نيز بودند كه مى‌گفتند:

«وَيلَكُمْ ثَوابُ اللهِ خَيرٌ لِمَنْ آمَنَ و عَمِلَ صالِحاً؛ واى بر شما، ثواب و پاداش الهى براى كسانى كه ايمان آورده و عمل صالح انجام مى‌دهند بهتر است.»(6)

اما طولى نكشيد كه همان اكثريت دنياپرست نيز، حقيقت را درك كردند، و بجاى حسرت و آه، اظهار تنفّر به زرق و برق قارون مى‌نمودند، و اين در آن هنگام بود كه خداوند بر قارون غضب كرد، و همه خانه و تشكيلاتش را در كام زمين فروبرد. در اين وقت همان آرزومندان پرحسرت مى‌گفتند: «واى بر ما گويى خداوند روزى را بر هركس بخواهد گسترش مى‌دهد، و بر هركس بخواهد تنگ مى‌گيرد، و كليد آن تنها در دست خدا است.»

از اين رو در اين فكر فرو رفتند كه اگر آرزوى مصرّانه ديروز آنها به اجابت مى‌رسيد، و خدا آنها را به جاى قارون قرار مى‌داد، چه خاكى بر سر مى‌كردند. از اين رو در مقام شكر برآمده و گفتند: «اگر خداوند بر ما منّت نگذارده بود، ما را هم به قعر زمين فرو مى‌برد، اى واى مثل اينكه كافران هرگز رستگار نمى‌شوند.(7) اكنون حقيقت را با چشم خود مى‌نگريم، و نتيجه غرور و سركشى و شهوت‌پرستى را مى‌بينيم و مى‌فهميم كه اين گونه زندگى‌هايى كه دورنماى دل‌انگيزى دارد، بسيار وحشت‌زا است.»

آرى قارون كه يك روز از دانشمندان مورد احترام بنى‌اسرائيل بود، امروز بر اثر غرور اين گونه به خاك مذلّت نشست.

------------------------------

1- بحارالانوار، ج 13، ص 252.

2- قصص، 76.

3- اَمّا لَوْ اسْتَغا ثُوابى لاَجَبْتُهُمْ و لاَغَثْتُهُمْ (اقتباس از تاريخ طبرى، ط بيروت، ج 1، ص 262-265).

4- بحارالانوار، ج 13، ص 251.

5- درباره اينكه قارون آن همه ثروت را از كجا آورده بود، مطالب گوناگونى گفته شده است، از بعضى از آيات استفاده مى‌شود كه او همكار مخفى فرعونيان بود، و مطابق بعضى از تواريخ، او نماينده فرعون در ميان بنى‌اسرائيل بود و از سوى ديگر خزانه‌دار گنجهاى فرعون، فرعون توسّط اين منافق سرشناس، ثروت بنى‌اسرائيل را به غارت مى‌برد، و پس از هلاكت فرعونيان، مقدار عظيمى از آن گنجها به دست قارون افتاد، و موسى - عليه السلام - تا آن زمان مجال آن را نيافته بود تا آن ثروت بادآورده را، مصادره كرده و به نفع مستضعفان به كارگيرد.

6- مضمون آيه 79 و 80 سوره قصص.

7- قصص، 82.

حضرت موسى (ع) / رفتن موسى (ع) به كوه طور و ماجراى سامرى

حضرت موسى (ع) / رفتن موسى (ع) به كوه طور و ماجراى سامرى

رفتن موسى - عليه السلام - تا آن عصر، پيرو آيين ابراهيم - عليه السلام - بود، و همان را براى بنى‌اسرائيل تبليغ مى‌كرد.

قوم موسى - عليه السلام - در انتظار برنامه‌هاى جديد و كتاب آسمانى جديد موسى - عليه السلام - بودند، تا به آن عمل كنند.

موسى - عليه السلام - به آنها فرمود: «برادرم هارون را در ميان شما مى‌گذارم و براى سى روز از ميان شما غيبت مى‌كنم، و به كوه طور مى‌روم تا احكام شريعت (و الواح تورات) را براى شما بياورم.»

از سوى ديگر جمعى از بنى‌اسرائيل با اصرار و تأكيد از موسى - عليه السلام - خواستند كه خدا را مشاهده كننند، و اگر او را مشاهده نكنند هرگز ايمان نخواهند آورد، موسى - عليه السلام - هرچه آنها را نصيحت كرد، فايده نداشت، سرانجام موسى - عليه السلام - از ميان آنها هفتادنفر را برگزيد و همراه خود به ميعادگاه پروردگار (كوه طور) برد، موسى - عليه السلام - در كوه طور تقاضاى بنى‌اسرائيل را چنين به خدا عرض كرد:

«رَبِّ أَرِنِى أَنْظُرْ إِلَيكَ؛ پروردگارا خودت را به من نشان بده تا تو را ببينم.»

خداوند فرمود: «هرگز مرا نخواهى ديد، ولى به كوه بنگر اگر در جاى خود ثابت ماند، مرا خواهى ديد.»

ناگاه موسى - عليه السلام - ديد تجلّى خداوند باعث شد كه كوه نابود شود، و همسان زمين گردد، موسى - عليه السلام - از مشاهده اين صحنه هول‌انگيز، چنان وحشت‌زده شد كه مدهوش بر روى زمين افتاد. وقتى كه به هوش آمد، عرض كرد: پروردگارا! تو منزّه هستى، من به سوى تو باز مى‌گردم و توبه مى‌كنم، و من از نخستين مؤمنان هستم.(1)

و در آيه 155 سوره اعراف چنين آمده:

«موسى از قوم خود هفتاد نفر از مردان را براى ميعادگاه ما برگزيد وقتى كه آنها را به كوه طور برد زمين لرزه آنها را فراگرفت و همه آنها هلاك شدند.»

اين همان تجلّى قدرت خدا بر كوه بود، چرا كه قوم موسى - عليه السلام - از موسى - عليه السلام - خواسته بودند از خدا بخواهد كه خود را نشان دهد، با اينكه خداوند ديدنى نيست، تجلّى خدا بر كوه طور و هلاكت هفتادنفر از قوم موسى - عليه السلام - و مدهوش شدن خود موسى - عليه السلام -، همه مجازات آنها بود كه چرا چنين تقاضايى كرده‌اند و هم نشان دادن قدرت الهى بود، تا آنجا با ديدن جلوه‌هاى قدرت الهى، با چشم باطن خدا را بنگرند.

موسى - عليه السلام - وقتى كه به هوش آمد و هلاكت نمايندگان بنى‌اسرائيل را ديد، عرض كرد: «پروردگارا! اگر تو مى‌خواستى مى‌توانستى آنها و مرا پيش از اين هلاك كنى (يعنى من چگونه پاسخ قوم را بگويم كه بر نمايندگان آنها چنين گذشت) آيا ما را به خاطر كار سفيهان از ما هلاك مى‌كنى؟»(2)

سپس با تضرّع و زارى گفت: پروردگارا مى‌دانيم كه اين آزمايش تو بود كه هر كه را بخواهى (و سزاوار بدانى) با آن گمراه مى‌كنى، و هركس را بخواهى (و شايسته ببينى) هدايت مى‌نمايى.

بارالها! تنها تو ولى و سرپرست ما هستى، ما را ببخش و مشمول رحمت خود قرار ده، تو بهترين آمرزندگان هستى.(3)

سرانجام هلاك‌شدگان زنده شدند و به همراه موسى - عليه السلام - به سوى بنى‌اسرائيل بازگشتند و آنچه را ديده بودند براى آنها بازگو كردند.

موسى - عليه السلام - در همين سفر الواح تورات را از خداوند گرفت. و خداوند در كوه طور به موسى - عليه السلام - فرمود: «اى موسى! من تو را با رسالتهاى خويش و سخن گفتنم (با تو) بر مردم برگزيدم، پس آنچه را به تو داده‌ام محكم بگير و از شكرگزاران باش.

و براى مردم در الواح (تورات) از هر موضوعى اندرزى نوشتيم، و از هرچيز بيانى كرديم، پس آن را با جديت بگير، و به قوم خود بگو به نيكوترين آنها عمل كنند و آنها كه به مخالفت برمى‌خيزند كيفرشان دوزخ است و به زودى خانه فاسقان را به شما نشان خواهيم داد.»(4)

به اين ترتيب موسى - عليه السلام - در ميعادگاه طور، شرايع و قوانين آيين خود را به صورت صفحه‌هايى از تورات، از درگاه الهى گرفت و به سوى قوم بازگشت تا آنها را در پرتو اين كتاب آسمانى و قانون اساسى، هدايت كند و به سوى تكامل برساند.

------------------------------

1- اعراف، 143.

2- اعراف، 155.

3- اعراف، 155 و 156.

4- اعراف، 144 و 145.

حضرت موسى (ع) / بلا و گرفتارى فرعونيان

حضرت موسى (ع) / بلا و گرفتارى فرعونيان

گرفتارى فرعونيان به نُه بلا و غرور آنها

پس از ماجراى پيروزى موسى - عليه السلام - بر ساحران، گروه‌هاى بسيارى از بنى‌اسرائيل و... به موسى - عليه السلام - ايمان آوردند. موسى - عليه السلام - طرفداران بسيارى پيدا كرد و از آن پس بين بنى‌اسرائيل (پيروان موسى) و قبطيان (فرعونيان) همواره درگيرى و كشمكش بود، فرعونيان همواره به ظلم و آزار بنى‌اسرائيل مى‌پرداختند، و موسى - عليه السلام - همواره پيروان خود را به صبر و مقاومت دعوت مى‌كرد، و امدادهاى غيبى الهى را به ياد آنها مى‌آورد، و به آنها مژده مى‌داد كه بزودى وارث زمين مى‌شوند و دشمنان دستخوش بلاهاى گوناگون و سخت خواهند گرديد.(1)

بلاهاى گوناگونى كه پياپى (در فاصله سال به سال، يا ماه به ماه) بر فرعونيان وارد شد عبارت از بلاهاى نُه‌گانه زير بود:

1. عصاى موسى 2. يد بيضاء 3. قحطى و خشكسالى 4. كمبود ميوه‌ها 5. طوفان 6. ملخ 7. آفت‌هاى گياهى (مانند كنه، شپش و مورچه‌هاى ريز) 8. افزايش قورباغه 9. خون شدن آب رود نيل، يا ابتلاى عموم مردم به خون دماغ.(2)

ولى فرعون و طرفداران مغرور و خيره‌سر او، با اينكه براثر اين بلاها، تلفات و خسارات زياد ديدن، درعين حال عبرت نگرفتند و به لجاجت و عناد خود افزودند، و آن نشانه‌ها را سحر خواندند و با صراحت به موسى - عليه السلام - گفتند: «هر زمان نشانه (و معجزه)اى براى ما بياورى، كه سحرمان كنى، ما به تو ايمان نمى‌آوريم.»(3)

در اينجا به عنوان نمونه نظر شما را به گوشه‌اى از بلاى خون (يكى از بلاهاى نُه‌گانه جلب مى‌كنيم:

فرعونيان ديدند آب رود نيل به خون مبدّل شد كه نه براى آشاميدن قابل استفاده بود و نه براى كشاورزى. اين آب به طور معجزه‌آسايى فقط براى فرعونيان چنين بود، ولى براى موسى و پيروانش آب سالم و گوارا بود.

روزى يكى از قبطيان از شدّت تشنگى نزد يكى از سبطى‌ها (پيروان موسى) آمد و گفت: «من از دوستان و خويشان توام، امروز از روى نياز به تو رو آورده‌ام، موسى - عليه السلام - جادويى كرده و آب نيل را به خون تبديل نموده است، ولى آن آب براى سبطى‌ها صاف و گوارا است. من يار ديرين تو هستم، اين كاسه را بگيرد و پر از آب كن و به من بده بلكه به طفيل تو، آب صاف بياشامم و از خطر تشنگى نجات يابم.»

سبطى جواب مثبت به او داد. كاسه را گرفت و از آب رود نيل پر كرد و نيمى از آب آن را خود نوشيد، و نيم ديگر را به قبطى داد و گفت: «اين آب صاف است، آن را بياشام.» ولى همان لحظه، آب آن كاسه به خون مبدّل شد، قبطى خشمگين شد. ساعتى بعد كه خشمش فرو نشست، به سبطى گفت: «چاره چيست؟ چگونه از اين بدبختى نجات يابم؟»

سبطى گفت: «از پيروى فرعون خارج شو، و در صف پيروان موسى درآى.»

قبطى گفت: «من لياقت آن را ندارم، تو برايم دعا كن تا به اين توفيق دست يابم.»

سبطى براى او بسيار دعا كرد، سرانجام دعايش مستجاب شد، و قبطى به موسى - عليه السلام - ايمان آورد، آنگاه آب براى او صاف و گوارا گرديد، از آن آب آشاميد و گفت: «چون من شربتى از عطاياى خداوند خريدار انسانها نوشيدم، ديگر تا قيامت، تشنه نخواهد شد! چشمه معنويت از طرف خداى چشمه‌آفرين در درونم جوشيد، در اين صورت آب مادى نزدم خوار گشت.

شربتى خوردم ز اَلله اِشْتَرى *** تا به محشر تشنگى نايد مرا

آنكه جوى و چشمه‌ها را آب داد *** چشمه‌اى اندر درون من گشاد

اين جگر كه بود گرم و آبخور *** گشت پيش همّت او آب، خوار(4)

غرق شدن فرعونيان و نجات موسويان

هربار كه بلا مى‌آمد، فرعونيان دست به دامن موسى - عليه السلام - مى‌شدند، تا از خدا بخواهد بلا برطرف گردد و قول مى‌دادند كه در صورت رفع بلا، ايمان بياورند، چندين بار براثر دعاى موسى - عليه السلام -، بلا برطرف شد، ولى آنها پيمان‌شكنى كردند و به كفر خود ادامه دادند، سرانجام بلاى عمومى غرق شدن فرعونيان در دريا و نجات بنى‌اسرائيل پيش آمد.(5)

موسى - عليه السلام - و پيروانش از ظلم فرعونيان به ستوه آمده بودند، و همچنان در فشار و سختى به سر مى‌بردند، سرانجام موسى - عليه السلام - تصميم گرفت كه با پيروانش، به سوى فلسطين (بيت‌المقدس) هجرت نمايد.

خداوند به موسى - عليه السلام - وحى كرد: «پيروان خود را شبانه از مصر خارج كن». موسى - عليه السلام - و پيروانش، شبانه از مصر به سوى فلسطين حركت كردند، در مسير راه به درياى سرخ رسيدند، و از آنجا نتوانستند عبور كنند، سپاه تا دندان مسلّح و بى‌كران فرعون مچنان به پيش مى‌آمد، شيون و غوغاى بنى‌اسرائيل به آسمان رفت و نزديك بود از شدّت ترس، جانشان از كالبدشان پرواز كند.

در آن ميان «يوشع بن نون» (وصى موسى) فرياد زد: «اى موسى! تدبيرت چه شد؟ مگر طوفان حوادث را نمى‌نگرى، اينك پيش‌روى ما دريا و پشت سرمان سپاه دشمن است، و چاره و راه فرارى از مرگ نداريم.

شب تاريك و بيم موج و گردابى چنين حائل كجا دانند حال ما سبكباران ساحل‌ها

در اين بحران شديد، خداوند با لطف خاصّ خود به موسى - عليه السلام - وحى كرد: «عصاى خود را به دريا بزن»(6) و نيز فرمود:

«فَاضْرِبْ لَهُمْ طَرِيقاً فِى الْبَحْرِ يبَساً لا تَخافُ دَرَكاً وَ لا تَخْشى؛ براى بنى‌اسرائيل راهى خشك در دريا بگشا كه نه از تعقيب (فرعونيان) خواهى ترسيد و نه از غرق شدن در دريا»(7)

موسى - عليه السلام - به فرمان خدا عصاى خود را به دريا زد. آب دريا شكافته شد و زمين درون دريا آشكار گشت، موسى و بنى‌اسرائيل از همان راه حركت نموده و از طرف ديگر به سلامت خارج شدند.

فرعون و سپاهيانش فرارسيدند و از همان راهى كه در ميان دريا پيدا شده بود، بنى‌اسرائيل را تعقيب كردند، غرور آنچنان بر فرعون چيره بود كه به سپاه خود رو كرد و گفت: «تماشا كنيد چگونه به فرمان من دريا شكافته شد و راه داد تا بردگان فرارى خود (بنى اسرائيل) را تعقيب كنم.»

وقتى كه تا آخرين نفر از لشگر فرعون وارد راه باز شده دريا شدند، ناگهان به فرمان خدا آبها از هرسو به هم پيوستند و همه فرعونيان را به كام مرگ فرو بردند.(8)

در همان لحظه طوفانى كه فرعون خود را در خطر شديد مرگ مى‌ديد، غرورهايش فرو ريخت و درك كرد كه همه عمرش پوچ بوده و اشتباه كرده است، با چشمى گريان به خداى جهان متوجّه شد و گفت:

«آمَنْتُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ الَّذِى آمَنَتْ بِهِ بَنُوا إِسْرائِيلَ وَ أَنَا مِنَ الْمُسْلِمِينَ؛ ايمان آوردم كه هيچ معبودى جز معبودى كه بنى‌اسرائيل به او ايمان آورده‌اند وجود ندارد، و من از تسليم‌شدگان هستم.»(9)

ولى ديگر وقت و فرصت گذشته بود، و لحظه‌اى براى توبه نمانده بود، امواج سهمگين دريا، فرعون را غرق كرد و سپس كالبد بى‌جان او را به بيرون دريا پرتاب نمد، تا مايه عبرت براى آيندگان گردد.(10)

روايت شده، هنگامى كه فرعون در لحظه مرگ گفت: «به خداى موسى ايمان آوردم.» جبرئيل مشتى خاك بر دهان او زد و گفت:

«اى خاك بر دهانت! تا در ناز و نعمت بودى، دم از خدايى زدى و مكرّر با موسى مخالفت كردى و پيمان‌شكنى نمودى و به بنى اسرائيل ستم كردى و آنها را رنج دادى، اينك كه در بن‌بست قرار گرفته‌اى، همان دروغهاى قبل را تكرار مى‌كنى؟!»(11)

از آن سوى دريا، بنى‌اسرائيل همراه موسى - عليه السلام - و هارون - عليه السلام - به حركت خود به سوى بيت‌المقدس ادامه دادند و براى هميشه از دست فرعون و فرعونيان نجات يافتند و فصل جديدى در زندگى آنها پديدار شد.

تمايل بنى‌اسرائيل به بت‌پرستى و سرزنش موسى از آنها

با واژگونى رژيم طاغوتى فرعون، گرفتارى‌هاى داخلى سنگينى براى موسى - عليه السلام - پديدار شد، از جمله اينكه: بنى‌اسرائيل كه تازه از دريا به ساحل رسيده بودند و به سوى فلسطين حركت مى‌كردند، در مسير راه، قومى را ديدند كه با خضوع خاصّى اطراف بتهاى خود را گرفته و آنها را مى‌پرستند.

افراد جاهل و بى‌خرد از بنى‌اسرائيل، تحت تأثير آن منظره بت‌پرستى قرار گرفته و به موسى گفتند: «براى ما نيز معبودى قرار بده، همانگونه كه آنها (بت‌پرستان) معبودانى دارند.»

(موسى - عليه السلام - كه چهل سال فرعونيان را به سوى توحيد دعوت كرده و از بت‌پرستى و شخص‌پرستى برحذر داشته بود، اكنون در برابر جاهلانى قرار گرفته بود كه تقاضاى بت‌پرستى مى‌كردند، براستى اين پيشنهاد احمقانه چقدر دل موسى - عليه السلام - را آزرد و اعصابش را خُرد كرد.)

موسى به سرزنش آنها پرداخت و فرمود:

«شما جمعيتى نادان هستيد - اين بت‌پرستان را بنگريد، سرانجام كارشان هلاكت است، و آنچه انجام مى‌دهند، باطل و بيهوده مى‌باشد - آيا جز خداى يكتا معبودى براى شما بطلبم، خدايى كه شما را از مردم عصرتان برترى داد و از ظلم و ستم فرعون و فرعونيان رهايى بخشيد. اينك مراقب گفتار و كردارتان باشيد كه در آزمايشى بزرگ قرار گرفته‌ايد.(12)

روزى يكى از يهوديان از روى شماتت به يكى از مسلمانان گفت: «شما هنوز پيامبرتان را به خاك نسپرده بوديد بين خود اختلاف نموديد.» حضرت على - عليه السلام - به او فرمود:

«ما درباره دستورهاى پيامبر - صلى الله عليه و آله - اختلاف نموده‌ايم، نه درباره اصل نبوّتش (تا چه رسد به يكتايى خدا)، ولى شما هنوز پايتان از آب دريا خشك نشده بود، به پيامبرتان پيشنهاد بت‌پرستى كرديد و پيامبرتان موسى - عليه السلام -، شما را سرزنش كرد و فرمود: «شما قومى جاهل و نادان هستيد.»(13)

------------------------------

1- مضمون آيات، 127 تا 129 سوره اعراف.

2- اين معجزات نه‌گانه، در آيات 106 و 107 و 130 و 133 سوره اعراف ذكر شده است.

3- اعراف، 132.

4- ديوان مثنوى، بخط ميرخانى، ص 411 (دفتر چهارم).

5- مضمون آيه 134 تا 136 سوره اعراف.

6- «فَأَوْحَيْنا إِلى مُوسى أَنِ اضْرِبْ بِعَصاكَ الْبَحْرَ...»، (شعراء، 63).

7- طه، 77.

8- اقتباس از قصص قرآن بلاغى، ص 146.

9- يونس، 90.

10- مضمون آيه 90 تا 92 سوره يونس.

11- تاريخ انبياء، ص 531.

12- مضمون آيات 138 تا 141 سوره اعراف.

13- نهج البلاغه، حكمت 317.

حضرت موسى (ع) / شهادت همسر حزقيل و آسيه

حضرت موسى (ع) / شهادت همسر حزقيل و آسيه

قابل توجّه اينكه: دستگاه طاغوتى فرعون به قدرى جبّار و بى‌رحم بود، كه براى پايدار ماندن خود به صغير و كبير و زن و مرد رحم نمى‌كردند در اين راستا نظر شما را به دو ماجراى زير جلب مى‌كنيم:

1. فرعون در كاخش براى دخترانش آرايشگر مخصوصى داشت كه همسر حزقيل (مؤمن آل‌فرعون) بود(1) كه ايمان خود را مخفى مى‌داشت. روزى او در قصر فرعون مشغول آرايش كردن سر و صورت دختر فرعون بود ناگهان شانه از دستش افتاد و او طبق عادت خود گفت: «بِسْمِ الله» (به نام خدا)، دختر فرعون گفت: آيا منظور از خدا، در اين كلمه پدرم فرعون بود؟

آرايشگر: نه، بلكه منظورم پروردگار خودم، پروردگار تو و پروردگار پدرت بود.

دختر فرعون: اين مطلب را به پدر خبر خواهم داد.

آرايشگر: برو خبر بده، باكى نيست. او نزد پدر رفت و ماجرا را گزارش داد. فرعون آرايشگر و فرزندانش را طلبيد و به او گفت: «پروردگار تو كيست؟»

آرايشگر: پروردگار من و تو خداست!

فرعون دستور داد تنورى را كه از مس ساخته بودند پر از آتش كردند تا او و فرزندانش را در آن تنور بسوزانند. آرايشگر به فرعون گفت: من يك تقاضا دارم و آن اينكه استخوانهاى من و فرزندانم را در يكجا جمع كرده و دفن كنيد. فرعون گفت: «چون بر گردن ما حق دارى، اين كار را انجام مى‌دهم!»

فرعون براى اينكه زن اعتراف به خدا بودنش كند، فرمان داد نخست فرزندان آرايشگر را يكى يكى در درون تنور انداختند، ولى او همچنان مقاومت كرد و فرعون را خدا نخواند، سپس نوبت به كودك شيرخوارش، كه آخرين فرزندش بود رسيد، جلّادان او را از آغوش مادر كشيدند تا به درون تنور بيفكنند (مادر بسيار مضطرب شد) كودك به زبان آمد و گفت:

«اِصْبِرِى يا اُمّاه! اِنَّكِ عَلَى الْحَقِّ؛ مادرم صبر كن تو بر حق هستى.»

آنگاه او و كودكش را در ميان تنور انداخته، سوزاندند.

رسول خدا - صلى الله عليه و آله - پس از نقل اين حادثه جگرسوز فرمود: در شب معراج در آسمان بوى بسيار خوشى به مشامم رسيد، از جبرئيل پرسيدم اين بوى خوش از چيست؟ جبرئيل گفت: اين بوى خوش (از خاكستر) آرايشگر دختران فرعون است كه به شهادت رسيد.(2)

2. آسيه همسر فرعون از بانوان محترم بنى‌اسرائيل بود و به طور مخفى خداى حقيقى را مى‌پرستيد. فرعون نزد او آمد و ماجراى شهادت آرايشگر و فرزندانش را به او خبر داد.

آسيه: واى بر تو اى فرعون! چه چيز باعث شده كه اين گونه بر خداوند متعال جرأت يابى و گستاخى كنى؟

فرعون: گويا تو نيز مانند آن آرايشگر ديوانه شده‌اى؟!

آسيه: ديوانه نشده‌ام، بلكه ايمان دارم به خداوند متعال، پروردگار خودم و پروردگار تو و پروردگار جهانيان.

فرعون مادر آسيه را طلبيد و به او گفت: «دخترت ديوانه شده، سوگند ياد كرده‌ام اگر به خداى موسى كافر نگردد او را با آتش بسوزانم.»

مادر آسيه در خلوت با آسيه صحبت كرد: «كه خود را به كشتن نده و با شوهرت توافق كن...» ولى آسيه، سخن بيهوده مادر را گوش نكرد و گفت: «هرگز به خداوند متعال، كافر نخواهم شد.»

فرعون فرمان داد دستها و پاهاى آسيه را به چهارميخى كه در زمين نصب كرده بودند بستند.(3) و او را در برابر تابش سوزان خورشيد نهادند، و سنگ بسيار بزرگى را روى سينه‌اش گذاشتند. او نيمه نيمه نفس مى‌كشيد و در زير شكنجه بسيار سختى قرار داشت.

موسى - عليه السلام - از كنار او عبور كرد، او با انگشتانش از موسى - عليه السلام - استمداد نمود، موسى - عليه السلام - براى او دعا كرد و به بركت دعاى موسى - عليه السلام - او ديگر احساس درد نكرد و به خدا متوجّه شد و عرض كرد: «خدايا! خانه‌اى در بهشت براى من فراهم ساز.»

خداوند همان دم روح او را به بهشت برد، او از غذاها و نوشيدنى‌هاى بهشت مى‌خورد و مى‌نوشيد، خداوند به او وحى كرد: سرت را بلند كن، او سرش را بلند كرد و خانه خود را در بهشت كه از مرواريد ساخته شده بود، مشاهده كرد و از خوشحالى خنديد. فرعون به حاضران گفت: «ديوانگى اين زن را ببينيد در زيرفشار چنين شكنجه سختى مى‌خندد!!»

به اين ترتيب اين بانوى مقاوم و مهربان، كه حق بسيارى بر موسى - عليه السلام - داشت و او را در موارد گوناگونى از گزند دشمن نجات داده بود، به شهادت رسيد.(4)

------------------------------

1- در چندين روايت آمده، به دستور فرعون، حزقيل را نيز به شهادت رساندند و بدنش را قطعه قطعه كردند. (تفسير نورالثقلين، ج 4، ص 521).

2- بحارالانوار، ج 13، ص 163.

3- از اين رو در قرآن، فرعون به عنوان ذو الاوتاد (صاحب ميخها) ياد شده است. (فجر، 89).

4- بحارالانوار، ج 13، ص 164؛ مجمع البيان، ج 10، ص 319.

حضرت موسى (ع) / ماجراى سامرى منافق

حضرت موسى (ع) / ماجراى سامرى منافق

گفتيم حضرت موسى - عليه السلام - اكنون كه از دست فرعونيان نجات يافته، مى‌خواهد براى ملّت بنى‌اسرائيل، حكومت تشكيل دهد و هر حكومتى نياز به قانون دارد. او با گروهى از برجستگان بنى‌اسرائيل به كوه طور رفت، تا الواح تورات را از درگاه خدا بگيرد، تا همان كتاب آسمانى، قانون اساسى مردم گردد.

نخست طبق وعده خدا، به بنى‌اسرائيل فرمود: «من سى روز از ميان شما غايب هستم، جانشين من برادرم هارون است. در پرتو راهنمايى‌هاى او به زندگى ادامه دهيد تا من بازگردم.»

موسى - عليه السلام - به كوه طور رفت و به مناجات و عبادت پرداخت. سى شبانه‌روز به پايان رسيد، خداوند ده روز ديگر را به آن افزود و مجموع آن چهل روز گرديد.

از آنجا كه در آغاز هر انقلابى، حوادثى انحرافى رخ مى‌دهد، و خود انقلاب كرده‌ها، گاهى حزب و گروه خاصّى را به دو خود جمع مى‌كنند، قوم موسى - عليه السلام - نيز از اين انحراف مصون نماندند. موسى بن ظفر كه بعداً به نام «سامرى» معروف شد، از بنى‌اسرائيل بود (او همان كسى بود كه در ماجراى درگيرى او با قبطى، موسى به كمك او شتافت و قبطى را كشت) سامرى با اينكه سابقه انقلابى داشت، و از ياران موسى بود، پس از پيروزى موسى - عليه السلام - جزء منافقين گرديد و در غياب موسى - عليه السلام -، و از زمينه‌اى كه در ميان بنى‌اسرائيل وجود داشت سوء استفاده كرده و از طلاهاى فرعونيان، كه جمع شده بود، با زيركى خاصّى مجسّمه گوساله‌اى درست كرد، و مردم را به پرستش آن دعوت نمود.

براثر وزش باد از سوراخهاى بدن اين مجسّمه صدايى همچون صداى گوساله بيرون مى‌آمد و به اين ترتيب اكثريت قاطع جاهلان بنى‌اسرائيل، از راه توحيد خارج شده و گوساله‌پرست شدند.

هارون هرچه قوم را نصيحت كرد، و آنها را از گوساله‌پرستى برحذر داشت، به سخنش اعتنا نكردند، حتى با جوسازى‌ها و هياهوى خود نزديك بود او را بكشند.

برخورد شديد موسى - عليه السلام - با آشوب سامرى

خداوند ماجراى گمراهى قوم توسّط سامرى را به موسى - عليه السلام - وحى كرد، موسى - عليه السلام - با ناراحتى و خشم از كوه طور به سوى قوم خود بازگشت و آنها را زيررگبار سرزنش خود قرار داد.(1)

موسى - عليه السلام - از شدّت خشم و ناراحتى، الواح تورات را بر زمين زد و شكست، بنى‌اسرائيل به پيش آمده و گفتند: «ما در اين كار تقصيرى نداريم، بلكه سامرى اين كار را كرد.»

موسى - عليه السلام - به برادرش هارون متوجّه شد و از شدّت خشم، سر و ريش او را گرفت و گفت: «چرا وقتى كه ديدى آنها گمراه شدند، از من پيروى نكردى؟ آيا از منن نافرمانى نمودى؟»

هارون: «اى فرزند مادرم! ريش و سرم را مگير، من ترسيدم بگويى تو ميان بنى‌اسرائيل تفرقه انداختى، و سفارش مرا به كار نبستى.»

موسى - عليه السلام - متوجّه سامرى شد و او را محكوم و سرزنش كرد و سپس فرمود: «برو كه بهره تو در زندگى دنيا اين است كه هر كس به تو نزديك شود، خواهى گفت كه با من تماس نگيرد.»(2)

آرى سامرى كه منافقى خودخواه ولى باهوش بود، از نقاط ضعف بنى‌اسرائيل سوء استفاده كرد و فتنه عظيمى بپا نمود، سرانجام موسى - عليه السلام - او را آن چنان مجازات كرد كه از كشتن بدتر بود يعنى او را از جامعه طرد كرد و مردم او را به عنوان يك مرد نجس و آلوده مى‌دانستند و با او تماس نمى‌گرفتند.

روايت شده: سامرى به بيمارى مرموز و واگيردار «لامساس» گرفتار شد، هركس با او تماس مى‌گرفت به آن بيمارى مبتلا شده و بدنش آن چنان مى‌سوخت كه گويى در ميان آتش افتاده است.

او سر به بيابانها نهاد و همچنان گرفتار بيمارى و نفرت جامعه بود تا به هلاكت رسيد.(3)

گر چه سامرى، ضربه شديدى بر وحدت و انسجام بنى‌اسرائيل وارد ساخت، ولى موسى - عليه السلام - به زودى به فرياد آنها رسيد، و با مقاومت و شدّت عمل و برنامه‌هاى انقلابى غائله سامرى را به زباله‌دان تاريخ سپرد، و فريب‌خوردگان را بازسازى نمود و براى چندمين بار، بنى‌اسرائيل را از انحراف و سقوط نجات داد، آنها از كرده خود پشيمان شده و توبه كردند، و به فرمان موسى - عليه السلام - مجسّمه گوساله را خرد كرده و ريزه‌هاى آن را به رود نيل انداختند.(4)

قرار گرفتن كوه بر بالاى سر بنى‌اسرائيل، و رفع آن به بركت توبه

هنگامى كه موسى - عليه السلام - از كوه طور بازگشت، تورات را با خود آورد و آن را به قوم خود عرضه كرد و فرمود: كتاب آسمانى آورده‌ام كه حاوى دستورهاى دينى و حلال و حرام است، دستورهايى كه خداوند آن را برنامه كار شما قرار داده است. آن را بگيريد و به احكام آن عمل كنيد.

يهود به بهانه اينكه موسى - عليه السلام - تكاليف دشوارى براى آنان آورده بناى نافرمانى و سركشى گذاشتند، خداوند فرشتگانى را مأمور كرد تا قطعه عظيمى از كوه طور را بالاى سر آنها قرار دهند. فرشتگان چنين كردند. يهوديان وحشت‌زده شدند.

موسى - عليه السلام - در اين هنگام به آنها چنين اعلام كرد: «چنانچه پيمان ببنديد و به دستورهاى خدا عمل كنيد و از تمرّد و سركشى توبه نماييد، اين عذاب و كيفر از شما برداشته و برطرف ميغشود و گرنه همه به هلاكت مى‌رسيد.»

آنها تسليم شدند و براى خدا سجده نمود و تورات را پذيرفتند و در حالى كه هر لحظه انتظار سقوط كوه بر سر آنها مى‌رفت، به بركت توبه، آن عذاب از سر آنها برطرف گرديد.(5)

------------------------------

1- مضمون آيات 83 تا 90 سوره طه.

2- آيه 92 تا 96 سوره طه.

3- تاريخ انبياء، ص 551.

4- بحارالانوار، ج 13، ص 246.

5- مجمع البيان، ج 1، ص 128؛ در آيه 63 بقره، و 171 اعراف به اين مطلب اشاره شده است.

حضرت موسى (ع) / بعثت موسى (ع) در كنار كوه طور

حضرت موسى (ع) / بعثت موسى (ع) در كنار كوه طور

بعثت موسى - عليه السلام - در كنار كوه طور

موسى - عليه السلام - اثاث زندگى و گوسفندان خود و عصاى اهدايى شعيب را برداشت و همراه خانواده‌اش، مدين را به مقصد مصر، ترك كرد و قدم در راه گذاشت، راهى كه لازم بود با پيمودن آن در طى هشت شبانه روز، به مصر برسد، موسى - عليه السلام - در مسير، راه را گم كرد، و شايد گم كردن راه از اين رو بود كه او براى گرفتار نشدن در چنگال متجاوزان شام، از بيراهه مى‌رفت.

موسى در اين وقت در جانب راست غربى كوه طور بود، ابرهاى تيره سراسر آسمان را فراگرفته بود و رعد و برق شديدى از هر سو شنيده و ديده مى‌شد، از سوى ديگر درد زايمان به سراغ همسرش آمده بود، موسى - عليه السلام - در آن شرايط سخت و در هواى تاريك، حيران و سرگردان بود. ناگهان نورى در كوه طور مشاهده كرد. گمان برد در آنجا آتشى وجود دارد، به خانواده خود گفت:

«همين جا بمانيد، تا من به جانب كوه طور بروم، شايد اندكى آتش براى گرم كردن شما بياورم.»

وقتى كه به نزديك آن نور رسيد، ديد آتش عظيمى از آسمان تا درخت بزرگى كه در آنجا بود، امتداد يافته است، موسى - عليه السلام - با ديدن آن منظره ترسيد و نگران شد، زيرا آتشِ بدون دودى را ديد كه از درون درخت سبزى شعله‌ور بود و لحظه به لحظه شعله‌ورتر مى‌شد.(1) اندكى نزديك شد، ولى همان لحظه از ترس آن، چند قدم بازگشت. اما نياز او و خانواده‌اش به آتش او را از بازگشتن منصرف ساخت. نزديك شد تا اندكى از آتش را بردارد، ناگهان از ساحل راست وادى، در آن سرزمين بلند و پربركت از ميان يك درخت ندا داده شد:

«يا مُوسى اِنِّى اَنَا اللهُ رَبُّ الْعالَمِينِ؛ اى موسى! منم خداوند، پروردگار جهانيان.»

عصاى خود را بيفكن.

وقتى كه موسى - عليه السلام - عصاى خود را افكند، مشاهده كرد كه عصا چون مارى با سرعت به حركت درآمد، ترسيد و به عقب برگشت، حتى پشت سر خود را نگاه نكرد، به او گفته شد: برگرد و نترس تو در امان هستى، اكنون دستت را در گريبانت فرو بر، هنگامى كه خارج مى‌شود، سفيد و درخشنده است! و اين دو برهان روشن از پروردگارت به سوى فرعون و اطرافيان او است كه آنها قوم فاسقى هستند.»(2)

به اين ترتيب موسى - عليه السلام - به مقام پيامبرى رسيد و نخستين نداى وحى را شنيد كه با دو معجزه (اژدها شدن عصا و يد بيضاء) همراه بود(3) و مأمور شد كه براى دعوت فرعون به توحيد، حركت كند.

مأموريت موسى و هارون براى دعوت فرعون

حضرت موسى به مصر نزديك شد، خداوند به هارون برادر موسى كه در مصر زندگى مى‌كرد، الهام نمود كه برخيز و به برادرت موسى - عليه السلام - بپيوند.

هارون به استقبال برادر شتافت و كنار دروازه مصر، با موسى ملاقات كرد، همديگر را در آغوش گرفتند و با هم وارد شهر شدند.

يوكابد مادر موسى از آمدن فرزندش آگاه شد، دويد و موسى - عليه السلام - را دربر كشيد و بوسيد و بوييد.

حضرت موسى - عليه السلام - برادرش هارون را از نبوّت خودآگاه ساخت و سه روز در خانه مادر ماند و در آنجا با بنى‌اسرائيل ديدار كرد و مقام پيامبرى خود را به آنها ابلاغ نمود و به آنها گفت: «من از طرف خدا به سوى شما آمده‌ام تا شما را به پرستش خداوند يكتا دعوت كنم.»

آنها دعوت موسى را پذيرفتند و بسيار شاد شدند.

از جانب خداوند به موسى - عليه السلام - خطاب شد كه همراه هارون نزد فرعون برويد، و او را با نرمى و اخلاق نيك به سوى خدا دعوت كنيد، شايد پند گيرد و ايمان آورد.

موسى و هارون عرض كردند: «پروردگارا! از اين مى‌ترسيم كه او بر ما پيشى گيرد يا طغيان كند.»

خداوند فرمود: «نترسيد من با شما هستم، همه چير را مى‌شنوم و مى‌بينم.»(4)

موسى و هارون با زحمات بسيار توانستند با شخص فرعون روبرو شوند، آن دو، دعوت خود را در پنج جمله كوتاه امّا پرمحتوا و قاطع بيان كردند:

1. ما فرستادگان پروردگار توايم.

2. بنى‌اسرائيل را همراه ما بفرست و به آنها آزار نرسان.

3. ما بيهوده و بى‌دليل سخن نمى‌گوييم، بلكه از طرف پروردگارت نشانه (و معجزه)اى براى تو آورده‌ايم.

4. سلام و درود بر آنها كه از راه هدايت پيروى كنند.

5. به ما وحى شده است كه عذاب الهى دامان كسانى را كه آياتش را تكذيب كنند، و سركشى نمايند خواهد گرفت.

فرعون: اى موسى! پروردگار شما كيست؟

موسى: پروردگار ما كسى است كه به هر موجودى آنچه را لازمه آفرينش او بود داده، سپس راهنمائيش كرده است.

فرعون: پس تكليف پيشينيان ما چه خواهد شد كه به خدا ايمان نياوردند؟

موسى: آگاهى مربوط به آنها نزد پروردگارم در كتابى ثبت است، پروردگار من هرگز گمراه نمى‌شود و فراموش نمى‌كند.

همان خدايى كه زمين را براى شما محل آسايش قرار داد، و راه‌هايى را در آن پديد آورد، و از آسمان آبى فرستاد كه به وسيله آن، انواع گوناگون گياهان را (از خاك تيره) برآورديم...(5)

فرعون خيره‌سر در برابر گفتار منطقى و نرم موسى - عليه السلام - و هارون نه تنها هيچگونه تمايلى نشان نداد، بلكه به رجال و شخصيت‌هاى اطراف خود رو كرد و گفت:

«يا أَيهَا الْمَلَأُ ما عَلِمْتُ لَكُمْ مِنْ إِلهٍ غَيرِى؛ اى جمعيت (درباريان) من معبودى جز خودم براى شما سراغ ندارم.»(6)

سپس فرعون با كمال غرور و گستاخى به وزيرش هامان گفت: «قصر و برجى بسيار بلند، براى من بساز، تا بر بالاى آن روم و خبر از خداى موسى بگيرم، به گمانم موسى از دروغگويان است.»

هامان دستور داد در زمين بسيار وسيعى، به ساختن كاخ و برجى بلند مشغول شدند، پنجاه هزار بنّا و معمار مشغول كار گشتند و ده‌ها هزار كارگر، شبانه‌روز به كار خود ادامه دادند، و در همه جا سر و صداى آن پيچيد. به گفته بعضى، معماران آن را چنان ساختند كه از پلّه‌هاى مارپيچ آن، مرد اسب‌سوارى مى‌توانست بر فراز برج قرار گيرد.

پس از پايان كار ساختمان، فرعون شخصاً برفراز برج رفت، نگاهى به آسمان كرد، منظره آسمان را همانگونه ديد كه از روى زمين صاف معمولى مى‌ديد، تيرى به كمان گذاشت و به آسمان پرتاب كرد، تير بر اثر اصابت به پرنده (يا طبق توطئه قبلى خودش) خون‌آلود بازگشت، فرعون از فراز برج پايين آمد و به مردم گفت: «برويد فكرتان راحت باشد، خداى موسى را كشتم.»

فرعون با اين گونه تزوير و نيرنگ و نمايش قدرت، به عوام‌فريبى پرداخت و مدّتى با اين حركات بيهوده، مردم را به امور پوچ و توخالى، سرگرم كرد و با اين سرگرمى‌هاى خنده‌آور، مى‌خواست مردم را از موسى و خداى موسى - عليه السلام - غافل و بى‌خبر سازد و با ايجاد مسائل انحرافى، آنها را از مسائل اصلى دور نگهدارد، ولى به قدرت الهى برج آسمانخراش او به لرزه افتاد و فروريخت و جمعى در ميان آن كشته شدند.(7)

طبق بعضى از روايات، جبرئيل از سوى خدا به سوى آن برج آمد و با پرِ خود به آن زد، برج به سه قسمت شد و هر قسمتى به جايى سقوط كرد.(8)

------------------------------

1- در حقيقت آن شعله، آتش نبود، بلكه يكپارچه نور بود كه نمايى مانند آتش داشت.

2- مضمون آيات 29 تا 32 سوره قصص؛ بحارالانوار، ج 13، ص 61.

3- دو معجزه عصا و يد بيضاء، در آيه 20 تا 22 سوره طه نيز، ذكر شده است.

4- سوره طه، آيه 42 تا 46.

5- سوره طه، آيه 56 تا 64.

6- قصص، 38.

7- اقتباس از تفسير ابوالفتوح رازى، ج 8، ص 464؛ تفسير نمونه، ج 12، ص 85 تا 88.

8- بحارالانوار، ج 13، ص 151.

حضرت موسى (ع) / موسى و شعيب

حضرت موسى (ع) / موسى و شعيب

موسى - عليه السلام - در صحراى مَدْين، و يارى خواستن او از دختران شعيب - عليه السلام -

موسى بدون توشه راه و سفر، با پاى پياده به سوى مَدْين روانه شد و فاصله بين مصر و مدين را در هشت شبانه‌روز پيمود، در اين مدّت غذاى او سبزى‌هاى بيابان بود و براثر پياده‌روى پايش آبله كرد، هنگامى كه به نزديك مَدْين رسيد، گروهى از مردم را در كنار چاهى ديد كه از آن چاه با دلو، آب مى‌كشيدند و چهارپايان خود را سيراب مى‌كردند، در كنار آنها دو دختر را ديد كه مراقب گوسفندهاى خود هستند و به چاه نزديك نمى‌شوند، نزد آنها رفت و گفت: «چرا كنار ايستاده‌ايد؟ چرا گوسفندهاى خود را آب نمى‌دهيد؟»

دختران گفتند: «پدر ما پيرمرد سالخورده و شكسته‌اى است، و به جاى او ما گوسفندان را مى‌چرانيم، اكنون بر سر اين چاه مردها هستند، در انتظار رفتن آنها هستيم تا بعد از آنها از چاه آب بكشيم.»

در كنار آن چاه، چاه ديگرى بود كه سنگى بزرگ برسر آن نهاده بودند كه سى يا چهل نفر لازم بود تا با هم آن سنگ را بردارند، موسى - عليه السلام - به تنهايى كنار آن چاه آمد، آن سنگ را تنها از سر چاه برداشت و با دلو سنگينى كه چند نفر آن را مى‌كشيدند، به تنهايى از آن چاه آب كشيد و گوسفندهاى ان دختران را آب داد، آنگاه موسى، از آنجا فاصله گرفت و به زير سايه‌اى رفت و به خدا متوجّه شد و گفت:

«رَبِّ إِنِّى لِما أَنْزَلْتَ إِلَى مِنْ خَيرٍ فَقِيرٌ؛ پروردگارا! هر خير و نيكى به من برسانى، به آن نيازمندم.»(1)

امانت‌دارى و پاكدامنى موسى - عليه السلام -

دختران به طور سريع نزد پدر پير خود كه حضرت شعيب - عليه السلام - پيامبر بود(2)، بازگشتند و ماجرا را تعريف كردند، شعيب يكى از دخترانش (به نام صفورا) را نزد موسى - عليه السلام - فرستاد و گفت: «برو او را به خانه ما دعوت كن، تا مزد كارش را بدهم.»

صفورا در حالى كه با نهايت حيا گام برمى‌داشت نزد موسى - عليه السلام - آمد و دعوت پدر را به او ابلاغ نمود، موسى - عليه السلام - به سوى خانه شعيب حركت كرد، در مسير راه، دختر كه براى راهنمايى، جلوتر حركت مى‌كرد، دربرابر باد قرار گرفت، باد لباسش را به بالا و پايين حركت مى‌داد، موسى - عليه السلام - به او گفت: «تو پشت سر من بيا، هرگاه از مسير راه منحرف شدم، با انداختن سنگ، راه را به من نشان بده. زيرا ما پسران يعقوب به پشت سر زنان نگاه نمى‌كنيم.»

صفورا پشت سر موسى آمد و به راه خود ادامه دادند تا نزد شعيب - عليه السلام - رسيدند.

ملاقات موسى - عليه السلام - با شعيب - عليه السلام - و مهمان‌نوازى شعيب - عليه السلام -

شعيب - عليه السلام - از موسى - عليه السلام - استقبال گرمى كرد و به او گفت: «هيچگونه نگران نباش از گزند ستمگران رهايى يافته‌اى، اينجا شهرى است كه از قلمرو حكومت ستمگران فرعونى، خارج است.»

موسى - عليه السلام - ماجراى خود را براى شعيب - عليه السلام - تعريف كرد، شعيب - عليه السلام - او را دلدارى داد و به او گفت: «از غربت و تنهايى رنج نبر، همه چيز به لطف خدا حل مى‌شود.»

موسى - عليه السلام - دريافت كه در كنار استاد بزرگى قرار گرفته كه چشمه‌هاى علم و معرفت از وجودش مى‌جوشد، شعيب نيز احساس كرد كه با شاگرد لايق و پاكى روبرو گشته است.

جالب اينكه: نقل شده هنگامى كه موسى - عليه السلام - بر شعيب وارد شد، شعيب در كنار سفره غذا نشسته بود و غذايى مى‌خورد، وقتى كه نگاهش به موسى (آن جوان غريب و ناشناس) افتاد، گفت: «بنشين از اين غذا بخور.»

موسى گفت: «اَعُوذُ باللهِ؛ پناه مى‌برم به خدا.»

شعيب: چرا اين جمله را گفتى، مگر گرسنه نيستى؟

موسى: چرا گرسنه هستم، ولى از آن نگرانم كه اين غذا را مزد من در برابر كمكى كه به دخترانت در آب‌كشى از چاه كردم قرار دهى، ولى ما از خاندانى هستيم كه عمل آخرت را با هيچ چيزى از دنيا، گر چه پر از طلا باشد، عوض نمى‌كنيم.

شعيب گفت: «نه، ما نيز چنين كارى نكرديم، بلكه عادت ما، احترام به مهمان است.» آنگاه موسى كنار سفره نشست، و غذا خورد.(3) در اين ميان يكى از دختران شعيب - عليه السلام - گفت:

«يا أَبَتِ اسْتَأْجِرْهُ إِنَّ خَيرَ مَنِ اسْتَأْجَرْتَ الْقَوِى الْأَمِينُ؛ اى پدر! او (موسى) را استخدام كن، چرا كه بهترين كسى را كه مى‌توانى استخدام كنى همان كسى است كه نيرومند و امين باشد.»(4)

شعيب گفت: «نيرومندى او از اين جهت است كه او به تنهايى سنگ بزرگ را از سرچاه برداشت و با دلو بزرگ آب كشيد، ولى امين بودن او را از كجا فهميدى؟»

دختر جواب داد: در مسير راه به من گفت: پشت سر من بيا تا باد لباس تو را بالا نزند، و اين دليل عفّت و پاكى و امين بودن او است.(5)

ازدواج موسى - عليه السلام - با دختر شعيب - عليه السلام -

شعيب - عليه السلام - به موسى - عليه السلام - گفت: «من مى‌خواهم يكى از اين دو دخترم را به همسرى تو درآورم به اين شرط كه هشت سال براى من كار (چوپانى) كنى، و اگر تا ده سال كار خود را افزايش دهى محبّتى از طرف تو است، من نمى‌خواهم كار سنگينى بر دوش تو نهم، اِن شاءَ الله مرا از شايستگان خواهى يافت.»

موسى - عليه السلام - با پيشنهاد شعيب موافقت كرد.(6)

به اين ترتيب موسى - عليه السلام - با كمال آسايش در مَدْين ماند و با صفورا ازدواج كرد و به چوپانى و دامدارى پرداخت و به بندگى خدا ادامه داد تا روزى فرارسد كه به مصر بازگردد و در فرصت مناسبى، بنى‌اسرائيل را از يوغ طاغوتيان فرعونى رهايى بخشد.

موسى - عليه السلام - چوپانى مهربان! و پاداش او

روزى حضرت موسى - عليه السلام - در صحرا و دامنه كوه به چراندن گوسفندها سرگرم بود، يكى از گوسفندها از گله خارج شد و تنها به سوى بيابان دويد، موسى به طرف او رفت تا او را گرفته و برگرداند، موسى - عليه السلام - به دنبال او، بسيار دويد و از گله، فاصله زيادى گرفت تا شب شد، سرانجام موسى - عليه السلام - به گوسفند رسيد، با اينكه بسيار خسته شده بود، به آن گوسفند مهربانى كرد و دست مرحمت بر پشت او كشيد و مانند مادر نسبت به فرزندش، او را نوازش داد، ذرّه‌اى نامهربانى با او نكرد، به او گفت: «گيرم به من رحم نكردى، ولى چرا به خود ستم نمودى؟»

گوسفند از ماندگى شد سست و ماند *** پس كليم الله گرد از وى فشاند

كف همى ماليد بر پشت و سرش *** مى‌نوازش كرد همچون مادرش

نيم ذرّه تيرگى و خشم نى *** غير مهر و رحم و آب چشم نى

گفت گيرم بر منت رحمى نبود *** طبع تو بر خود چرا اِستم نمود؟

وقتى كه خداوند اين صبر، تحمّل و مهر را از موسى - عليه السلام - ديد، به فرشتگان فرمود: «موسى - عليه السلام - شايسته مقام پيامبرى است.»

با ملائك گفت يزدان آن زمان *** كه نبوّت را همى زيبد فلان

بى‌شبانى كردن و آن امتحان *** حق ندادش پيشوايى جهان

پيامبر اسلام - صلى الله عليه و آله - فرمود: «خداوند همه پيامبران را مدتى چوپان كرد و تا آنها را در مورد چوپانى نيازمود، رهبر مردم نكرد، هدف اين بود كه آنها صبر و وقار را در عمل بيازمايند، تا در رهبرى انسانها، باپاى آزموده قدم به ميدان نهند.»(7)

گفت سائل كه تو هم اى پهلوان گفت: من هم بوده‌ام ديرى شبان(8)

بازگشت موسى به مصر با عصاى مخصوص و گوسفندان بسيار

موسى پس از ده سال سكونت در مَدْين، در آخرين سال سكونتش، به شعيب - عليه السلام - چنين گفت: «من ناگزير بايد به وطنم بازگردم و از مادر و خويشانم ديدار كنم، در اين مدّت كه در خدمت تو بودم، در نزد تو چه دارم؟»

شعيب گفت: «امسال هر گوسفندى كه زائيد و نوزاد او اَبْلَق (دو رنگ و سياه و سفيد) بود مال تو باشد.»

موسى - عليه السلام - (با اجازه شعيب) هنگام جفت‌گيرى گوسفندان، چوبى را در زمين نصب كرد و پارچه دورنگى روى آن افكند، همين پارچه دورنگ در روبروى چشم گوسفندان بود، هنگام انعقاد نطفه، در نوزاد آنها اثر كرد و آن سال همه نوزادهاى گوسفندها، ابلق شدند، آن سال به پايان رسيد، موسى اثاث و گوسفندان و اهل و عيال خود را آماده ساخت تا به سوى مصر حركت كنند.

موسى هنگام خروج به شعيب گفت: «يك عدد عصا به من بده تا همراه من باشد.» با توجّه به اينكه چندين عصا از پيامبران گذشته مانده بود، و شعيب آنها را در خانه مخصوصى نگهدارى مى‌كرد، شعيب به موسى گفت: «به آن خانه برو، و يك عصا از ميان آن عصاها براى خود بردار.»

موسى - عليه السلام - به آن خانه رفت، ناگاه عصاى نوح و ابراهيم - عليه السلام - به طرف موسى - عليه السلام - جهيد(9) و در دستش قرار گرفت، شعيب گفت: «آن را به جاى خود بگذار و عصاى ديگرى بردار.» موسى - عليه السلام - آن را سرجاى خود نهاد تا عصاى ديگرى بردارد، باز همان عصا به طرف موسى جهيد و در دست او قرار گرفت، و اين حادثه، سه بار تكرار شد.

وقتى كه شعيب آن منظره عجيب را ديد، به موسى - عليه السلام - گفت: «همان عصا را براى خود بردار، خداوند آن را به تو اختصاص داده است.»

موسى - عليه السلام - آن عصا را به دست گرفت و با همان عصا گوسفندان خود را به سوى مصر حركت مى‌داد، همين عصا بود كه در مسير راه نزديك كوه طور، به اذن خدا به صورت مارى درآمد، و از نشانه‌هاى نبوّت موسى - عليه السلام - گرديد(10) كه در قرآن آيه 17 تا 21 سوره طه مى‌خوانيم:

«خداوند به موسى فرمود: آن چيست كه در دست راستت است؟ موسى گفت: اين عصاى من است، بر آن تكيه مى‌كنم، برگ درختان را با آن براى گوسفندانم فرو مى‌ريزم، و نيازهاى ديگرى را نيز با آن برطرف مى‌سازم. خداوند فرمود: اى موسى! آن را بيفكن. موسى آن را افكند، ناگهان مار عظيمى شد و به حركت درآمد. خدا فرمود: آن را بگير و نترس، ما آن را به همان صورت اول باز مى‌گردانيم.»

------------------------------

1- قصص، 24.

2- داستان‌هاى زندگى شعيب - عليه السلام - قبلاً خاطر نشان گرديد.

3- بحارالانوار، ج 13، ص 21 و 58.

4- قصص، 26.

5- بحارالانوار، ج 13، ص 58 و 59.

6- قصص، 27 و 28؛ گر چه در ظاهر به نظر مى‌رسد كه شعيب - عليه السلام - براى موسى - عليه السلام - مهريه سنگينى قرار داد (با اينكه مهريه سنگين مكروه است) ولى با توجّه به اينكه همه مخارج زندگى موسى - عليه السلام - بر عهده شعيب بود، و شعيب مى‌خواست با اين كار، مهمان عزيز خود را نزد خود نگهدارد، و براى موسى - عليه السلام - مصلحت مادى و معنوى بود كه در خدمت شعيب پير تجربه، كلاس ببيند و تجربه‌ها بياموزد، پاسخ به سؤال فوق (مهريه سنگين) روشن مى‌شود.

7- جابربن عبدالله انصارى مى‌گويد: ما به رسول خدا - صلى الله عليه و آله - عرض كرديم: گويا چوپانى گوسفندان كرده‌اى؟ فرمود: «آرى مگر پيامبرى هست كه چوپانى نكرده باشد؟» (صحيح مسلم، ج 6، ص 125).

8- ديوان مثنوى، به خط ميرخانى، ص 610 و 611؛ تفسير و نقد مثنوى (استاد محمد تقى جعفرى) ج 14، ص 293 تا 296.

روايت شده: آن روز هوا تابستانى و بسيار گرم بود، و آن گوسفند فرارى بز بود، موسى - عليه السلام - در بالاى كوه او را گرفت و صورتش بوسيد و دست نوازش بر سر پشتش كشيد و با زبان عذرخواهى به او گفت: «اى حيوان امروز تو را به زحمت افكندم، ولى منظورم حفظ تو از حمله گرگ بود.» سپس آن را به دوش گرفت و به گله رسانيد.

روزى موسى - عليه السلام - عرض كرد: «خدايا! براى چه مرا شايسته مقام پيامبرى دانستى و هم كلام خود نمودى؟!» خداوند فرمود: «به خاطر مهربانيت در فلان روز به آن بز.» (لئالى الاخبار، ج 2، ص 153).

9- اين عصا در عصر نوح - عليه السلام - در دست نوح - عليه السلام - بود، و در عصر ابراهيم - عليه السلام - به دست ابراهيم افتاد، از اين رو به هر دو منسوب بود.

10- بحارالانوار، ج 13، ص 29 و 30.

حضرت موسى (ع) / موسى (ع) و قتل يك جوان

حضرت موسى (ع) / موسى (ع) و قتل يك جوان

هنگامى كه موسى - عليه السلام - به حدّ رشد و بلوغ رسيد، روزى وارد شهر (مصر) شد و در بين مردم عبور مى‌كرد، ديد دو نفر گلاويز شده‌اند و همديگر را مى‌زنند، يكى از آنها از بنى‌اسرائيل، و ديگرى «قبطى»، يعنى از فرعونيان بود، در همين هنگام بنى‌اسرائيل از موسى - عليه السلام - استمداد نمود.

از آنجا كه موسى - عليه السلام - مى‌دانست فرعونيان از طبقه اشرافى هستند و همواره به بنى‌اسرائيل ستم مى‌كنند، به يارى مظلوم شتافت و تصميم گرفت از ظلم ظالم جلوگيرى كند.

به گفته بعضى، موسى ديد يكى از آشپزهاى فرعون مى‌خواهد يك نفر بنى‌اسرائيل را براى حمل هيزم، به بيگارى كشد، و بر سر همين موضوع با هم گلاويز شده‌اند.

موسى - عليه السلام - به يارى مظلوم شتافت و مشتى محكوم بر سينه مرد فرعونى زد، اما همين يك مشت كار او را ساخت، او بر زمين افتاد و مرد.

موسى - عليه السلام - قصد كشتن او را نداشت، نه از اين جهت كه آن مرد مقتول، سزاوار كشته شدن نبود، بلكه به خاطر پيامدهاى دشوارى كه براى موسى - عليه السلام - و بنى‌اسرائيل داشت، از اين رو موسى - عليه السلام - به خاطر اين ترك اولى، از درگاه خدا تقاضاى عفو كرد، و از كار خود اظهار پشيمانى نمود.(1)

اين قتل يك قتل ساده نبود، يك جرقّه‌اى براى يك انقلاب، و مقدمه آن به حساب مى‌آمد، لذا موسى - عليه السلام - نگران بود و هر لحظه در انتظار حادثه‌اى به سر مى‌برد، در اين گيرودار در روز بعد، باز موسى - عليه السلام - مردى ديگر از فرعونيان را ديد كه با همان مظلوم، گلاويز شده است، و آن مرد مظلوم از موسى - عليه السلام - استمداد نمود، موسى - عليه السلام - به طرف او رفت تا از او دفاع كرده و از ظلم ظالم جلوگيرى كند، ظالم به موسى - عليه السلام - گفت: «آيا مى‌خواهى مرا بكشى همانگونه ه ديروز شخصى را كشتى؟»

موسى - عليه السلام - دريافت كه حادثه قتل، شايع شده، از اين رو براى اينكه مشكلات ديگرى پيش نيايد كوتاه آمد.

حكم اعدام موسى - عليه السلام -

فرعون و اطرافيانش از ماجرا باخبر شدند، و در جلسه مشورت خود، حكم اعدام موسى - عليه السلام - را صادر كردند.

يكى از خويشاوندان فرعون به نام «حزقيل» (كه بعدها به عنوان مؤمن آل‌فرعون معروف گرديد) از اخبار جلسه مشورت فرعونيان، اطّلاع يافت، از آنجا كه او در نهان به موسى - عليه السلام - ايمان داشت، خود را محرمانه به موسى - عليه السلام - رسانيد و گفت: «اى موسى! اين جمعيت (فرعون و فرعونيان) براى اعدام تو به مشورت پرداخته‌اند، بى‌درنگ از شهر خارج شود كه من از خيرخواهان تو هستم.»

موسى - عليه السلام - تصميم گرفت به سوى سرزمين «مَدْينْ» كه شهرى در جنوب شام و شمال حجاز قرار داشت، و از قلمرو مصر و حكومت فرعونيان جدا بود، برود و از چنگال ستمگران بى‌رحم نجات يابد، گر چه سفرى طولانى بود و توشه راه سفر را بهمراه نداشت، ولى چاره‌اى جز اين نداشت، با توكّل به خدا و اميد به امدادهاى الهى حركت كرد، در حالى كه مى‌گفت:

«رَبِّ نَجِّنِى مِنَ القَوْمِ الظّالِمينَ؛ خدايا مرا از گزند ستمگران نجات بده.»(2)

------------------------------

1- مضمون آيات 14 تا 17 سوره قصص.

2- مضمون آيه 18 تا 21 سوره قصص، و اقتباس از مجمع البيان، ج 7، ص 245 و 246.